رسن
رسن شیء با ارزشی است. می توان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

پای سیب

نوشته شده در تاریخ : دوشنبه 1 اسفند 1390   11:55 ق.ظ

قبلا "پای" های شیرینی فروشی "ک" را خورده بودم و خوشم آمده بود. این "پای" چیزی نیست که همه مغازه ها بتوانند خوب و با کیفیت درستش کنند. بعضی هایشان سیبش کهنه است، بعضی دیگر سیبش کم است، بعضی دیگر کیکش بدمزه است و ... . حالا می خواهم شیرینی بگیرم و می روم سراغ شیرینی فروشی "ک" که نزدیک خوابگاهمان است. وارد مغازه که می شوم، دو نفر را گوشه ای می بینم که ایستاده اند و مشغول خوردن دوتا از این شیرینی هایی هستند که دور تا دورش شکلات هست و وسطش را دیگر نمی دانم! با همان نگاه اول می شناسمشان. از بچه های دانشگاه هستند. یکی شان اما برای من آدم خاصی است. خاص از این جهت که مرا می برد به سالها پیش. سالهایی خاطره انگیز.

شیرینی ها را که دارم از پشت ویترین وارسی می کنم، نیم نگاهی هم به آن دو نفر دارم و توجهم به این است که آیا محمدعلی مرا دیده یا نه. نه! انگار گرم شیرینی خوردن و صحبت با دوستش است و اصلا متوجه حضورم نشده است. بی خیال؛ عجب شیرینی های رنگارنگی دارد این شیرینی فروشی "ک".

یک کیلو "پای سیب" سفارش می دهم و منتظرم که آن آقا برایم آماده اش کند. سریع حاضرش می کند و فیش را می گذارد روی میز تا بروم و پرداختش کنم. برش می دارم و همان طور که نیم نگاهی به آن دو نفر دارم، به طرف صندوق می روم. صندوقدار رمز کارت اعتباری ام را می پرسد که می گویم و به این فکر می کنم که ای کاش می گذاشت خودم رمزم را بزنم. فیش مهر شده را برمی دارم و می روم آن طرف فروشگاه و جعبه شیرینی ام را می گیرم.

به محمدعلی که نگاه می کنم، هنوز گرم صحبت با دوستش است. همان طور که به سمت در خروجی می روم شک دارم که آیا خودم بروم جلو و سلام کنم یا نه. می روم جلو. در اولین نگاه من را می شناسد: «به به! آقا ایمان! خوب وقتی اومدی!» و شروع به باز کردن جعبه شیرینی بغل دستش می کند. «حاجی نمی خوام. دستت درد نکنه. میل ندارم. ممنون!» تعارف های من را که می شنود، همانطور که دارد جعبه را باز می کند، می گوید: «ایمان اومدی نسازیا!» و من می خندم. «شیرینی عقدمه ایمان جون! بخور!» و من که قبلا هم چیزهایی شنیده بودم، لُپش را می گیرم و تبریک می گویم. و بعد خداحافظی ای می کنم و می زنم بیرون.


در فاصله ی بیست دقیقه پیاده روی ای که دارم، به خاطره ای که با محمدعلی -هم کلاسی دوران دبیرستان داداشم- داشتم فکر می کنم. همان سفر مشهد هفت هشت سال پیش. همان وقتی که محمدعلی مثل الآن دانشجوی پزشکی نبود و فقط یک دانش آموز راهنمایی با استعداد بود. به خاطرات محل اسکانمان در مشهد و به عکسی که باهم انداختیم فکر می کنم. و بعد به این فکر می کنم که گذر عمر چقدر سریع است و خریدن یک جعبه "پای سیب" می تواند فقط بهانه ای باشد برای زنده شدن این همه خاطرات شیرین.

آهی می کشم و لبخندی می زنم. درست بالای پل عابر خیابان جلال. عجیب شلوغ شده است امشب...


پ.ن: اگه خدا بخواد، فردا صبح عازم مشهدم. قصد دارم وقتی برگشتم، سفرنامه شو کار کنم. از همه کسایی که اینجا رو میخونن و منو میشناسن یا نمیشناسن، حلالیت میطلبم. ببخشین دیگه! یاحق...


 



نوشته شده توسط:ایمان تجملیان



زیرپیراهنی

نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 27 بهمن 1390   04:26 ب.ظ

نوع مطلب :یادداشت ،

وقتی شستن زیرپیراهنی‌های کثیفتان را هی به عقب بیندازید و هی به عقب بیندازید و هی...، آخر میرسید به جایی که زیرپیراهنی‌های تمیزتان تمام شده و شما از روی اجبار باید کثیفها را بشورید. این مرثیه وقتی غم انگیزتر میشود که شما به هر دلیلی دوست ندارید از ماشین لباسشویی خوابگاه استفاده کنید و محبورید هِلِک هِلِک راهی حمام شوید؛ در حالیکه تشتی پر از زیرپیراهنی و احیانا تعدادی جوراب برای تنوع، زیر بغل زده‌اید. صحنه‌ی ترحم برانگیزی است انصافا.

آب داغ را روی آنها باز میکنید و چشم میدوزید به دانه‌های کوچک پودر که چگونه به کف تبدیل میشوند و درعین حال به این فکر میکنید که چه اختراع جالبی است این پودر رختشویی. آنزیم دارش که دیگر محشر است. از همانهایی که وسط آن همه سفیدی، دانه‌های آبی رنگی هم خودنمایی میکند. البته شما لازم نیست به این چیزها فکر کنید. شما بهتر است به فکر تشت باشید که پُر نشود و گند بزند به پروژه‌تان.

شروع میشود. حالا باید بسابید و بسابید و بسابید. هرچه بیشتر، بهتر. لامصبها تمام هم نمیشوند. جورابها هم شده‌اند قوز بالای قوز. اصلا تنوع دیگر چه صیغه‌ای بود؟ گور بابای هرچه تنوع است. همین تنوع است که زندگی ها را خراب کرده دیگر. مرد خانه تنوع میخواهد و زن خانه میزند توی سر شوهرش به خاطر آن تنوع طلبی کوفتی‌اش.

صدای فحش میشنوید. دقت که میکنید، سلولهای ماهیچه‌ای دستانتان‌اند که همه باهم با آن صدای جالب و زیرشان، به شما فحش میدهند. نگاه میکنید و میبینید که فقط نصف زیرپیراهنی‌ها تمام شده است. ناگهان فحشها بیشتر میشود. ظاهرا سلولها هم متوجه باقیمانده زیرپیراهنی‌ها شده‌اند و دارند همزمان با فحش دادن به شما، به بختِ بد خود هم لعنت میفرستند که صاحب بی ملاحظه‌ای همچون شما دارند. عجب اوضاعی است.

بالاخره سابیدنتان تمام میشود. زیرپیراهنی‌ها را آب میکشید و باز هِلِک هِلِک راه می‌افتید طرف اتاقتان. با تشتی زیر بغل که این بار وزنی چند برابر قبل دارد. عرق پیشانی‌تان را پاک میکنید و مشغول پهن کردن زیرپیراهنی‌ها میشوید. سلولها دیگر فحش نمیدهند. احتمالا یا خواب رفته‌اند یا بیهوش شده‌اند. دلتان برایشان میسوزد. بازوهایتان را آرام آرام ناز میکنید تا سلولها بهتر بخوابند و همزمان هم فاتحه‌ای میفرستید به روح آن شاعری که گفت:‌ «کار امروز به فردا نفکن!»

معلوم نیست زیرپیراهنی‌ها کی خُشک شوند. سلولها خوابیده‌اند. هوای سردی است.

 

 

 



نوشته شده توسط:ایمان تجملیان



پرشیا

نوشته شده در تاریخ : سه شنبه 25 بهمن 1390   10:15 ق.ظ

پرشیای سفید رنگ پشت سری مدام چراغ میده و اعصابمو خرد کرده. همینجوری که تو آینه نگاش میکنم، دست تکون میدم براش که یعنی چه مرگته؟ مرض داری؟ کوری نمیبینی ترافیکه نمیتونم تندتر برم؟؟ بعید میدونم طرف فهمیده باشه تو اون شلوغی منظور منو. اما مهم نیست. دل من مهم بود خنک بشه که شد.

ترافیک عجیبیه همیشه تو این نقطه شهر. خیابونها همینجوری باریک مونده و ماشینها اضافه شده تو این چند سال. آخرش هم راهنمایی و رانندگی به گمونم یه فکری برداره واسه اینجا. البته تا بخواد فکری برداره و عملیش بکنه و وضعیت بهتر بشه، چند سالی طول میشکه و طبعا پیر مردم این وسط در میاد نه کس دیگه ای.

پرشیا همینجوری به هر ماشینی میرسه چراغ میده. دارم تو آینه حرکاتشو نگاه میکنم. قضیه مشکوکه. آخرش هم با همون چراغهای زنونی لامصبش یه راهی باز میکنه و از سمت راستم سبقت میگیره میره. یه نگاهی که بهش میندازم قضیه دستم میاد. دوتا پسرک جوون جلوی ماشین نشسته ن و سه تا دختر جوون هم عقب ماشین.

مستندی میدیدم در مورد جلب توجه جُنوس(جمع جنس!) نر برای جُنوس ماده. خیلی جالب بود. مثلا این طاووس نر میومد جلوی ماده هه و بالهاشو باز میکرد و عشوه میومد! اون طاووس ماده هم میرفت تو کف!! یا برای شیرهای نر با اون یال و کوپالشون یا و یا و یا. البته مناسبات دنیای حیوانات کاملا با ما فرق میکنه. اونجا جُنوس نر خیلی زیباترن و اونا هستن که عشوه میان و خودنمایی میکنن. کاملا برعکس دنیای انسانها.

 اصلا من برای خوانندگانی از اهل نسوان که دارن مطالب حقیر رو میخونن یه چیزیو درمورد همجنس های خودم بگم بهشون که ملتفت بشن. پسرها مخصوصا اون بی جنبه هاشون وقتی یه جمع دختری نزدیکشون باشه، حالا تو ماشین، تو کلاس، هرجا؛ اینا یه هورمونی توشون ترشح میشه به اسم جلب توجه! برین سرچ کنین پیداش میکنین. همش دوست دارن یه کاری بکنن که نگاشون کنن بقیه. البته گفتم. این بیشتر مربوط میشه به پسرهای بی جنبه.

پرشیا بدجور داره رانندگی میکنه. هی پیچ های ریز میزنه و میلیمتری از بغل ماشینا رد میشه. مثلا میخواد به اون سه تایی که عقب ماشینش نشسته ن بگه که دست فرمونم هم مث خودم جذابه!

نزدیک میدون، ماشینی که جلوی پرشیاست، یهو اشتباهی میپیچه به چپ و پرشیا هم چون سرعتش زیاده، نزدیکه بزنه بهش که میپیچه و این اتفاق نمیفته. یه ترمز سفت میگیره و هردوتا پسرا از ماشین پیاده میشن و میرن سمت اون راننده هه که مثلا بگن عصبانی هستن. حالا منم پشت سرشونم و دارم میبینم که اینارو دوتا پخشون کنی در میرن. حالا دارن ادای دوتا قهرمانو هم درمیارن. مخصوصا اینکه وقتی میرن که دوباره سوار ماشینشون بشن، یه لبخندی هم رو لبشونه. ماموریت به درستی انجام شد.

تنها چیزی که من تو چشم اون دوتا پسرک دیدم، عقده ی جلب توجه بود. عقده ای غریب که اگه بشینی باهاشون روانشناسانه حرف بزنی، میفهمی که ریشه تو یه جایی از زندگیشون داره. یه جایی تحویلشون نگرفته ن و کم کم براشون بزرگ و بزرگتر شده تا رسیده به اینجا. اینکه به اون سه تا دختر عقب ماشین بگن که ما هم هستیم. تو رو خدا به ما هم نگاه کنین. حالا به جای اون سه تا دختر، هر دختر دیگه ای هم که بود همین اتفاقات میفتاد. اصل مطلب این بود که عطش جلب توجه اون دوتا ارضا بشه. اما مساله مهم اینه که اون عطشی که من دیدم، به این راحتی ها ارضا شدنی نیست.


پ.ن: فمینیست(!)های عزیز خیلی خوشحال نشن. اگه خدا خواست یه مطلب هم در مورد جلب توجه های اعصاب خردکن دخترها مینویسم.




نوشته شده توسط:ایمان تجملیان



چند بغل گل نرگس

نوشته شده در تاریخ : دوشنبه 3 بهمن 1390   01:47 ب.ظ

صبح، بعد از نماز خیلی دوست دارم بخوابم. وقتی آدم امتحان دارد و باید خوانده هایش را مرور کند، چه وقت خواب است؟ تازه پس مبارزه با نفس چه میشود؟! نمیخوابم بابا؛ نمیخوابم.

به نظرم بهترین صبحانه وقتی که مشغول مرور کردن قبل از امتحانی هستی که سه ساعت دیگر برگزار میشود، نان قندی ای است و یک چایی رویش! یعنی عجیب کیف میدهد. لذت بیشتر را وقتی میبری که این چایی را یکی دیگر دم کرده باشد و تو فقط زحمت باز کردن پلاستیکِ نان را بکشی. این تجربه ی لذت بخش، همین امروز صبح برایم اتفاق افتاد. برای اولین بار. و من به نظریه ی اولِ پاراگراف، همین امروز صبح رسیدم!

بعد از تمام شدن مرور، یک پیاده رویِ بیست دقیقه ای تا ایستگاه BRT، میتواند کمک شایانی بکند. فقط اگر آن دستگاه مُرده شوریِ(!) آسفالت سوراخ کُنِ دمِ چهارراه جلال با آن صدای نکره اش بگذارد. دستانم را روی گوشهایم میگذارم و احساس میکنم هر آنچه که خوانده ام در حال پریدن است! بهتر است سریع از آن محل دور شوم. خیلی بهتر است!

از BRT که پیاده میشوم، به زحمت از بین پیرمرد و پیرزنی که آرام آرام راه میروند و جماعتی را پشت خودشان علاف کرده اند، میگذرم. خرامان از این سبقت جانانه، مشغول راه رفتن هستم که ناگهان چند بغل گل نرگسِ تازه توی صورتم میبینم! دقت که میکنم، یکی از آن گل فروشهای سر چهارراه است که همراه با من پیاده شده  و با سرعت از پله های پل عابر بالا میرود. من هم که تازه از بوی آن ها مست شده ام سرعتم را بیشتر میکنم تا باز صورتم توی نرگس ها باشد. به بالای پل که میرسیم، گل فروش به چپ میرود و من مسیرم سمت راست است. هنوز بوی نرگسها توی صورتم است و به من احساس خوبی داده اند. احساس اینکه امتحان خوبی در پیش است!

امتحان به خوبی تمام میشود. بهترین جای دانشگاه بعد از دادن یک امتحان، مقبره شهدای گمنام است. حتی اگر مشغول ساختن یک مقبره جدید برایشان باشند و تو هربار حرص این را بخوری که چرا کاری که یک ماه زمانش است را در ایران تا چهار ماه طول میدهند. با همه ی این حرصها، بهترین جا بعد از امتحان همانجاست. زیارتی دوست داشتنی بدون دغدغه ی شروع کلاس بعدی.

پنجمین امتحان از پنجمین ترم دانشگاه هم تمام شد. به فکر امتحانِ مشکلِ دو روز بعد هستم و به یک چیز خیلی امید دارم. به دیدن چند بغل گل نرگس در ایستگاه BRT نزدیک دانشگاه. همین!




نوشته شده توسط:ایمان تجملیان



پاسخگوی 716

نوشته شده در تاریخ : شنبه 1 بهمن 1390   10:32 ب.ظ

نوع مطلب :كتاب ،

«نزدیک چهار بعد از ظهر به بهانه نماز عصر میزنم بیرون. لازم نیست تا مسجد ترمینال بروم. دورترها مرد لاغر و ریزنقشی با پوست سبزه تند، کنار غرفه هات داگ فروشی می بینم که تنها کلاه کاسکتش را از دسته موتور بر می دارد و به همان دختر سبزپوش توی نمازخانه می دهد. دختر کلاه را سرش می گذارد و موتور راه می افتد. من همان طور که این عاشقانه ایرانی را تماشا میکنم در دل اعتراف میکنم که این صحنه ارزش چند دقیق معطلی پشت خطی ها را دارد.»


پاسخگوی716- مینو رضایی - صفحه 175

upsara

این شماره همشهری داستان 500 تومن گرون تر بود. دلیلش هم داشتن 32 صفحه اضافه ویژه  شب یلدا بودش. یکی از چیزایی که به این مناسبت کار کرده بودن، دستورهای غذایی یکی از سرآشپزهای دربار قاجار ملعون(!) بود. من با یکیش خیلی حال کردم. اونجاش که سرآشپز میخواست دستور تهیه عدسی رو بگه. اینجوری: «گوشت و عدس را ترکیب حلیم پخته کند، خوب بزند. آبلیمو بریزند بجوشند. بردارند بخورند.» همین! ساده و مختصر! یعنی من میخوام ببینم اون سرآشپزه فکر نکرده یه بدبختی میخواد از رو این دستور، عدسی بپزه؟!
این شماره هم مثل همه شماره ها خوب بود. تعداد داستانها بیشتر شده و به 9 تا رسیده بود.
روایتهای خیلی خوب مخصوصا "به خاطر عروسک ها" ی فیروزه گل سرخی. یه دندان پزشک که خیلی جالب و تاثیرگذار، داستان بعد از بدنیا آوردن بچه هاش رو تعریف و اثرش تو زندگی حرفه ایش رو فوق العاده بیان کرده. دیگه اینکه داستانها هم جالب بودن. روایتهای زن و شوهری مث همیشه قشنگ. یه روایت جالب و دیده نشده هم در مورد استیو جابز اومده توش. البته چیزای دیگه هم هست که خودتون بخونید. شماره جدید ویژه بهمن ماه هم دو سه روزی میشه که اومده رو دکه ها. با یه پوستر ویژه زمستان، هدیه ی داستان به شما خواننده های فهیم!



نوشته شده توسط:ایمان تجملیان



دوو

نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 14 دی 1390   05:11 ب.ظ

دارم تو خیابون کاشانی رانندگی میکنم. همینطوری دست راستم رو فرمونه و سرم رو هم تکیه داده‌م به دست چپم. اصلا من عاشق این پوزیشنم تو رانندگی. کیف میکنم شدید. الانم که این علیرضای قربانی داره میخونه، حال اساسی داده بهم و من دارم لذت میبرم از رانندگی با این ماشین لکنته! 
چقدر این راننده‌های عزیز، قشنگ میرونن. چقدر خوبن. من چقدر دوستشون دارم! همه ماشینا دارن با یه نظم خاصی حرکت میکنن و من واقعا دارم شک میکنم که اینا همون راننده‌های یزدی همیشگی‌ان!
به‌به! هوا هم چقدر خوبه. آبی آسمونی. حتی پرنده‌ها هم دارن خیلی قشنگ و متوازن! باهم پرواز میکنن و لذت رانندگی منو دوچندان! منم track اول رو repeat‌ میکنم و بیشتر لم میدم رو صندلی تا اساسی حالشو ببرم! 
تو همین حین یه پیرزنی رو هم میبینم که سوار ماشین «دوو»ش شده و داره آروم رانندگی میکنه. واقعا لذت میبرم. چقدر خوبه یه پیرزن تو روزهای تنهاییش رانندگی داشته باشه و وقتشو اینجوری پر کنه. آفرین! آفرین!
دیگه دارم کیفور میشم و میرم تو حالت خلسه(!) که یهو میبینم یه پرایدی از طرف مقابل اومد و از بغل من و «دوو» مث فشنگ رد شد. کل وجودم تو ایکی ثانیه(!) از خواب پرید. اصلا من نفهمیدم ماشینه چجوری از این یه ذره جا تونست رد بشه! 
حالا من نمیفهمم چی میشه که این راننده ها هم یهو میشن همون گاوچرونهای قبلی! همه یهو قاطی میکنن و یزدی(!) رانندگی میکنن. فک کنم میخوان کم نیارن پیش اون پرایدیه. یکی اینطرفی میره؛ یکی اونطرفی میره؛ یکی لایی میکشه ... اصلن یه وضعی شده. منم ضبطم رو خفه کردم و دودستی فرمونو چسبیده‌م که تو این برهوت کسی بهم نزنه! 
تو همین هیری ویری یهو میبینم که پیرزن هی بوقهای ممتد میزنه و داره یه ریز فحش میده! از لب خونیش متوجه میشم که داره پدر یکی رو به سگ تشبیه میکنه! حدس میزنم پدر همون پرایدیه هست که فشنگی از بغلمون رد شد. هی داره بهش فحش میده و منم دیگه جلو رو بیخیال شده‌م و دارم با دهن باز بهش نگاه میکنم. 
بابا باهم مهربون باشین. چرا به هم فحش میدین؟ چرا همو اذیت میکنین؟ چرا اینقده لایی میکشین؟ چرا اینقده عصبی هستین؟ چرا...بووووووووووووووووووووووووووووووووق...مـــــــــرگ!!! 


نوشته شده توسط:ایمان تجملیان



طهران؛ همین چند روز پیش!

نوشته شده در تاریخ : دوشنبه 12 دی 1390   01:17 ب.ظ

upsara

* تهران، مسجد ارک، بزرگداشت حماسه 9 دی

** تقدیم به دایی هادی عزیزم، نویسنده وبلاگ گوشه نشین


نوشته شده توسط:ایمان تجملیان



داستان نانوشته

نوشته شده در تاریخ : شنبه 3 دی 1390   05:12 ب.ظ

نوع مطلب :كتاب ،

«از میان داستان‌هایی که ننوشته‌ام، بیشتر از همه، از داستانی خوشم می‌آید که در آن پسر و دختری (شاید نامزد) روی نیمکتِ پارک دست در دست هم،‌ ساکت نشسته‌اند. هیچ چیز دیگری در این داستان اتفاق نمی افتد. همه‌چیز در سکوت کامل است. من در مقام نویسنده، مجبورم شش دانگ حواس خودم را روی توصیف همین کمال متمرکز کنم، یا بهتر بگویم، توصیف کاملِ همین کمال، چون هیچ چیز دیگری در خور آن‌دو نیست. این سکوت شامل همه‌چیز هست؛ آینده‌شان، تعهد، سرشاری، تولد طاقت‌فرسای فرزندشان، جدایی‌ها و آشتی‌ها و فاصله‌گرفتنِ آرامشان از هم، خانه‌ای در حاشیه‌ شهر، جایی که تاریکی عمیق‌تر است و گل‌ها تا زیر پنجره روییده‌اند و ریسمانی که روزی مرد جوان خودش را با آن آونگ می‌کند. وقتی جنگ تمام می‌شود، اشک‌هایی می‌ریزند و ناخن‌هایی به صورت زن چنگ می‌زنند. کلمات،‌کلمات مردد و گیجی که زن سعی می‌کند با آن‌ها چیزی را به فرزندش توضیح بدهد که خودش هم نمی‌فهمد: سکوتی که آغاز همه چیز است. کودک هم به زن نگاه می‌کند و خاموش است.»
                                                                                            دیوید البحاری، ترجمه علی عبداللهی
d8k3perwvnq1hxtaojpe.jpg
اول از همه خودم رو شماتت میکنم که چرا معرفی همشهری داستان آذرماه رو باید اینهمه به تاخیر بندازم. اونم وقتی که شماره دی ماه اون چند روزی میشه رو دکه‌هاست.
شماره آذرماه عالی بود. از روایت کوتاه رضا امیرخانی از یک زیارت خالصانه گرفته تا داستان فوق‌العاده "عروسک" که من همینجوری یه ده دقیقه ای داشتم بعد از خوندنش به تاریکی ساعت 2 نیمه شب روبرویم زل میزدم و بعد هم به اوج سنگدلی انسان، اوج رذیلت و صدالبته اوج توانایی محمدعلی رکنی در خلق یک داستان عالی فکر میکردم. 
شماره دی ماه داستان رو از دست ندین. از ما گفتن بود...!


نوشته شده توسط:ایمان تجملیان



ملافه

نوشته شده در تاریخ : شنبه 26 آذر 1390   11:29 ق.ظ

مسئول واگن، به تعدادمان ملافه میدهد و میگوید که اگر نسکافه، چای یا شام خواستیم بگوییم...

پاهایم را دراز کرده ام و همشهری داستان میخوانم. تکانهای قطار به من حس یک نوزاد 3 ماهه را می دهد که توی گهواره اش خوابیده‌است و یکی مشغول تاب دادنش هست. 10 دقیقه ای میشود که از حرکت قطار گذشته و توی کوپه بالایی جا خوش کرده‌ام. لامصب این کوپه‌های بالایی با هر تکان عین گهواره حرکت میکنند و هوا هم این بالا خیلی گرمتر است. تنها مزیتی که دارند این است که میتوانی روی آنها پاهایت را راحت دراز کنی و فارغ از دغدغه‌ی نگاههای روی اعصابِ هم‌کوپه‌ای‌ها کتاب بخوانی. 
اینجا یک چیزی خوب است. هم کوپه‌ای هایم همه پیرمرد اند. کلا دوست دارم در قطار با پیرمردها همسفر شوم. با جوانترها که هرروز دَم خورم. اینجا مخصوص بزرگترهاست... با تجربه‌ها.
سه نفر هستند. هر سه بین 65 تا 70 سالشان هست. همه هم باحال. باصفا. باهم بحث میکنند. من هم این بالا یک نگاهم روی داستانهاست و یک نگاهم به حرفهای آنها.
شروع میکنند به بحث کم‌کم. یکیشان از تاخیری میگوید که روز قبلش در فرودگاه داشته و همین باعث شده که با قطار سفر کند. آن دیگری بحث را میکشاند به تاخیرهای پی‌در‌پی و بعدش نمیدانم چه میشود که آن خلبانِ چند وقته پیش را تحسین میکنند که آن هواپیما را با مهارت نشاند و بعد میگویند که هرچه به او بدهند کم است انصافا. بعد که کمی در مورد خاطرات خودشان از هواپیماهای خوبِ قبل انقلاب میگویند و چند "یادش بخیر" هم بهش اضافه میکنند، بحث میکشد به دولت احمدی نژاد. آن یکی که بحث را شروع کرده شدید انتقاد میکند و همان پیرمردی که از همه‌شان بیشتر ازش خوشم آمده، از آن دفاع میکند. آن یکی مصداق می‌آورد برای ضعفها و این یکی هم برای قوت‌ها. 
بعد حرف زدن در مورد پسرهایشان شروع میشود که پیرمردِ منتقد، از ندادن حقوق چندماهه‌ی پسر مهندسش می‌گوید و آن یکی تایید می‌کند و یکی دیگرشان میگوید که حقوق‌هایمان نسبت به قبل بیشتر و بهتر شده و اینکه انصاف داشته باشید. بعد همه باهم صحبت میکنند و من که این بالا از صحبتهایشان دارم لذت میبرم، لبخندی میزنم و نمیدانم چطوری آن پیرمرد لبخندم را میبیند و به من لبخندی شیرین‌تر میزند. با آن چشمهای مهربانِ آبی رنگش.
دو سه ساعتی گذشته. به این فکر میکنم که کاش الان کوپه‌ی قطار خیلی بزرگ بود و من میتوانستم مجموعه ای از دوستانم را و روشنفکران را و راست‌ها را و چپ‌ها را و فعالان دانشجویی را و دلزده‌گان از سیاست را و خیلی‌های دیگر را جمع میکردم تا آنها هم حرفهایشان را بشنوند و مثل من لذتش را ببرند. حرفهایی بدون حب و بغض. بدون تعصب. بدون ادعای روشنفکری‌های مسخره و بدونِ و بدونِ و بدونِ...

به همه‌ی اینها فکر میکنم و آه میکشم. درست همان موقع که دارم ملافه‌ام را پهن میکنم...


نوشته شده توسط:ایمان تجملیان



خواستم بگویم...

نوشته شده در تاریخ : شنبه 5 آذر 1390   01:51 ب.ظ

نوع مطلب :دل نوشته ،

1. واقعا می‌دانی؟ بهترین دوست منی. به جرأت بگویم هیچ‌کس را مانند تو ندارم...


2. آن روز را یادت هست؟ بعید میدانم. ده سال پیش بود. صبح زود در خانه، آبجی را اذیت کردم و پدر دعوایم کرد. یادت هست؟ در راه مدرسه باهم بودیم...


3. هفت سال پیش؛ بعد از ظهری بود. فکر کنم آن را به خاطر داشته باشی. چند وقتی درس نمیخواندم و عجیب افسرده شده بودم. میخواستم سیگار بکشم و به راههای اینکه چطوری خودم را بی‌درد بُکُشم، فکر میکردم. یک روز با پدر و مادر که صحبت میکردم، یک لحظه انفجارِ خشم بود و بعد من بودم و گوشه‌ی حیاط. یادت هست؟ تو چه بامعرفتی! آنجا هم با من بودی...


4. همیشه وارد کوپه‌ی قطار یزد ـ تهران که میشوم خودت میدانی. سریع می‌روم روی تخت بالای کوپه و دراز میکشم. همان تخت سمت راستی. دلم گرفته است و تنها شده‌ام. آخر مگر درس ارزش دوری از خانواده را دارد؟ به همه اینها فکر میکنم و حالم گرفته میشود. بدجور. اما تو یکدفعه می‌آیی و آرامم می‌کنی. تو چقدر خوبی...


5. سالِ پیش بود. ایام فاطمیه. بچه‌های بسیج دانشکده مراسمی برای خانم فاطمه زهرا تدارک دیده بودند. یادت هست دیگر. از صبح کمکشان کردم و بعد که مراسم شروع شد، نشستم آن گوشه سالن. صحبتها را گوش کردم و لذت بردم و فکر کردم. فکر کردم و آخر مراسم بود که تو آمدی. یک لحظه فورانِ تو بود. لذتِ بودنِ با تو چه خوبم کرد...


6. رفیق با معرفتی هستی. این ماهها، این روزها، هر موقع ناراحت بودم، هر موقع نیاز به تو داشتم، تو بودی و معرفتت را خرجم کردی. در آغوشم گرفتی و آرامم کردی. همه اینها را نوشتم تا ذره ای از مهرت را جبران کرده باشم...


همین! تمام شد. فقط خواستم بگویم دوستت دارم. دوستت دارم ای اشک. فقط تو هم این چند روزه هوایم را بیشتر داشته باش که سخت به تو محتاجم. سخت...


پ.ن: در این روزهای ناب عزاداری مولایمان، بیشتر به یاد هم باشیم.



نوشته شده توسط:ایمان تجملیان



تداعی معانی

نوشته شده در تاریخ : یکشنبه 29 آبان 1390   02:54 ب.ظ

نوع مطلب :كتاب ،

«صبح که با صدای محمد از خواب بلند می‌شومٰ یاد نرگس می‌افتم که قرار بود زن من بشود و نشد. شد زن محمد. من سرباز بودم آن وقت‌هاٰ، محمد زودتر رفت خواستگاری‌اش. بلند می‌شوم و با محمد و مامان و بابا صبحانه می‌خوریم. محمد ماه دیگر عروسی‌اش است. صبحانه که تمام می‌شودٰ از خانه می‌زنم بیرون. لازم نیست عجله کنم. در این شهر کوچک که به روستا بیشتر شبیه است، ساعت اداری دیرتر شروع می‌شود. تا تنها خیابان بزرگ شهر باید پیاده بروم. از جلوی نانوایی که رد می‌شوم و حسام را می‌بینمٰ یاد محبوبه می‌افتم. مامان برایم نشانش کرده بود ولی دادندش به همین حسام که پسرعمویش بود. برایش دست تکان می‌دهم. به سر خیابان که می‌رسمٰ می‌ایستم تا سرویس اداره بیاید. پنج دقیقه می‌گذرد و می‌رسد؛ یک مینی‌بوس کهنه. سوار که می‌شوم، با رضا، راننده مینی‌بوس سلام‌علیک می‌کنم و می‌روم ته مینی‌بوس می‌نشینم. رضا همانطور که حواسش به جلوست بلندبلند حالم را می‌پرسد. یاد خواهرش می‌افتم، راضیه. سر مهر و شیربها به توافق نرسیدیم. تا برسیم به اداره، سر راه سعید رجبی و بهمن آقایی را هم سوار می‌کنیم. یاد آن دو خواهر دوقلو می‌افتم که هرکدام یکی‌شان را گرفتند و باجناق شدند. به خاطر مدرکم خانواده‌شان قبولم نکرد. به اداره که می‌رسیم مثل همیشه من آخر از همه پیاده می‌شوم. دم در با نگهبان سلام‌ و علیکی می‌کنم و برخلاف بقیه به‌جای آسانسور، به سمت پله‌ها می‌روم. سمیه دخترعمویم بود که زن شهاب، نگهبان شد. زن‌عمو قبولم نداشت هیچ وقت. وارد هال اداره می‌شوم و به طرف آبدارخانه می‌روم. در را باز می‌کنم و کلید چراغ را می‌زنم. دارم اجاق را روشن می‌کنم که علیرضا، پسر معاون می‌آید دم در و می‌گوید چایی‌های دیروز خوب دم نکشیده‌ بودند. مثل بیشتر روزها. امشب قرار است برویم خواستگاری. الهام خواهرزاده معاون اداره. علیرضا که می‌رود یادم می‌افتد او هم هنوز مجرد است و به این فکر می‌کنم که احتمالا تا چند وقت دیگر با دیدن علیرضا یاد الهام خواهم افتاد. سینی‌ای برمی‌دارم و به طرف استکان‌ها می‌روم و به تعداد آدم‌های اداره استکان می‌چینم داخل سینی.» 

آرش سالاری

zelkwquylom6wgzwf9y8.jpg

شماره آبان ماه همشهری داستان، با چند روز تأخیر روانه دکه‌ها شد. البته من اونو از نمایشگاه مطبوعات گرفتم. کلا دوتا نسخه ازش تو نمایشگاه بود که اون خانومه‌ی(!) غرفه‌ی همشهری، مرام به خرج داد و یکیشو بهم مجانی داد. اصلا از اون موقع تا حالا در پوست خودم نمیگنجم! چون تنها کسی که این شماره‌ رو مجانی گرفته من بودم. حالا نفیسه مرشدزاده ـ سردبیر داستان ـ هم شاید گرفته باشه. از کجا معلوم؟!

تو این شماره، یاشار کمال (با یه روایت فوق‌العاده از دوران بچه‌گیش)، بریژیت ژیژو (با داستان "روز و شب" که خیلی خوشم اومد ازش)، چندین سفرنامه جالب در مورد حج و قسمتهای قشنگ دیگری مثل توصیه‌های عالی آلیس میلر به نویسندگان جوان، وجود داره. البته شاید مجموع داستان و روایت‌های هر شماره بیشتر از سی تا باشه اما هم به دلیل ضیق وقت و هم ضیق جا و صد البته ضیق حوصله‌ی شما خوانندگان عزیز، فقط چندتا شو آوردم. پاینده، سربلند، موفق و پیروز باشید...!



نوشته شده توسط:ایمان تجملیان



Battle Field

نوشته شده در تاریخ : جمعه 27 آبان 1390   06:24 ب.ظ

نوع مطلب :من و او ،

او: این بازی Battle Field جدید رو دیدی؟
من: ندیدمش. اما در موردش شنیدم. ظاهرا توش به ایران حمله میکنن. درسته؟
او: آره بابا. به تهران حمله میکنن ناجور! اصلا محیط بازی تو تهران میگذره.
من: عجب! یه عکسم در موردش دیدم. نیروهای آمریکایی بغل برج میلاد بودن.
او: آره بابا! یک بازیه خفنیه! تو ایران ممنوعش کردن. دیروز رفتم انقلاب بخرمش، فروشندهه از پشت مغازش آورد گفت ده هزار تومنه. میگفت چندتا از مغازه ها رو لغو مجوز کردن واسه همین.
من: عجب! عجب! حالا چیکار کردی؟ خریدیش آخر؟
او: نه بابا! ده تومن همرام نبود. اما فردا حتما میرم میخرمش. باید چیز جالبی باشه!
من: اما شنیدم خیلی از ایرانی ها تحریمش کردن بازی رو.
او: آره. اما من نسخه های قبلشو بازی کردم حیفم میاد اینو نداشته باشم. تازه اینو بهت نگفتم. تو بازی، سربازای ایرونی، فارسی بهت فحش میدن! فک کن! خیلی کیف میده. بازی خفنیه!
من: عجب! عجب!
او: حالا به نظرت دقیق هست بازیش؟
من: باید دقیق باشه.
او: به نظرت سربازای ارتش و سپاه هم توشن؟
من: باید باشن دیگه.
او: بسیجی ها چی؟ اونام هستن؟
من: والا اونشو دیگه من نمیدونم!
او: وای اگه باشن چی میشه! همشونو به رگبار میبندم! اصلا واسه هرکدومشون یه آرپی چی میذارم کنار! خوبه؟!
من: ...


پ.ن: بازی Battle Field یکی از حرفه ای ترین بازی های action است که از سرسخت ترین رقیبان Call of Duty می باشد. در نسخه آخر این بازی، نیروهای حافظ صلح(!)، به ایران حمله میکنند.


نوشته شده توسط:ایمان تجملیان



اعتراف

نوشته شده در تاریخ : شنبه 21 آبان 1390   04:57 ب.ظ

نوع مطلب :داستان ،

کلافه بود. چند روزی میشد که درگیر پروژه حساسی شده بود. تقریبا هیچ نتیجه ای نگرفته بود و اخطاری هم که دیروز ساعت 7:40 صبح روی میزش دید، ذهنش را به هم ریخته بود. وقتی پاکت "خیلی محرمانه" را باز کرد، امضای یکی از مقامات ارشد را پای آن دید که از روند اُمور به شدت ابراز نگرانی کرده بود و تلویحا گفته بود که اگر تا دو روز دیگر به نتیجه ای نرسد، مأمور دیگری جایگزینش میشود. از همان موقع فهمیده بود که مسأله از چیزی که فکر میکرده خیلی مهمتر بوده است و دقیقا از همان موقع بود که پاک به هم ریخته بود.

طرف آدم تیزهوشی بود. این را در همین پنج روزی که مأمور بازجویی اش شده بود، به خوبی فهمیده بود. همیشه خونسرد بود و همین، اعصابش را خرد میکرد. تمام راهها و شگردهای بازجویی را امتحان کرده بود اما گویا طرف همه اینها را از بَر بود. به هیچ روشی حرف نمیزد. مأمور همانطور که به طرف اتاق بازجویی میرفت، با خودش گفت: امروز دیگه کارو یکسره میکنم. نشونش میدم کی حرفه ای تره. من یا اون...

در اتاق بازجویی را به آرامی باز كرد و داخل شد. یك میز گرد كوچك به همراه دو صندلی فلزی كهنه وسط اتاق بود. یك لامپ صد وات خاك گرفته هم بالای آن آویزان بود. طرف با خونسردی روی یكی از صندلیها نشسته بود و با لبخند به او نگاه میكرد. مأمور سعی كرد خودش را مسلط نشان دهد: "امروز دیگه باید جواب سوالامو مو به مو بدی. وگرنه برات بد تموم میشه." سعی كرده بود با خشونت زیاد این جمله را بگوید. طرف همانطور با لبخند او را نگاه میكرد و ساكت بود. "یه بار دیگه میپرسم ازت. بگو ببینم اون روز دقیقا چه اتفاقی افتاد؟" "من قبلا همه چیو گفتم." پرونده اش را محكم روی میز كوبید و با عصبانیت گفت: "اون مزخرفات به درد من نمیخوره." لیوان قهوه ای روی میز را برداشت و یک جرعه از نسكافه ی داخلش را نوشید.

"ببین! من کلا عادت ندارم از خشونت استفاده کنم. اصلا خوشم هم نمیاد. اما اگه مجبورم کنی..." صدایی در گوشی اش که میدانست از آن طرف آینه ی سمت راست اتاق است، حرفش را قطع کرد. چند قدمی برداشت و جلوی آینه ایستاد. طوری به آینه نگاه کرد که گویی میخواست بگوید چاره ای ندارد. بعد از چند ثانیه همان صدای داخل گوشی، کارش را تایید کرد. لبخندی زد و به طرف میز برگشت. آخرین جرعه از نسکافه اش که حالا سرد شده بود را نوشید و همان طوری که آستین دست راستش را بالا میزد با عصبانیت از طرف پرسید: "هنوزم حرفی نداری؟" وقتی صدایی نشنید، کاغذهای پرونده را پرت کرد توی صورتش، یقه اش را گرفت و کوبیدش به دیوار. "حرف نمیزنی. ها؟ مادرتو به عزات میشونم پدر سگ!" همانطوری که زیر مشت و لگدش گرفته بود، یکریز فحش میداد و به صداهای داخل گوشی توجهی نمیکرد. "توله سگ! بگو اون شب چی شد؟" وقتی مشت پنجم را به صورتش زد، طرف به حرف آمد و گفت: "آخ نزن! میگم میگم!" مأمور همانطور که نفس نفس میزد، مشتش را بالا نگه داشت و گفت: "بگو توله!" "من انداختمش" "چیو انداختی؟ کیو انداختی؟" "خیلی پشیمونم." "پشیمونی تو به درد من نمیخوره پدر سگ! بگو دقیقا کیو انداختی؟" "اصلا نتونستم جلوی خودمو بگیرم. یهو شد." مأمور مشتی به سر طرف زد و گفت: "دیگه داری حوصلمو سر میبری. بگو کره خر!" "آخ! باشه! موی دماغمو انداختم!" "چی؟ چی میگی؟" "موی دماغمو انداختم تو لیوان نسکافه ت. همین دو دقیقه پیش خوردیش!" و بلند خندید.

همین که مأمور خواست مشت دیگری بزند، فریادی در گوشی اش شنید و با عجله از اتاق بازجویی خارج شد. طرف هنوز داشت میخندید...  



نوشته شده توسط:ایمان تجملیان



MOSER

نوشته شده در تاریخ : پنجشنبه 5 آبان 1390   12:00 ق.ظ

ووووووووووووووووووووووووووووو(صدا)
دارم محاسن(!) خودمو كوتاه میكنم كه میبینم محسن-از بچه های گل خوابگاه- اومده بغلمو داره دست و صورتشو میشوره. به رسم همیشگی همونطوری كه MOSER  رو صورتمه، باهم حال و احوالی میكنیم و من دوباره برمیگردم سر ریشام!
ووووووووووووووووووووووووووووو
من همیشه عادت دارم اول ریشارو بزنم و بعد برم سروقت سبیل گرام! به این مرحله كه میرسم، یهو محسن میگه: "ایمان جان یه چیزی بگم؟" "بگو حاجی جان" "این سبیلتو نزن!" منم همینجوری كه چشام داره از تو حدقه میافته بیرون میگم: "واسه چی آخه؟!" "چون خیلی بهت میاد!" من لازم میدونم یك نكته ای رو به شما عزیزان خواننده متذكر بشم كه من تو دنیا از دو چیز تا حد مرگ بدم میاد. یكی استقلال؛ یكی هم سبیل!
وووووووووووووو...تق! MOSER رو قطعش میكنم و همه این مسائلو واسه محسنم توضیح میدم. كم كم كه احساس میكنم داره قانع میشه، میرم سر وقت ماشین ریش تراشی تا هرچه زودتر از شر این سبیل مرده‌شوری(!) خلاص شم كه دوباره رفیقمون میگه: "حالا لااقل همشو نزن! از دو طرف كوتاش كن. مث این معلمهای تاریخ!" منم از لجش كه شده كُلشو تو یه حركت میزنم!
وووووووووووووووووووووووووووو
محسن كه نا امید میشه منو به یه چایی تو اتاقشون دعوت میكنه. منم همینجوری میگم دستت درد نكنه مزاحم میشم! اما خودمم میدونم كه نمیرم! چون میخوام برم حموم. حموم هم كه میرم دیگه یادم رفته دعوت محسن رو و خِرسانه(!) میگیرم میخوابم.
وقت نماز مغرب و عشا میرم نمازخونه. بین دو نماز كه هركی مشغول یه سری كارهاس، محسن كه ردیف جلو نشسته، رو میكنه به ردیف دوم كه با چند نفری دست بده. منو كه پشت سر خودش میبینه میگه: "اِی بابا! حاجی چرا نیومدی چایی بزنیم؟ منتظرت بودما! ببین آدمی كه سبیل داشته باشه، رو حرفی كه میزنه وامیسه. اگه تو هم سبیل داشتی....."
دیگه هیچی نمیفهمم. دارم لبخند میزنم. اما میخوام خرخره‌شو بجوم! دقیقا اینجوری:
خخخخخخخخخخخخخخخ...!


نوشته شده توسط:ایمان تجملیان



چه...

نوشته شده در تاریخ : دوشنبه 2 آبان 1390   10:04 ق.ظ

دارم سریع لباسامو میپوشم که برم دانشگاه. فارماکولوژی داریم که نخوندم و از اون طرف از استادشم خوشم نمیاد. اعصابم ریخته به هم که یکی از بچه ها زنگ میزنه و میگه کلاس تشکیل نمیشه! انگار دنیا رو بهم دادن.
چه خوبه این استاد!
ولی من به عنوان یه دانشجوی نمونه به جای اینکه مثل رفیقم بگیرم بخوابم، میپوشم و میرم سمت دانشگاه. واقعا چه روز خوبیه امروز. چقدر هوا هم خوبه. ظاهرا همه چی دست به دست هم دادن تا روز خوبی رو واسم رقم بزنن.
چه خوبه این دوران دانشجویی!
به به! با یکی از دانشجوهای دیگه دم در خوابگاه هم مسیر میشیم و دیگه هیچی! تنها هم نیستم! واقعا امروز همه چی بر وفق مراده. سوار BRT میشیم و راه میافتیم. عجب! دقت نکرده بودم به این همه مناظر طبیعی و لذت بخش که تو راه بوده و هرروز از بغلشون رد میشدم. یه نفس عمیق میکشم.
 چه خوبه این زندگی!

پیاده میشیم و میریم رو پل عابر تا ماشینی زیرمون نگیره تو این صبح دل انگیز!  بالای پل عجب صحنه ایه. چمنهای اطراف و این آب پاشهایی که با فاصله روی اونا قرار گرفتن و دارن میچرخن و آب میدن. چندتا پرنده هم اون اطرافن.
چه قشنگه این زندگی!
از پل عابر، پیاده که میشیم دارم به اینهمه زیبایی فکر میکنم. چقدر مسیر دانشگامون باحاله ها! من چجوری....بدووووووووووووووو!!
"بدووووووووووووووو" آخرین کلمه ایه که از اون لحظه به یادم میاد! همینکه چند قدمی رفتیم رفیقم گفت بدوووووووووووووو! منم یهو پریدم و دیدم الان میگهای عراقی دارن بمبارونمون میکنن. یه چندتا فحش آبدار به صدام و اطرافیانش دادم و دویدم. تا جایی که میتونستم خم شده بودم که ترکش اون لامصبا بهم نخوره. از اون طرف یه مشت تانک هم داشتن تو همت میومدن طرفمون. رفیقمم یه ترکش خورد بغل سرش و افتاد. حالا فقط من مونده بودم و اینهمه عراقی. همه داشتن میومدن طرفم. آخرین دونه آرپی جی رو هم برداشتم تا یکی از اون سگ مصبا رو بزنم که یهو فیششششششش!
فیششششششش! کل بدنم خیس شد. از سر تا پام. به خودم که اومدم دیدم رفیقم چند متر جلوتر وایساده و داره بهم میخنده. این آب پاش چمنها هم رو منه!
تازه میفهمم چه سوتی ای دادم و تو عجیب توهمی رفتم!
چه...تو روح این زندگی!


خارج از پست: از سه شنبه سوم آبان به مدت یک هفته در نمایشگاه مطبوعات، غرفه «نسیم بیداری» در خدمت شما هستیم. بیاین، خوشحال میشیم!


نوشته شده توسط:ایمان تجملیان



  • تعداد کل: 5 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5