تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان

عاطفه و ریحانه، صمیمی ترین دوستان من تا قبل از رفتن به آمادگی بودن. سال‌ها و دوستانی که هنوزم وقتی به یادشون می‌افتم، لبخندی می‌زنم و پیش خودم می‌گم کاش برمی‌گشت اون روزها!

...

بعد از مدت‌ها دوباره اومده‌م مسجد محله‌مون؛ مسجدی که خاطرات زیادی ازش دارم. یادم می‌آد اون روزا که بچه بودم(الآن نیستم؟)، مسجد محله برام یه معنی دیگه‌ای داشت. مسجد کوچولویی که تو رمضون‌ها پُر می‌شد و من به عشق تی‌تاپ های بین دو نماز می‌رفتم اونجا! نماز مغرب که تموم می‌شد، بچه‌های اون روزِ محله که الآن همه‌شون بزرگ شده‌ن و دیگه کمتر می‌بینمشون- بلند می‌شدن، کارتن‌های تی‌تاپ رو برمی‌داشتن و جلوی هرنفر یکی میذاشتن. یادم می‌آد حواسم بود به یه نفر دوتا ندن که نامردی نشه! نماز عشام هم طبیعتا با وجود اون تی‌تاپ های رنگارنگ تا عرش خداوندی می‌رفت حتما!

بعد از مدت‌ها دوباره اومده‌م مسجد محله‌مون؛ دارم تشهد رکعت آخر نماز عشاء رو می‌خونم که یه سوسک سیاه -از همینایی که اگه کفشتو بکوبی روش، پوست سختش قرچی میشکنه- از جلوم رد می‌شه. هی می‌ره سمت بغل دستیم و هی می‌آد سمت من. از یه طرف دارم سلام می‌دم و از طرف دیگه خدا خدا می‌کنم که نیاد زیر زانو‌های من. چندشم می‌شه. شایدم می‌ترسم و خودمو گول می‌زنم. به مامانم فکر می‌کنم که دقیقا از همین نوع سوسک‌ها می‌ترسن و تصور می‌کنم اگه امروز با من اومده بودن مسجد و اتفاقی اون سوسک رفته بود پیششون چی می‌شد؟ شاید جیغی بود و بعد نماز به هم می‌ریخت. خداروشکر مامان نیومدن مسجد امشب. سوسک ازم دور می‌شه و خیال منم راحت. یه نفرو می‌بینم که با دست راحت میگیردش(چندشش نمی‌شه؟!) و پامیشه می‌ره پرتش می‌کنه بیرون از مسجد. یاد پدربزرگم می‌افتم که چطور یه زمانی سوسک‌های مزاحمو می‌گرفت و یا پرتشون می‌کرد یه گوشه‌ای، یا تو دستاش می‌کشتشون. ای کاش پدربزرگ از دو سال پیش افتاده نشده بود و الآن راحت با دستاش یه سوسک کوفتی رو می‌گرفت و بعد می‌کشتش. ماها هم با چندش می‌خندیدیم و تو دلمون به پدربزرگ افتخار می‌کردیم که این‌قدر شجاعه.

بعد از مدت‌ها دوباره اومده‌م مسجد محله‌مون؛ آقای حبوباتی بین دو نماز امن یجیب می‌خونه. یادم می‌آد اون زمونا ازش می‌ترسیدم. نگام که می‌کرد سرمو مینداختم پایین و زود از جلوی چشماش دور می‌شدم. شاید فکر می‌کردم اون می‌دونه خیلی تی‌تاپ های رمضوناشو دوست دارم و از دستم عصبانیه؛ شایدم چون درشت هیکل بود. نمی‌دونم. آقای حبوباتی الآن خیلی پیرتر شده. دیگه بین دو نماز نمی‌تونه بشینه و پامیشه میره رو صندلیش. ای کاش آقای حبوباتی هنوز پیر نشده بود و پسرش علی تصادف نکرده و زنده بود. بعد من هم هنوز ازش می‌ترسیدم.

...

عاطفه و ریحانه صمیمی ترین دوستان من تا قبل از رفتن به آمادگی بودن. دوستان مسجدیم! مهم‌ترین بهانه و دغدغه‌ای که برای رفتن به مسجد محل داشتم، دیدن اونها بود. همیشه تا دم در زنونه‌ی مسجد، دستم تو دستان گرم مامان بود و اون‌جا دیگه از هم جدا می‌شدیم. مامان می‌رفتن تو و من می‌رفتم پیش دوستام! تا جایی که یادم می‌آد، من و عاطفه همیشه به موقع می‌رسیدیم سر قرار اما ریحانه هنوز نیومده بود. باهم می‌رفتیم دم در خونه‌شون و با صداهای بچه‌گونه‌‌ی بامزه‌مون صداش می‌زدیم. ریحانه...ریحانه! اونم می‌اومد و بعد دیگه بازی‌هامون شروع می‌شد تا وقتی که مامان‌ها از مسجد بیان بیرون. اون وقت دیگه از هم خداحافظی می‌کردیم تا فردایی که دوباره نمازی باشه و بازی‌ای. خدافظ عاطفه!... خدافظ ایمان!... خدافظ ریحانه!... . کدوممون فکر می‌کردیم یه روزی برسه که ریحانه ازدواج کنه، ایمان و عاطفه هم شاید سالی یه بار همدیگه رو اتفاقی تو کوچه ببینن و سلامی هم حتی به هم نکنن؟ خدافظ بچه‌ها...فردا بیاین‌ها...یادتون نره!...

بعد از مدت‌ها دوباره اومده‌م مسجد محله‌مون؛ نماز که تموم می‌شه پیاده مسیر کوتاهِ تا خونه رو طی می‌کنم. به این فکر می‌کنم که چقدر زود گذشت اون روزا. به این‌که قدرشو ندونستم. به این‌که اصلا می‌دونستم یه روزی می‌رسه که حسرت اون روزا رو می‌خورم و می‌خوام برگرده؟ به این‌که آیا روزایی می‌رسه و من حسرت الآن خودمو می‌خورم و می‌خوام برگرده یا نه؟...به همه‌ی این‌ها فکر می‌کنم. درست همان‌موقع که دارم لگد می‌زنم به سنگریزه های کوچولوی کج و معوجِ دوست داشتنیِ کفِ کوچه...




طبقه بندی: یك اتفاق،جرقه ای برای نوشتن،
[ چهارشنبه 17 خرداد 1391 ] [ 11:20 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب