تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان
تقریبا سه سال از شروع نوشتنم در اینجا می گذرد. جایی که برای شروعش خیلی وسواس به خرج دادم و دانه دانه ی نوشته هایش را دوست دارم. بعضی را بیشتر و بعضی را کمتر. نوشته هایی که هرکدام به سهم خود حسی را در من ارضا می کردند که هیچ چیزی جز آنها توانایی این را نداشت. در طول این مدت، از وبلاگهایی که ناگهانی تعطیل می کردند و به زعم من کلاس می گذاشتند، بدم می آمد و فکر نمی کردم رسن هم روزی همین سرنوشت را پیدا کند. اما این اواخر حدس می زدم یک روز خواهد رسید که دیگر اینجا نخواهم نوشت. چه دلیل و چرایش را هم دقیق نمی دانستم؛ وقتش را هم نمی دانستم اما مطمئن بودم که این اتفاق خواهد افتاد و الان موقع آن اتفاق رسید. الان هم دلایلش متنوع است. اما هرچه که هست، کلاس گذاشتن جزو آنها نیست. این را مطمئنم.
از همه دوستانی که در این مدت لطف کردند و برایم نظر گذاشتند و خوشحالم کردند تشکر می کنم. مطمئنا نظرات آنها برایم خیلی مفید بوده. همچنین از تمام کسانی که منت گذاشتند و رسن را لینک وبلاگ خودشان کردند هم سپاسگزارم و ازشان می خواهم لینک آن را کم کم حذف کنند.
از همه دوستانی که اینجا به هردلیلی ناراحتشان کردم، چه عمدا و چه سهوا، می خواهم که من را حلال کنند.
شاید وقتی دیگر، جایی دیگر و با اسمی دیگر دوباره بنویسم. نمی دانم. الله اعلم.

پ.ن.1: اینجا را حذف نمیکنم. راستش را بخواهم بگویم دلم نمی آید. باشد تا وقتی مسئولان میهن بلاگ خودشان به این نتیجه برسند و حذفش کنند.
پ.ن.2: هیچ موقع فکر نمی کردم تعداد مطالب رسن روی عدد 102 قفل کند.
پ.ن.3: پیشاپیش از همه دوستان بخاطر جواب ندادن به آخرین نظراتتان عذرخواهی میکنم.




طبقه بندی: دل نوشته،
[ شنبه 12 مرداد 1392 ] [ 01:26 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
بعد از پینگ پنگ به دعوت یکی از بچه های خوب خوابگاه رفتیم اتاقشان برای خوردن هندوانه. هندوانه اش هم انصافا خوشمزه بود. تپل، قرمز، شیرین و آبدار. حسابی چسبید. بعد از اینکه از دهنم در رفته بود و چند روز پیش در پاسخ به یکی از نظرات گفته بودم که اردوی جهادی برای خودسازی خوب است و کمک می کند، ذهن خودم هم مشغولش شده بود. "من که اینقدر داغونم، امسالم سال آخر دانشجوییمه، حیف نیس نتونم برم و یه سر و سامونی بدم به خودم؟" "اه! کاش کارای پایان نامه مو زودتر انجام داده بودم. لامصب وقت گیره!" اینجور افکار ذهنم را پر کرده بود. قبل اینکه وارد اتاق بشویم تا هندوانه بخوریم، فهمیدم که یکی از بچه های گل روزگار هم در آن بزم با ما شریک است. پیرهنی هم پوشیده بود که اتفاقا یادگاری اردوهای جهادی سال های پیش بود. از همان ها که پشتش نوشته: بسیج سازندگی.
دم در از دهنم پرید و بعد از احوالپرسی ازش پرسیدم:
- این پیرهنه یادگار اردو جهادیه برادر؟
- آره.
- این اردوهه واسه خودسازی و اینا خیلی کمک میکنه. نه؟
- شما اگه بخوای، همینجا هم میتونی خودسازی کنی. لازم نیس حتما بری اونجا. بعضیا هم بوده ن که رفته ن اونجا و به جای اینکه خودشونو بسازن، بدتر کرده ن و برگشته ن.
...
بعدا فکر کردم و دیدم مثل همیشه واقعا حرف بجایی زد. ناراحتی ام هم به خاطر نرفتن احتمالی به اردو کم شد.



طبقه بندی: یك اتفاق،جرقه ای برای نوشتن،
[ جمعه 4 مرداد 1392 ] [ 04:39 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
همین امسال به این نتیجه رسیده ام که برای باز کردن روزه، هیچ چیز به اندازه ی یک لیوان شیر داغ و خرمای تازه نمی چسبد. برای افطار هم (البته بعد از نماز جماعت!)، هیچ چیز بیشتر از نان تازه به همراه پنیر و گوجه و خیار و خرمای تازه حال نمی دهد.
التماس دعا:)



طبقه بندی: دوست دارم،
[ چهارشنبه 2 مرداد 1392 ] [ 02:30 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
جا دارد از همین تریبون استفاده کرده و از تمام نمایندگان خدمتگزار مجلس شورای اسلامی که اینقدر به فکر مردم و دغدغه های مردم هستند و سعی می کنند تمام کارهایشان به خاطر جلب رضای خدا و در راستای همان سوگندی که خورده اند باشد، و کلا شب و روز که می گذرد به فکر مشکلات مردم هستند و کاملا مسائل اصلی را از مسائل فرعی تشخیص می دهند، تشکر کنم. 
توجه شما را به جلوه ای دیگر از خدمت این عزیزان در راستای حل مشکلات اصلی و حیاتی کشور و مردم جلب می کنم. +



طبقه بندی: یك اتفاق،جرقه ای برای نوشتن،
[ دوشنبه 31 تیر 1392 ] [ 04:15 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
23 مرداد تاریخ اعزام دانشجوهای دانشگاه ماست برای اردوی جهادی. به یکی از روستاهای محروم خراسان شمالی. روز اول می روند نیشابور و آنجا توجیه و تفریح و الخ. دو روز آخر هم می روند مشهد برای زیارت. کارگروه های مختلف هم دارند. فرهنگی، پزشکی، آموزش بهداشت و عمرانی. جمع باصفایی از بچه های مخلص، متدین و گل روزگار. از همان جمع هایی که خیلی دوستش دارم. از همان هایی که احتمالا وقتی ازش بیایی بیرون، نسبت به قبلش فرق کرده ای.
حالِ الان من اینطوریست که میخواهم (فقط میخواهم، کو عمل؟!) سریع پایان نامه ام را جمع کنم تا شاید بتوانم همراه این جمع باصفا باشم. آن هم در آخرین سال تحصیلم در دوره ی خاطره انگیز (لزوما نه به این معنا که کلا خوش گذشت!) کارشناسی. اما احساسی به من می گوید که این اتفاق نخواهد افتاد و من با آنها نخواهم رفت و یا در آن تاریخ تهرانم و یا یزد و یا جایی دیگر..!



طبقه بندی: دل نوشته،
[ یکشنبه 30 تیر 1392 ] [ 03:59 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
در سوره ی مُلک، از آیه ی ششم، صحبت در مورد جهنمیان شروع می شود. از اینکه آنها به خاطر کُفرشان در جهنمی خواهند سوخت که نزدیک است از شدت خشم پاره پاره شود و صدای وحشتناکی دارد و هی دارد می جوشد. (چه توصیف وحشتناکی!) بعد می گوید که نگهبانانی هم هستند که وقتی این جهنمیان بدبخت را می خواهند با سر بفرستند داخل، ازشان می پرسند که یعنی در دنیا کسی شما را پند نداد و به راه درست هدایتتان نکرد؟ آن مادرمرده ها هم که دارند از شدت ترس هلاک می شوند می گویند که چرا، آمد. اما بقول معروف خریّت کردیم و گوش به حرفش ندادیم. بعد در آیه ی 10 دارد:

وَ قَالُوا لَوْ كُنَّا نَسمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فى أَصحَبِ السعِیرِ
و می گویند: «اگر ما گوش شنوا داشتیم یا تعقل می کردیم، در میان دوزخیان نبودیم.»

این جمله ی آخری ست که آن ها از روی ناامیدی می گویند و بعد کشان کشان به جهنمی که انتظارشان را می کشد برده می شوند.

نکته ای که برایم جالب است این بود که آنها هم آخر خودشان اعتراف می کنند که گوش ندادیم و فکر نکردیم. اندیشه نکردیم. یعنی اگر اندیشه می کردیم وضعمان بهتر از الان بود. یعنی آنهایی که الان حالشان خوب است و خوشحالند و بقول معروف کیف شان کوک است، قبلا نشسته اند اندیشه کرده اند و پاداش آن تفکرشان، انتخاب راه درست بوده و بهشتشان هم از همانجا شروع شده. در بخشی از تفسیر نمونه ذیل این آیه گفته می شود:

"در روایتی از امیرالمومنین علی (ع) آمده است: «جبرئیل بر آدم (ع) نازل شد و گفت: من مامورم که تو را میان یکی از این سه موهبت مخیر کنم تا یکی را برگزینی و آن دو را رها کنی. آدم گفت: آنها چیست؟ جبرئیل در پاسخ گفت: عقل، حیا و دین. آدم گفت: من عقل را برگزیدم. جبرئیل به حیا و دین گفت: او را رها کنید. گفتند: ما ماموریم همه جا با عقل باشیم و از آن جدا نشویم. جبرئیل گفت: حال که چنین است، به ماموریت خود عمل کنید. سپس به آسمان صعود کرد.»"

پس اگر فکر کنیم و عقل خودمان را به کار بیندازم، هم با حیا می شویم و هم دینمان را داریم و منحرف نمی شویم. حال فلسفه ی آن حدیث معروف که یک ساعت تفکر را بالاتر از هفتاد سال عبادت می دانست، می فهمم. بنظرم برای تفکر کردن، برای اندیشیدن، برای به آسمانِ وقت سحر نگاه کردن، برای پی بردن به حقارت خودمان در برابر این همه عظمت، برای جلوگیری از انحرافمان و برای خیلی چیزهای دیگر، این رمضان فرصت با ارزشی ست که نباید از دستمان برود. 


پ.ن: در حدی نیستم که بخواهم توصیه کنم؛ دوستان همه کاردرستند! دوست داشتم چند پیشنهاد در کنار قرآن خواندن ها، دعا کردن ها و مناجات هایتان بدهم:

1. کتاب "آداب روزه داری، احوال روزه داران" که برای حضرت آقا هست را بخوانید. فرصت مغتنمی ست برای اینکه که از حرف های ایشان از سال 69 تا بحال در باب رمضان استفاده کنیم و از فضای معنوی کتاب هم حال ببریم.

2. در مورد شهدا یک کتاب بخوانید. من شروع کرده ام به خواندن "ابراهیم هادی" که احتمالا همه ی شما آن را خوانده اید. به نظرم یاد و خاطره ی یک شهید هم اگر به این روزهای معنوی اضافه شود، دیگر کولاک می کند!

3. در کنار تمام سریال ها و دو ریال های فشرده ی بعد از افطار، حوالی ساعت 23.20 شب، شبکه ی چهار "راز" را از دست ندهید. در توصیف آن هم اینکه نادر طالب زاده ی عزیز همه کاره ی آن است. توصیف بیشتر از این؟!

التماس دعا...



طبقه بندی: کلام وحی،
[ پنجشنبه 27 تیر 1392 ] [ 05:58 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
به حسب عادت دو مُهر بر می دارم و می روم صف دوم می نشینم. امام جماعت مشغول اذان و اقامه است. بغل دستم پسرکی شش هفت ساله نشسته با قیافه ای بامزه و نمکی. از همان ها که شیطنت از سر و روی شان می بارد و احتمالا وقتی دانشجو شوند دمار از روزگار استاد در می آورند و دخترهای کلاس ریز ریزکی به کارهایشان می خندند!
کم کم بلند می شویم و آماده ی نماز. پسرک هم بلند می شود و یک نگاه به من می کند و یک نگاه به دو مُهر روبرویم. کمی مکث می کند و می گوید:
- با دو مُهر نمیشه خوندا. باید یه مُهر داشته باشی.
صدای خنده ی پیرمردی را در صف عقب می شنوم. می گویم:
- جان؟!!
- با دو مُهر نمیشه. فقط یه مُهر.
کمی لحنم را مثل خودش شیطنت آمیز می کنم:
- حالا نمیشه این دفعه رو بذاری استثنائا بخونم؟!
نگاهی عاقل اندر سفیه بهم می اندازد و بعد با جدّیت منتظر شروع نماز می شود. خنده ام گرفته. هم از قیافه ی شیطنت آمیزش و هم از جسارتش.
نماز شروع می شود؛ اپسیلون حضور قلبی که داشته ام را با حرکاتش گرفته. به تنها جایی که نگاه نمی کند روبروست! انگار اصلا عادت ندارد پنج دقیقه ثابت یک جا بایستد.
نماز اول تمام می شود و باهم دست می دهیم. مثل دو مرد. صدای دوستش را می شنوم:
- چرا اینقده تکون می خوری؟ دیگه وسط نماز بهم دست نزنیا. حواسم پرت میشه. باید دوباره نمازمو بخونم.
دوستش عاقل مردی کوچک نشان می دهد که چند بار دیده ام اقامه هم می گوید. پوست روشن، دماغ کشیده و صورت زیبایی دارد. دوستش دارم.
بلند می شویم برای نماز دوم. پسرک شیطان دیگر در مورد مُهرهایم چیزی نمی گوید. شاید یادش رفته، شاید هم پیش خودش می گوید ارزش نهی از منکر ندارم! قبل از شروع نماز حواسم به اوست. زیرچشمی دارد به پیرمرد بغل دستی ام نگاه می کند و کارهایش را تکرار. مثل پیرمرد دستهایش را به حالت دعا بالا آورده و همینطور زیرچشمی آماده ی نماز می شود.
نماز شروع می شود و بازهم حرکات خنده دارش. رکوعش هم به خنده ام می اندازد. در حالت خوبش زاویه ی 150 درجه درست می کند! شاید کلا به رکوع اعتقاد ندارد، شاید هم کمرش مثل من درد می کند. چه میدانم؟!
نماز تمام می شود و پسرک با جمع چهار پنج نفره ی دوستانش گوشه ای دور هم می نشینند و از هر دری می گویند. یکی شان از قلق های بازی کشتی کجی که به دوستش داده و دیگری از نسخه ی جدید فوتبالی که نصب کرده.
بلند می شوم که بروم. زیرچشمی نگاهشان می کنم و مطمئنم خدا نماز آنها را از تمام جوان های مغرور و پیرهای پُر ادعای مسجد بیشتر دوست دارد.
دلم برای بچه گی ام تنگ می شود...



طبقه بندی: یك اتفاق،جرقه ای برای نوشتن،
[ سه شنبه 11 تیر 1392 ] [ 03:16 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
دوست داشتم تحلیل شخصی خودم را در مورد انتخابات ریاست جمهوری بنویسم که دیدم ماشاءالله همه ی دوستان بهتر نوشته اند و حرفی برای گفتن نمانده! از حرفهای متناقضی که جناب هاشمی فرموده اند، تا بزن و بکوبهایی که دوستان بنفشی (!) بعد انتخابات راه انداخته اند و الخ. بنابراین حرفی در مورد انتخابات نمانده جز چند تبریک؛ اول به مردم خوبم برای شرکت حماسی، دوم به حضرت آقا که حتما از خبر حضور هفتاد و چند درصدی مردم خوشحال شده اند و آخر سر هم به دکتر روحانی. این از این!
اما یک حرفی که ته دلم مانده و باید حتما به خدمتتان عرض کنم قضیه ی  احمدی نژاد است.

یک. دکتر چند نقطه ضعف عمده داشت از جمله حاشیه های بسیار زیاد، بها دادن بیش از حد به بعضی افراد و موضع نگرفتن در قبال حرفهای بی ربطشان و... . اما مساله این است که آیا در نقد دولت های نهم و دهم انصاف رعایت شد؟ چه همان اول کار که گفتند در دولت احمدی نژاد قرار است بی حجاب ها را فلان کنند و بهمان، تا این اواخر که انواع و اقسام خصوصیات را به دولتش چسباندند. اعم از رمالی و انحرافی! در اینکه چقدر نفس این جریان انحرافی واقعیست بحث زیاد است و در تخصص من نیست. چرا که هم اطلاعات زیادی میخواهد و هم تسلط بسیار بر موضوع که حقیر ندارم. اما چیزی که برایم مثل روز روشن است، افراط عجیب دوستان به اصطلاح اصولگرا بر تاکید روی این جریان و ربط دادن همه مشکلات کشور به آن است. در این دو سه سال اخیر اگر رییس جمهور یک حرف کوچک می زد یا یک حرکتی می کرد، پنج دقیقه بعد تمام خبرگزاری ها به شدت شروع به کوبیدن آن و ربط دادنش به جریانهای انحرافی و فراماسونی(!) پشت پرده می کردند! موضوعی که دولت و بخصوص شخص احمدی نژاد را به شدت در یک منگنه ی روانی قرار داده و شاید حرکات عجیبی که در اواخر عمر دولت دهم انجام داد (دعوای مجلس، همراهی مشایی در روز ثبت نام ریاست جمهوری و...)، بی تاثیر از آن حجم عظیم تخریب ها و تهمتها نبود. شدیدا احساس میکنم که ظلم بزرگی در این هشت سال به احمدی نژاد شد. نکات ضعفش را بزرگ کردند و نقاط قوتش را یا نگفتند و یا اگر گفتند، نه به شدت ضعفها. حرف حساب بنده این است که ای کاش نقات قوت گفته می شد، و در کنارش نقات ضعف. آن هم به صورتی منطقی و نه صرفا از روی تخریب و بخاطر مقاصد سیاسی. البته امیدوارم این تحلیل بنده اشتباه و تمام نقدها صرفا برای پیشرفت کشور و بخاطر خدا بوده باشد. 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

دو. کمتر از دو ماه دیگر تا شروع ریاست جمهوری دکتر روحانی باقی مانده. تحلیل ها و پیش بینی هایی هم بعضی دوستان در مورد دولت یازدهم انجام داده اند که احتمالا موفق نخواهد بود و از این قبیل؛ که نمی گویم بد، اما به نظرم ضرورتی ندارد. درست است که شاید برخی مواضع آقای روحانی را چه در گذشته و چه در ایام انتخابات قبول نداشته باشیم، اما به نظر حقیر در حال حاضر بهترین کار داشتن حسن ظن نسبت به دولت یازدهم و شخص رییس جمهور آتی است. اینکه شروع کنیم از الان تیتر و پیامک هایی از قبیل " آغاز هشت سال دفاع مقدس گرامی باد."، " به مالک اشتر بگویید برگردد." و... را نشر دهیم، به نظرم نه تنها بر خلاف مصالح کشور، بلکه بر خلاف شرع هم هست. چون هم دید بدی را نسبت به شخصی که کارش را هنوز شروع نکرده ترویج می دهیم و هم اینکه پایه های همدلی و اتحاد را در نظام اسلامی سست میکنیم. البته این توصیه ها همه برای کسانیست که ادعای انقلابی بودن دارند و مصالح نظام را بر حُب و بغضهای شخصی خود ترجیح می دهند. وگرنه مخاطب حرفهای من آنهایی که بدون دیدن اهداف والای انقلاب، فقط به فکر دعواهای حزبی و سیاسی خود هستند، نیست. البته این بمعنای آن نیست که دکتر روحانی را نقد نکنیم، چه اینکه نقد منصفانه جزو عوامل پیشرفت افراد مورد نقد است. مثلا در حال حاضر نقدی که شخصا به ایشان دارم عدم موضع گیری شفاف در قبال میرحسین موسوی است. در شادیهای طرفداران دکتر روحانی پس از انتخابات شعارهایی شنیده میشد مثل: " برادر شهیدم، رأیتو پس گرفتم" و از این خزعبلات. یا در اواخر کنفرانس مطبوعاتی ایشان، شخصی با فریاد گفت: " روحانی یادت باشه، میرحسین باید باشه!" که البته صدا و سیما آن را قطع کرد. نکته ای که دوست دارم خطاب به دکتر روحانی بگویم این است که اعتدال گرایی بمعنای این نیست که در قبال افرادی که جرم واضح و مبرهنی دارند اعلام موضع نکنیم. افرادی که به همین سیستم و قانونی که شما را رییس جمهور کرده، دهن کجی کرده اند و از الان در اردوگاه طرفداران شما، چه قبل و چه بعد انتخابات، سخنانی در حمایت از آنها بیان شده. اعتدال گرایی بمعنای واقعی کلمه یعنی اعلام موضع صریح حضرتعالی در قبال این مساله.

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

سه. شاید بتوان یکی از موارد موثر در به حاشیه رفتن احمدی نژاد را فضای نقد شدید و بعضا غیر منصفانه علیه او دانست. فضایی که از قبل شروع دولتش بوجود آمد و ماهیت آن در این هشت سال تغییر کرد و بعضا شدیدتر هم شد. جان کلام بنده این است که برای جلوگیری از به حاشیه رفتن دولت آینده اولا سعی کنیم نسبت به رییس جمهور آینده پیش داوری نکنیم، ثانیا در نقدهای خودمان انصاف و عدالت را رعایت کنیم تا خدای نکرده باعث ایجاد حاشیه هایی ناخواسته نشویم که در این صورت هرکداممان به نوبه خود در ضربه ای که به نظام وارد می شود مقصریم.


پ.ن: به دکتر جلیلی رای دادم و متاسفم که علاوه بر اختلافات درون اصولگراها و مشکلات اقتصادی مردم، یکی از عوامل مهمی که باعث کاسته شدن شدید آرای وی شد، تشابه وی به احمدی نژاد در ذهن مردم بود. ذهنیتی غلط که با فضاسازی های رسانه های خارجی و همچنین تصویر بسیار بدی که دوستان داخلی از احمدی نژاد ساخته بودند، تکمیل شد...



طبقه بندی: یادداشت،
[ پنجشنبه 30 خرداد 1392 ] [ 09:15 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
بسیاری انسانها، انسان نیستند. حیوان هم نیستند. از حیوانات بدترند.
مثلا سگ؛ حیوان با وفایی ست. اما خیلی از انسانها وفا ندارند. وفای به عهد ندارند. از سگ کمترند...
"...اُولئِکَ کالأنعامِ بَل هُم أضَلّ" اعراف 179



طبقه بندی: یادداشت،
[ دوشنبه 26 فروردین 1392 ] [ 10:59 ق.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
پشت میزی کوچک، زیر نور چراغ مطالعه، روبروی خیالت بنشینم. به خیالِ شیرینت نگاه کنم و بنویسم. قهوه هم باشد. خیلی شیرین، خیلی تلخ.
این را دوست دارم.




طبقه بندی: دوست دارم،
[ پنجشنبه 1 فروردین 1392 ] [ 11:59 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
خوابگاه ما پنج بلوک دارد. اتاق های یک و دو نفره برای بلوکهای 1 و 2 هستند و بلوکهای 3 و 5 هم اتاق های چهار نفره دارند. بلوک 4 هم که مخصوص دانشجویان خارجی است. چند وقتی می شود بند و بساط خودم را از سالن مطالعه مرکزی خوابگاه جمع کرده ام و در سالن مطالعه ی بلوک 2 مشغول خواندن برای ارشدم. سالنی جمع و جور که تعداد میزهایش نسبت به مساحتش خیلی کمتر است. از ویژگی هایش هم این است که به دلیل کوچکی، تقریبا همه با یکدیگر یا رفیق شده اند، یا حداقل سلام علیکی دارند. در این سالن یک رابطه می تواند با جمله ای ساده شروع شود: «میخوای چی بخونی؟»، «داداش بفرما چای!»، «این کتابه رو میزت بود واسه توئه؟»...

خلاصه جای جالبیست. هرکسی هم دارد برای یک امتحان می خواند. یکی ارشد، دیگری اینترنی، آن یکی دستیاری و قس علی هذا. دو نفر اما هستند که امتحانشان کمی با بقیه فرق دارد. همان امتحان لعنتی ای را که چهار سال پیش دادیم، می خواهند یک بار دیگر بدهند. البته برای دانشگاه آزاد. هردو نفر هم می خوانند برای قبولی در دندان پزشکی اگر خدا بخواهد. 

بعضی وقتها کتاب هایشان را می بینم که روی میزهایشان پخش شده و هر کدام خاطره ایست برای خودش و شاید حسرتی که ای کاش بیشتر خوانده بودمش. این طور وقتها آدم باورش نمی شود که جلد یک کتاب آدم را به این همه سال های دور و نزدیک ببرد و این همه خاطرات برایش زنده کند. دنیا هم انگار با همه ی بزرگی اش به کوچکی این سالن مطالعه است.

با "الف" (یکی از همین دو نفر) پریروز صحبت می کردم. می گفت دارم تلاش می کنم اما اخیرا مشکلی برایم پیش آمده. گفتم: «ایشالا خیره.» و به این فکر کردم که شاید با دوست دخترش به هم زده. در دانشکده دیده امش. دختر زیباییست اما حیف که حجابش تعریفی ندارد. غصه دار می شوم وقتی پسرها پشت سر او و امثال او می گویند: «عجب دافیه!» و با خودم می گویم کاش می فهمیدند که پسرها با چه دیدی نگاهشان می کنند و اینطوری بیرون نمی آمدند. کاش می فهمیدند. پشت میزم که نشستم فهمیدم اشتباه کردم و اصلا نباید همین طور در مورد کسی فکر کرد. شاید مشکل "الف" چیز دیگری باشد. به آن دیگری هم که درست پشت سرم می نشیند، زیر چشمی نگاهی می کنم. رابطه مان در حد خسته نباشیدی کوتاه است. به نظرم باید برای قبولی در دندان پزشکی بیشتر بخواند. 

هردویشان را تحسین می کنم. تصمیم سختی ست که بعد از چهار سال خواندن دوره ی کارشناسی، دوباره کتابهای دبیرستان را باز کنی و این دفعه بخوانی برای چیزی که به آن علاقه داری. حرفهای دانشجویان دیگر، خانواده، فکرهای خود آدم در مورد تلف شدن این چهارسال و... قضیه را سخت می کند و به خاطر همین هم تحسینشان می کنم. انسان یا می تواند خودش را به شرایطی که در آن گیر کرده عادت دهد، یا تلاش کند برای تغییر آن شرایط و تبدیلش به چیزی که دوستش دارد. این دو نفر هم راه دوم را انتخاب کرده اند و امیدوارم به هدفشان برسند. هدفی که هرچند سخت به دست می آید، اما رسیدن به آن شیرینی وصف ناپذیری دارد. شیرینی عوض کردن مسیر زندگی ات به سمت آن چیزی که "خودت" می خواهی و "خودت" آن را دوست داری.
---------------------
پ.ن.1: سه چهار ماه پیش که تو سالن مطالعه مرکزی میخوندم برا ارشد وزارت علوم، یه نفر نزدیکم مینشست و میخوند برا PHD. باهم رفیق شده بودیم. همین چند روز پیش تو همین بلوک 2 دیدمش و حالی ازش پرسیدم. فهمیدم قبول شده. اونم با رتبه ی یک! بهم گفت اون زمان به دلت افتاده بود قبول میشم. حالا به دلت چیزی نیفتاده؟! کمی فکر کردم و گفتم چرا. به دلم افتاده به زودی یه زن خوب میگیری! از همون لبخندای مخصوص خودش زد که خیلی دوسشون دارم و همینطور تا یه ساعت سرخوش بودم از خبر قبولیش! انگاری خودم رتبه ی یک شده باشم:)

پ.ن.2: سالن مطالعه مذکور. اون میز روبرویی ته سالن برا منه!



طبقه بندی: یادداشت،
[ جمعه 18 اسفند 1391 ] [ 08:09 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
یکی از دوستان حرفی بهم زد با این مضمون که به بلوغ نرسیده م و نمیشه باهام صحبت جدی داشت!

خب این میتونه در وهله ی اول خیلی برای آدم گرون تموم بشه و بعد کم کم با گذر زمان فراموشش کنه. اما چیزی که مهمه اینه که نکته ای که توی ذهن و قلب آدم حک میکنه باهاش میمونه. دوستم معتقده که حتی در شوخ طبع ترین حالات، حرفهایی که زده میشه، یک ته مایه ی جدی هم داره. پس باید به این حرفی که بهم زده - حتی با فرض وجود ناراحتی، عصبانیت، مزاح و... - جدی نگاه کرد. 

بهرحال چیزی که مسلمه اینه که رفتارها و برخوردهای خودِ آدم، حس و میزان احترام بقیه نسبت به او رو در دراز مدت شکل میده. پس اگه یه جایی حس کرد که این نوع رفتار، باعث کم شدن عزت وی در برابر دیگران میشه، باید بصورت آنی در اون تجدید نظر کنه. 



طبقه بندی: یك اتفاق،جرقه ای برای نوشتن،
[ سه شنبه 3 بهمن 1391 ] [ 12:01 ق.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
میم به من می گوید چرا پست جدیدی نمی گذاری؟ میم نمی داند که من دیگر آن ایمانِ سابق نیستم. نمی داند که خیلی چیزها دیگر عوض شده اند.

میم معتقد است که آدم باید برای نوشتن هدف داشته باشد و  حتما یک چیزی را به خواننده برساند. اما من مخالفم. من معتقدم در اوج بی هدفی هم می توان نوشت. اصلا خود همین نوشتن می تواند یک هدف باشد.

بعدا نوشت: به نظر حقیر یکی از مواردی که در کشور ما گریبان گیر قشر به اصطلاح منتقد و روشنفکرمان شده (روی کلمه ی "به اصطلاح" تاکید دارم. چون اصلا معنای منتقد بودن و روشنفکری، این چیزی نیست که الان داریم می بینیم)، این است که فکر می کنند نقد به معنای کوباندن طرف مقابل است. فکر می کنند که باید در نقد خود، سنگین ترین هجمه ها را وارد کنند و با شدیدترین و نیش دار ترین الفاظ، طرف مقابل را سیبل کنند. و بعد که افاضه هایشان تمام شد، پُز روشنفکری بدهند و در این خیال باشند که این، معنای آزادی بیان است. همدیگر را با حرفهایمان بزنیم و بزنیم و بزنیم و تا جایی که می توانیم بکوبیم. چرا؟ چون آزادیم! روشنفکریم! و بعد اگر طرف مقابل جوابی ندهد، دادشان در می آید که چرا اصول بحث را رعایت نمی کنید و به نقدهایی که می شود جواب نمی دهید و اصلا چرا شما آدم نقد پذیری نیستید؟! در حالی که اگر معنای "نقد" را بدانند، متوجه می شوند که اصلا نقدی صورت نگرفته که حالا انتظار جواب هم داشته باشند. البته بدیهیست که نظر حقیر شامل تمام انتقادهایی که می بینیم نمی شود. اما مسلما متوجه اغلب آنهاست. دلیل آن هم به نظرم این است که از اول نقد و نقادی در ذهن ما بد جا گرفته. نقد در نظر ما به معنای اعتراض و منتقد هم به معنای معترض است. و این دید از اساس مشکل دارد. 
بهانه ی این حرفهای حقیر، نظریست که اخیرا ذیل همین مطلب آمده و در آن در مورد دو نفر از خوانندگانم حرف زده شده. یکی از آنها را مخاطب قرار داده و دیگری را به طرز فجیعی کوبانده! هرچند شدیدا معتقدم که پاسخ دادن به یک سری یاوه که افرادی بدون اطلاع و صرفا از روی ظاهر قضیه و شاید هم کینه ی شخصی (الله اعلم) می بافند، کاری بیهوده است، اما وظیفه ی خودم دانستم که این توضیحات را بدهم. 
من خودم را آدم نقد پذیری می دانم. اما نقدی که واقعا "نقد" باشد! نه سراسر توهین و افترا. یک نکته ای هم که در اولین پست این وبلاگ گذاشته بودم و باز هم تکرار می کنم این است که نظراتی که شامل توهین به افراد باشد، حداقل تا وقتی که من نویسنده ی اینجا هستم، به هیچ وجه تایید نخواهد شد. فرقی که با قبل کرده، این است که شاید بتوانم با توهین به خودم کنار بیایم و نظر را تایید کنم، اما توهین به افراد و خواننده های دیگر، اصلا و ابدا تایید نخواهد شد و از این به بعد جوابی هم به آنها نمی دهم. حال قضاوت بعهده ی وجدان افراد است که ایراد را از بنده بدانند یا از حرفهای خودشان.
زیاده پرگویی شد. ببخشید. باید می گفتم!
 



طبقه بندی: یادداشت،
[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 11:38 ق.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
از عشق و باران / در پاسخشان چه خواهی گفت؟
اگر بپرسند:
آستینت را کدامیک تر کرده است؟!

(عباس صفاری)

[ یکشنبه 5 آذر 1391 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
یکی دو سالی می شد که کلارا را می شناخت. همکلاسی بودند و در این مدت تمام حرکاتش را زیر نظر گرفته بود. تمام خصوصیاتی که از همسر آینده اش مدنظر داشت را در کلارا می دید. دختر مودب،‌ جدی و از همه مهمتر باوقاری بود و همین باعث شده بود عاشقش بشود. سر آخر در روزی پاییزی،‌ زیر یکی از چنارهای دانشکده،‌ از او خواستگاری کرد. دختر بیچاره کمی برافروخته شد و عصبانی، و زود آنجا را ترک کرد. دیگر یادش نمی آمد در این مدت چه اتفاقاتی رخ داده و چه شده بود. مهم این بود که کلارا به او بله گفته بود و جولای همان سال در کلیسای سنت پیرز به عقد هم درآمده بودند. چقدر وقتی "بله"ی کلارا را شنید خوشحال شده بود. حس می کرد بهترین لحظات زندگی اش را می گذراند. هیچ وقت آن لحظه ی شکوهمند را فراموش نمی کرد. لحظه ای که حلقه ی طلای ساده ای را _همانطور که کلارا دوست داشت_ در دستش کرده، به چشمانش نگاهی کرده و عاشقانه لبخندی زده بود. 
...
در طول این شش سالی که باهم ازدواج کرده بودند، همیشه همین طور عاشقانه به هم نگاه می کردند، می خندیدند، به سفر می رفتند، خرید می کردند، قهوه می خوردند، دعوا می کردند و سر آخر باز می خندیدند. 
...
کلارا در اتاق عمل بود. نُه ماهی می شد که منتظر چنین روزی بودند. دیشب که ناگهان درد کلارا شدت گرفت، در اوجِ درد، باز به او لبخند زده بود؛ از همان لبخندهایی که یعنی "عزیزم نگران نباش. ما همدیگر را دوست داریم و همین کافیست. نه؟!". همانطور که در راهروی بیمارستان سامارتین (همان جایی که کلارا به دنیا آمده بود) قدم می زد، گردن بند صلیبش را در دست گرفته بود و به یاد لبخند دیشبِ کلارا اشک می ریخت. دیگر نفهمید چقدر طول کشید تا پزشکِ همسرش را دید که با لبخندی دستش را به سمت او دراز کرده و به او تبریک می گفت. یک لحظه ماتش برد و بعد با سرعت به سمت اتاق ته راهرو رفت و با عجله در را باز کرد. همین که مادر و دختر را دید که با آرامش در کنار هم دراز کشیده بودند، نفس راحتی کشید و بدون اینکه به دخترش نگاه کند به سمت کلارا رفت. دستانش را مانند شش سال پیش گرفت، به چشمانش نگاهی کرد و بوسه ای به پیشانیش زد.
...
...
...
از خواب پرید. باز همان خواب همیشگی را دیده بود. خوابِ کلارا. نسیم سردی از لای درب اتاق به داخل می وزید. رُز مثل همیشه به خواب گرمی فرو رفته و دهانش نیمه باز بود. در این یک ماهی که باهم ازدواج کرده بودند، یادش نمی آمد با دهان بسته خوابیده باشد. لحاف را به رویش کشید و غلتید. به تاریکیِ دیوار روبرو خیره شد و لبخند تلخی زد. کلارا همکلاسی کالجش بود. شش سال از آن موقع می گذشت. تازه عاشقش شده بود که کلارا بی خبر از عشقش، با مارتین، پسرعمویش ازدواج کرد و به شیکاگو رفت.

شکل های مبهم روی دیوار، تار شد. رُز خوابیده بود. هوا سرد بود.



طبقه بندی: داستان،
[ یکشنبه 14 آبان 1391 ] [ 12:43 ق.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب