رسن

می‌شود رویاهایم واقعی شوند؟

یادداشت یکی از دانشجویان در دفتر انتقادات و پیشنهادات سلف دانشکده، همین امروز:

« غذای بسیار خوبی بود، یاد قورمه سبزی های مادرم افتادم. الآن شش سالی میشه که دستپختشو نخوردم. ممنون »

نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین 1390 ساعت 06:52 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

كلا هفت هشت ساعت مونده به تحویل سال. تو نماز! دارم به این فك میكنم كه نقاط قوت و ضعفم تو سال 89 چیا بوده. دارم برنامه ریزی میكنم واسه سال بعد كه كلا بهتر باشم. كارای زیادی میخوام انجام بدم. میخوام بهتر درس بخونم، اخلاق خوبی داشته باشم، بیشتر و بهتر بنویسم و كلا كارای خوب خوب.

كم كم جمع بندی میكنم و برنامه هامو ردیف. امیدوارم سال خوبی داشته باشم! السلام علیكم و رحمت الله و بركاته...

خارج از پست: این اتفاقات دقیقا افتاد. البته نه به این فضاحت! من یه كم اغراق كردم. ایده نوشتن این پست هم اتفاقا دُرُس بعد همون نماز به ذهنم رسید. حالا من نمیدونم زیاد؛ این برنامه ریزیا واقعا چه فایده ای داره وقتی ستون دینمونو رسما براش ارزشی قائل نیستیم. حالا هی بیایم همدیگه رو ماچای آبدار بخوریم و خیلی قشنگ بگیم كه سال خوبی داشته باشین و از این چیزا. حرف زیاده در این مورد، اگه خدا بخواد در موردش دوباره مینویسم.

حالا واسه اینكه فضای پست یه كم از این تلخی در بیاد اینو بگم كه سال بسیار خوبی داشته باشین و به همه آرزوهاتون برسین...!!


نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین 1390 ساعت 09:58 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

1. همیشه یكی از بهترین تصویرایی كه از كوچیكی تو ذهنم دارم اونجاس كه من رو پله دم در خونه مینشستم و منتظر داداشم بودم كه از مدرسه بیاد و باهم بریم تو. البته بعضی موقعا «آقا اسبی» میومد و من از ترس خودش! و اسبش سریع میپریدم تو و درو میبستم. همیشه دوس داشتم «امین» زودتر از آقا اسبی بیاد تا باهم بریم تو خونه...

2. یه تصویر از دوران دبستان خیلی واضحه تو ذهنم. قبل از تشكیل صبحگاه بود. من تو صف بچه های آمادگی بودم و امین هم تو صف كلاس چهارم. قشنگ جلوی چشمه كه بلند شدم واسه داداش دست تكون دادم و اونم همینطور! انگار سالها بود همدیگه رو ندیده بودیم بس كه شوق داشتیم...

3. زمان راهنمایی یه سری بود میرفتم كانون زبان «سینا». یه دوچرخه قرمز اون زمونا مركب! من بود. همه جا باش میرفتم. یادم نمیره یه شب كه رفتم كانون اونو گذاشتم اونور خیابون خلاف جای همیشگی. وقتی برگشتم دیدم نیست! به همین سادگی و به همین خوشمزگی! پنج دقیقه ای طول كشید كه فهمیدم چه بلایی سرم اومده! با یكی از همكلاسیا كه موتور داشت اومدم خونه. من و پیاده كرد و رفت. مونده بودم چیكار كنم؛ دلو زدم به دریا و رفتم در حیاطو زدم. مثل همیشه امین درو باز كرد. دید بدون چرخم فهمید چی شده. اون شب اولین نفر داداش بود كه فهمید چرخمو دزد برده. خودشم تا آخر شب كم كم درستش كرد و كار منو راحت...

4. بدترین دوران زندگی من دبیرستان بود. درس نخوندنها، بد اخلاقی ها، بی شعورگری ها، و كلا همه صفات مزخرف عالم جمع شده بود تو وجود من. كلا آدم بیخودی شده بودم. همه از دستم كلافه شده بودن حتی خودم. اون زمونا امین مونس من بود. با هم گرم میگرفتیم و حال میكردیم. هرچند خیلی اذیتش میكردم و بعضی موقعا از كوره در میرفت ( حقم داشت! الان كه فك میكنم میبینم واقعا چه آدم رو اعصابی بودم! ) اما بهترین یاور من بود. من اول دبیرستان بودم كه امین دانشگاه شریف قبول شد و رفت تهران. بدترین خبری كه من شنیدم همین بود. دیگه تنها میشدم. یادم نمیره كه همیشه وقتی امینو میرسوندیم راه آهن، برگشتنا تو ماشین شیشه رو میكشیدم پایین، سرمو میكردم بیرون و همینجوری آروم گریه میكردم...

5. یكی از مهمترین انگیزه های من برای قبولی تو تهران رفتن پیش اخوی بود! زد و یكی از رشته های دانشگاه تهران قبول شدم و  منم خوشحال! دوران جدیدی از زندگیمو شروع كردم؛ دوران دانشجویی. تو این یه سال و نیمی كه تهرانم، بهترین دوست و یاورم امین بوده و هست. مطمئنم كه اگه نبود، این دوران برام خیلی سخت تر میگذشت.

6. امشب جشن عروسیه داداش امینه! هم خوشحالم و هم ناراحت؛ خوشحال از این بابت كه یكی از بهترین شبای زندگی داداشه و به هرحال دیگه ما هم داریم برادر شوهر میشیم بابا! ناراحتم هستم. تو این چند روزه بعضی وقتا یاد اون دوران كوچیكی میفتم و حسرت یه دقیقشو میخورم. انصافا حس و حال خاص خودشو داشت. ناراحتیم از این بابته كه چقد داریم زود بزرگ میشیم و... به هرحال خودتون میدونید دیگه! 

7.  همین دیروز بود كه یه نفر بهم گفت دیگه تو هم رفتی تو نوبتا! من خندیدم اما الان كه دارم مینویسم میبینم تا بخوام مث داداش شم هنوز باید بدوم! آدم باید خودش به یه درجه ای برسه كه لیاقت همراهی یه نفر دیگه رو هم داشته باشه! همینطوری الكی كه نیس...

8. من كه از صمیم قلب واسه امین دعا میكنم. ایشالا تو زندگیش موفق باشه، بچه های خوب داشته باشه و همه آروزهای خوب واسه یه مرد متاهل! شما هم دعا كنید. اول واسه همه جوونا، دوم واسه تنها داداش من كه زندگی خوبی داشته باشه؛ سوم هم واسه من كه برادر شوهر خوبی باشم...! یاعلی


نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند 1389 ساعت 09:00 ق.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

چند پست پیش در مورد كتاب «ناگفته های جنگ» شهید صیاد شیرازی نوشته بودم. حدود 20 روز پیش تمومش كردم و اتفاقا در موردش هم یه چیزی نوشتم. قرار بود اونو بذارم تو وبلاگ كه نمیدونم چی شد یهو فایلش از بین رفت! حتما قسمت بوده دیگه. حالا مشكلی نداره؛ ما كه بیكاریم دوباره مینویسیم!!

تو این كتاب شهید صیاد تفاوتهای مدیریت جنگ تو زمان بنی صدر با زمان امام رو بخوبی نشون میده كه در جای خودش جالبه. نیمه اول كتاب مربوط به غائله كردستانه و نیمه دوم اونم به اتفاقاتی كه بعد منصوب شدن صیاد به فرماندهی نیروی زمینی ارتش رخ میدن، اختصاص داره. تو یه قسمت صیاد در مورد شهید بروجردی مطلبیو نقل میكنه. تو یادداشت قبلی عین اونو آورده بودم اما الان دیگه كتاب در دسترسم نیس. جالب بودن اون به این بود كه خصوصیات یه شهید از زبان یه شهید دیگه نقل شده بود. كلیتش در مورد این بود كه شهید بروجردی خونسردی فوق العاده ای در تمام مراحل جنگ داشت و زیر فشار شدید دشمن آرامشش زبانزد بود. بخشهای جالب دیگه ای هم این كتاب داره. از جمله خوابی كه شهید صیاد شب یكی از عملیاتهای حساس میبینه یا توصیفی كه از وضعیت سنگرهای ضد انقلاب كرد به هنگام تصرف اونا میكنه و... كه دیگه خودتون برید بخونید!

در كل خوندن این كتابو توصیه میكنم. یه تاثیری كه رو من داشت این بود كه وقتی تو بهشت زهرا سر مزار صیاد شیرازی بودم، یه حس و حال خاصی داشتم. یاعلی

                                     EgyUp 4 upload pic and wallpapers       

                                                                                  شهید بروجردی                  

 


نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند 1389 ساعت 06:52 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

یكی از دوستان نظری در مورد پست قبلی گذاشتن و با توصیه به عدم بی انصافی در نوشته هام ازم خواستن كه فضاحت پوشش آقایون رو هم مد نظر قرار بدم.

حرف خواهرمون كاملا متین و درست. اما بنده تو پست قبل حتی یه كلمه هم در مورد حجاب خانوما صحبت نكرده م! بنده گفتم « وضع حجاب تو تهران به معنای واقعی كلمه افتضاحه » حجاب هم فقط مختص خانوما نیس بلكه مربوط به آقایونم هست.

از پست من بیشتر این برداشت میشه كه بله حرفت در مورد خانوماس بلا! اینم منطقیه چون بنده یه پسرم. حالا عین همین اتفاق میتونه در مورد یه دختر بیفته كه همراه با دوستش داره میره و اونم عینكشو بر میداره و بقیه ماجرا...

یه چیز دیگه هم بگم كه ... هیچی دیگه همشو گفتم! فعلا

 

پ.ن: دوستان اگه پیام بصورت خصوصی میذارید لااقل ایمیل خودتون رو هم بذارین كه من پاسخگو! مجبور نشم یه پست در جوابتون بذارم.


نوشته شده در شنبه 21 اسفند 1389 ساعت 01:34 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

داشتیم با یکی از دوستان تو خیابون قدم میزدیم که دیدم یهو عینکشو از چشاش برداشت و گذاشت تو جیبش. گفتم بابا چرا اینجوری میکنی الان که با سر میری تو دیوار! گفت که میخوام چشم به این بی حجابا نیفته. بهرحال کار از محکم کاری عیب نمیکنه. میکنه؟ هیچی نگفتم اما تو دلم یه احسنت حسابی بهش گفتم که اینقدر مرده

البته این تکنیک اصلا به درد من نمیخوره چون نمره چشمم شاید حدود سه چهار برابر اون باشه!

و صد البته بهترین تکنیک اینه که آدم عینک تیزبینی رو از رو هوسش برداره و بذاره ضعیف بمونه.

 

پ.ن.1: وضع حجاب تو تهران به معنای واقعی کلمه افتضاحه. این وضعیت به کجا ختم میشه نمیدونم.

پ.ن.2: ارج و قرب کسی که تو این فضاحت خودشو نگه داره، خیلی فقط واسه یه لحظشه؛ به نظرم خیلی خیلیه...!

  


نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند 1389 ساعت 10:45 ق.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

خیلی دلم میخواد بدونم تو شهر به این بزرگی چند تا آدم بزرگ پیدا میشه.
یا اینکه آدمای بزرگ بیشتر تو شهرای بزرگن یا کوچیک؟

یه جایی میخوندم که شبا فرشته ها از آسمون خونه هایی رو رو زمین به هم نشون میدن که دارن مثل ستاره میدرخشن. حالا خیلی دوست دارم یه شب جای یکی از اون فرشته ها بودم و مقایسه میکردم.
اول میومدم سراغ تهران ببینم چندتا ستاره داره؛ بعد میرفتم سراغ جاهای دیگه ببینم چطورین. بعد تعدادشون رو حساب میکردم و یه نسبت میزدم و درصدشو یادداشت میکردم.

این چیزی که کنجکاوم کرده اینه که کجا بیشترین درصدو داره و اول میشه؟
نظر شما چیه؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند 1389 ساعت 12:25 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

امشب بچه های «راهیان نور» حركت میكنند و فردا به تهران میرسند.

 و كار من اینه كه فقط به استقبالشون برم...


نوشته شده در پنجشنبه 5 اسفند 1389 ساعت 01:30 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

1.1.          دارم از عرض خیابون رد میشم كه میبینم یه ماشین داره با سرعت میاد. میگم بذار حالشو بگیرم؛ آرومتر راه میرم طوری كه مجبور بشه سرعتشو خیلی كم كنه. نزدیك كه میشه داد میزنم: چه خبره؟ كه یارو هم یه چیزی میگه و میره. دلم خنك میشه، حالشو گرفتم!

 

1.2.          دارم با سرعت رانندگی میكنم. دنده چهار تو بزرگراه. یه ماشین سرتق تو خط سبقت جلومه و هرچی بهش چراغ میدم همینجوری داره میره. آخرش قاطی میكنم و دستمو میذارم رو بوق. بعد 30 ثانیه كه دستم رو بوقه مردك میره كنار. حسابی اعصابم خرد شده. وقتی دارم ازش سبقت میگیرم، میام شیشه ماشینو بیارم پایین تا یه چیزی بهش بگم كه از بغلش با سرعت رد میشم.

 

1.3.          از دست یه نفر ناراحتم. كلا خرد بودن اعصاب من مساویه با ندیدن عقربه سرعت ماشین! اصلا ترمز و قانون و همه چیو بی خیال میشم و فقط با پدال گاز حال میكنم! دارم یكی یكی ماشین هارو مثل فشنگ رد میكنم. یكیشون خیلی متمایل به چپه پس فرمون رو میچرخونم و از سمت راستش سبقت میگیرم. درحالیكه از دست فرمون خودم خیلی حال كرده م، یه نگاه به آینه میكنم. راننده ماشین عقبی رو میبینم كه بدجوری كپ كرده. كدوم مشنگی بهش گواهینامه داده؟!!

2.1.    یه كاری پیش اومده باید سریع خودمو برسونم. مجبورم با سرعت برم. یه نگاهم به خیابونه و یه نگاهم  به ساعت. دارم با استرس رانندگی میكنم كه میبینم یه نفر داره همینجوری بی خیال عرض خیابون رو طی میكنه. وقتی میبینم چراغ زدن فایده نداره، میزنم رو ترمز. سرعتم از 90 میرسه به 20 ! از كنارش كه رد میشم میبینم داره میخنده! عجب آدم بی ملاحظه ایه.

2.2.   songs from a secret garden  رو گذاشته م و دارم رانندگی میكنم. كلا آهنگهای لایت و آروم رو خیلی دوست دارم؛ به آدم آرامش میدن. تو حال و هوای خودمم كه با صدای یه بوق ممتد از جا میپرم. سریع میكشم به راست كه عقبی رد بشه. شاید بیشتر از 150 تا سرعتشه. نمیدونم چرا یهو garden  بهhell  تبدیل میشه؟!!، یارو داد میزنه: كوری چراغ میدم نمیبینی؟!!  

2.3.   دارم دنبال یه مغازه میگردم. مجبور میشم سرعتمو كم كنم و چراغای خطر رو روشن. برای اینكه بتونم مغازه ها رو بهتر ببینم كم كم دارم میام به سمت راست كه یهو یه ماشین مثل جن از سمت راستم سبقت میگیه. شاید ده ثانیه فرمون رو بی خیال میشم و به این فكر میكنم كه این راننده چجوری از بغل من رد شد؟! كم كم به خودم مسلط میشم و فرمون رو دوباره میگیرم!!

 

پی نوشت: آدم باید چیزی رو كه واسه خودش میخواد، واسه بقیه هم بخواد؟؟                                                                         

 


نوشته شده در شنبه 23 بهمن 1389 ساعت 11:39 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

 

تازگیا شروع به خواندن «ناگفته های جنگ» شهید صیاد كرده ام. یك كار زیبا همانند اكثر كارهای انتشارات سوره مهر.  حاشیه ای كه این كتاب به همراه خود داره اینه كه بعضیا میگن تمام مطالب گفته شده در اون از خود شهید صیاد نیست. من خودم بعید میدونم چراكه اگه اینطور بود قطعا این مسئله با واكنش خانواده اون شهید مواجه میشد.

كتاب 348 صفحه و 26 گفتار داره. من تا الآن چهار گفتار اون رو با لذت خوانده ام؛ به شما هم توصیه میكنم اون رو بخونید و لذتش رو ببرید!


نوشته شده در جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 11:58 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

یکی از بدی های درس نخوندن تو طول ترم اینه که وقتی روز قبل از اربعین بهم میگن اگه میخوای میتونی فردا بیای عزاداری بیت حضرت آقا، من میگم ممنون، دوست دارم بیام اما درس دارم.

من سطحی نگر اینجوری میگم اما بعید میدونم دلیلش این باشه...


نوشته شده در جمعه 8 بهمن 1389 ساعت 02:06 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

یه نفر بهم گفت ریاکار...

رفتم تو فکر؛ حقیقتش به خودم شک کردم...

 

پی نوشت: آدم باید به خودش شک کنه...؟


نوشته شده در یکشنبه 7 آذر 1389 ساعت 10:17 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

چهارشنبه 28 مهر ساعت 9:20 صبح

 

 طبق برنامه این ترم، مركز بهداشت شهید احمدی بودیم واسه كارآموزی. من و یكی از دوستان تو بخش كودكان بودیم. جایی كه بچه های چند روزه تا چند ماهه و چند ساله رو اونجا میارن واسه تست های مختلف مثل قد و وزن، تعیین نمودار رشد و دادن دستورات غذایی جهت رشد طبیعی و از این قبیل امور. كلا سر و كله زدن با بچه ها رو دوست دارم. واسه همین بخش كودكان برام خیلی جالبه!

 

از قضا اون روز مركز خیلی شلوغ شده بود و به تبع اون جایی كه ما بودیم هم سرشار از صدای ونگ ونگ! كاری كه ما اونجا میكردیم این بود كه قد و وزن بچه ها رو اندازه میگرفتیم و به كارشناسان مسئول گزارش میدادیم واسه تكمیل كارت های كودكان. قد و وزن كردن نوزادان به دلیل جثه كوچیكی كه دارن روی ترازو و متر خوابیده انجام میشه. یه چیزی تو مایه  ترازوهای میوه فروشی!

 

مشغول بودیم كه خانمی با بچه كوچیكش كه دو ماهه به نظر میرسید اومد تو واحد. یه تیپ خاصی بود. نمیدونم چجوری اما به نظر خیلی بی تفاوت میومد. خیلی كم حرف بود و كم واكنش. مسئول واحد پرونده بچه رو كه نگاه كرد با تعجب گفت: «این شش ماهشه؟!» اینو كه گفت، یه لحظه همینجوری موندم. آخه این بچه كوچیك كه نهایت دو ماهه میتونه باشه، شش ماهشه؟ باورم نمیشه!! سوء تغذیه شدید بچه باعث شده بود رشدش خیلی كم باشه. مخصوصا اینكه زودتر هم به دنیا اومده بود و خلاصه افتضاحی بود واسه خودش.

 

وقتی میخواستم وزنش كنم اون كوچولو رو به مامانش گفتم: « خانوم لطفا بچه رو آروم بذارین رو ترازو...» حرفم تموم نشده بود كه تلپ! دیدم بچه رو ول كرد رو ترازو! مونده بودم چی بگم كه مسئول واحد صداش در اومد كه: « آروم! چه گناهی كرده این بچه كه اینقدر خشن برخورد میكنی باهاش؟» همینجوری بی واكنش وایساده بود؛ انگار هیچی نشنیده.

 

وقتی مسئول واحد داشت دستورات غذایی رو برای رشد هرچه بیشتر و بهتر اون بدبخت به مامانش میداد، همینجوری ساكت داشت نگاهش میكرد. مثل كسایی كه اوتیسم دارن. همینجوری هاج و واج. منم گیج بودم به كل!

 

یه كم كه سرمون خلوت تر میشه، مسئول واحد میگه: « پنجمین بچشه. همشون همینطورین؛ با اختلاف سنی خیلی كم. آخه یكی نیست به این بگه وقتی چهارتا بچه داری و نمیتونی بهشون برسی، مجبوری دوباره بچه دار شی؟ «

 

ساعت 12 همون روز: دارم روپوشم رو درمیارم. چرا اینقدر كم حرفم...؟


نوشته شده در جمعه 7 آبان 1389 ساعت 01:01 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

بک بار دیگر همه مدارک لازم را چک کرد. کارت ملی، شناسنامه، سوابق تحصیلی و چند کپی از هرکدام آنها.  برای دومین بار مقنعه خودش را مرتب کرد و چادرش را پوشید.از خدا کمکی خواست و راه افتاد سمت آدرسی که روی آگهی داخل کیفش نوشته شده بود. سوار تاکسی شد و آدرس را که از حفظ بود به راننده گفت. پیکان قراضه با غرشی از جا کنده شد؛ اما او صدای آن را نمی شنید. افکار او جای دیگری بود. بدهی های پدر مریضش، سختی هایی که پس از مرگ مادر تحمل کرده بود، روزهای خوشی که تنها چند سال پیش داشتند و جلوی چشمش بود ...

با صدای بوق ممتدی از جا پرید و افکارش پاره شد. چیز زیادی تا مقصد نمانده بود و کمی احساس اضطراب داشت. همینکه تاکسی پشت چراغ قرمز ایستاد، کرایه را پرداخت کرد و پیاده شد. دوست داشت اندک مسیر باقیمانده را پیاده طی کند. در راه چیزهایی که حدس می زد طی مصاحبه پرسیده شود را یکی یکی جواب داد ... تا اینكه به جایی كه در آدرس آمده بود، رسید. از خدا كمكی خواست و وارد شد.

 یك مرد خیلی معمولی پشت میزی كه قرار بود تا چند روز بعد یك نفر پشتش بنشیند جا خوش كرده بود و معلوم بود به كارش وارد نیست. دختر با قدمهایی آهسته جلو رفت و خیلی شمرده گفت: «سلام، خسته نباشید. برای اون آگهیتون مزاحمتون شدم. میخواستم اگه شد به عنوان منشی اینجا مشغول به كار شم، اینم ازمداركی كه تو آگهی گفته بودین. اینارو... »

مرد یك لحظه دختر را نگاه كرد و دوباره غرق در كارهایش شد. هموانطور كه سرش پایین بود باصدای ضعیفی گفت: « خانوم شما نمیتونین اینجا استخدام شین؛ ما یه نفرو میخوایم كه روابط عمومی بالا داشته باشه. شركت ما با مشتری های زیادی سر وكار داره. » دختر كه معلوم بود تعجب كرده پرسید: « ولی من هنوز مصاحبه ندادم كه قبول شم یا رد! » مرد كه معلوم بود كمی كلافه شده، گفت: «ببینید خانوم محترم!...» تق تق تق... صدای پاشنه كفش های دختری، حرفش را قطع كرد. دختر صورتی غرق در آرایش داشت و مانتویی بدن نما پوشیده بود و در حالیكه بوی ادكلن تندش اتاق را پر كرده بود، جلو آمد. « برای اون آگهیتون مزاحم شدم. » « خواهش میكنم؛ مداركتون رو لطف كنین و منتظر باشین تا با آقای رئیس برای وقت مصاحبه هماهنگ كنم. » مرد سرش را به سمت دختر قبلی برگرداند تا حرف خودش را تكمیل كند. ولی دختر رفته بود...

دختر دستش را بلند كرد و تاكسی ایستاد. در ماشین به مرد، دختر، رئیس شركت و تمام آگهی های استخدام منشی با روابط عمومی بالا فكر كرد و لبخندی زد.

خوشحال بود از اینكه خدا كمكش كرده...

 

پی‌نوشت: به احترام تمام دختران كشورم كه شرف و عزت خود را با هیچ چیز عوض نمیكنند، می ایستم.


نوشته شده در یکشنبه 4 مهر 1389 ساعت 10:14 ق.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

همین دیروز بود كه تو یه جمع چهار نفره با یه ماشین داشتیم كوچه پس كوچه ها رو رد میكردیم كه سر یه پیچ ماشینی با چند سرنشین خانم جلوی راهمون سبز شد. دوست ما هم از روی احترام دنده عقب گرفت و راه رو باز كرد برای ماشین جلویی. راننده اون ماشین هم وقتی داشت رد میشد از راهی كه باز كرده بودیم براش، بوقی زد به نشانه تشكر.

ما هم به راه خودمون ادامه دادیم كه یكی دو تا كوچه اون طرفتر یهو دوستمون كه راننده باشه، چهارتا تك بوق پشت سر هم زد! یكی از همراهامون كه خانم راننده باشه ازش پرسید كه یعنی چی؟ دوستمون هم جواب داد آخه چهارنفر بودن تو اون ماشین!! به هر حال مزاحی بود و خنده ای رفت اما...

اما من یهو رفتم تو فكر ... فكر طرح حمایت از خانواده كه الآن داره بررسی میشه تو مجلس. نمیدونم چرا یهو تداعی شد برام اون صحنه كه بعضی از نماینده ها هی دارن پشت سر هم بوق میزنن و بعضی های دیگه هم با عجله بدو بدو میان طرفشون و در حالیكه یكی از انگشتاشون رو رو دماغشون گرفتن، فریاد میزنن كه هیسس! بابا اینجا منطقه خطرناكیه، اینقدر بوق نزنین!

به هر حال بعضی فكرا یهو میاد تو ذهن آدم؛ چه میشه كرد؟ خودمو زدم به بی خیالی و گفتم من كه از این موتور قراضه با این بوق مسخره ش كه بعضی وقتها حتی صداشم در نمیاد راضی ام!

  


نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور 1389 ساعت 01:57 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |


Design By : Pichak