تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان

همه‌ی بچه‌های دانشجوی دانشگاه ما که مثل من ایستگاه ‌BRT ملاصدرا پیاده می‌شوند و تصمیم می‌گیرند به‌جای این‌که چهارصد پونصد تومان پول ناقابل را بریزند داخل حلق راننده‌های تاکسی، پیاده تا دانشگاه بروند، حتما می‌دانند که آن باغ‌های ضلع شرقی و جنوبی شهرک غرب، پاتوقی برای معتادان هست. ازشان خوشم نمی‌آید. اصلا با دیدنشان حالم بد می‌شود. چرا بیخود وانمود این را بکنم که مثلا آن‌ها را مثل خودم می‌بینم و فرقی قائل نیستم و آن‌ها بیمار هستند و باید کمکشان کنیم و از این جفنگیات؟! بخواهم بگویم، خیلی قشنگ و ژینگول وینگولی هم بلدم بنویسم که هرکسی بخواند، کیف کند و احیانا ‌اشک هم در چشمان شهلایش حلقه بزند که آخ! چقدر این پسر انسان دوست است! اما نه، نمی‌توانم. حقیقتش با دیدنشان احساس بدی بهم دست می‌دهد. آدم‌هایی که همیشه یک سیگار کنج لبشان هست و قیافه‌های کدر شده‌شان توی ذوق می‌زند. به قول دایی هادی، اعتیاد از درون و برونشان می‌چکد! به هیچ دردی هم برای جامعه نمی‌خورند و فقط ضرر و ضرر و ضرر. بله، ممکن است شما الآن یاد آن برنامه‌ی فرهنگ‌ساز و سرشار از شیرینیِ ماه عسل با آن احسانِ عزیز و هفت قلم آرایشش بیفتید که معتادان قشر عزیزی هستند و باید درمانشان کرد و از این مسائل. حرف شما درست؛ اما این شامل معتادان یا همان بیمارهایی هست که دوست داشته باشند آدم شوند. نه از همین‌هایی که من می‌بینم. این‌هایی که کارشان این است که بقیه را هم مثل خودشان به قهقرا بکشانند و چهره‌ی شهر را به لجن بکشند و پولشان که تمام می‌شود بروند با آن سیخ‌هایشان که سرش آدامس کوفت کرده‌شان را چسبانده‌اند، پول‌ از داخل صندوق‌های صدقه بیرون بیاورند!

اصلا خوشم آمد که چند روز پیش بچه‌های یگان ویژه ریخته بودند داخل همین باغات و داشتند جمعشان می‌کردند. واقعا هم نمی‌فهمم چرا بعضی همراهانم ناراحت شده بودند از این رفتار خشن به قول آن‌ها و حرفه‌ای از نظر من؟ آدمی که هی دارد دقیقه به دقیقه ناهنجاری وارد این جامعه می‌کند و بقیه را هم به جهنم خودش می‌کشاند و گند می‌زند کلا، در لجاجت خودش هم پافشاری می‌کند، باید نازش را خرید؟ که تو را به خدا جان مادرت بیا و برو آدم شو؟ یا بیا خواهش می‌کنم کمی ارشادت کنیم، قصد ناراحتیت را نداریم؟! جمعش کنید بابا! با خشونت هرچه تمامتر باید برخورد کرد و احیانا آن وسط دوتا هم مشت و لگد زد توی سرشان که حواسشان باشد از این غلط‌ها نمی‌شود کرد. می‌خواهی مواد بزنی؟ می‌خواهی گند بزنی؟ می‌خواهی مزخرف باشی؟ خیالی نیست؛ برو توی‌ خانه‌ی خودت دوستانت را هم جمع کن هر غلطی خواستید دور هم بکنید. وسط شهر و جلوی چشم مردم، جای این غلط‌ها نیست. غلط می‌کنید! اصلا همین عکس‌هایی که اخیرا از زنان و مردان معتاد در اینترنت منتشر شده است را ببینید. نه، تو را به خدا ببینید! عزیزان نشسته‌اند در پارک‌ها و لم داده‌اند و به هم سرنگ تعارف می‌کنند! تو گویی انگار در ایوان خانه‌ی عمه‌شان نشسته‌اند و تخمه می‌شکنند! تاثیری که دیدن این صحنه‌های مشمئز کننده روی یک پسرک دو ساله‌ی جنوب شهری می‌گذارد، چقدر می‌تواند باشد؟ برای همین است که دست آن نیروی انتظامی که پس گردنی‌ می‌زند به این موجودات را می‌بوسم!

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

حالا بهانه‌ی نوشتن این مطلب، اتفاق بامزه‌ای بود که همین چند روز پیش افتاد. داشتم از کنار همین باغ‌های سرسبزِ زیبا می‌گذشتم و از مناظر طبیعی‌اش لذت می‌بردم که چشمم به یکی‌شان افتاد. شلوارِ جینِ آبیِ رنگ و رو رفته‌ای پوشیده بود با یک پیراهن کهنه که به بدنش زار می‌زد و شاید دکمه‌ی بالای پیراهنش هم باز بود؛ نمی دانم. چهره‌ی رنگ پریده‌ای داشت که معلوم بود به خاطر مواد است. موهای ژولیده و سیگاری هم کنج لب. یک کیسه بزرگ هم همراهش داشت که مشخص بود بند و بساطش داخلِ آن است. (ای مرده‌شور هرچه مواد هست را ببرد!) خرامان خرامان هم مشغول راه رفتن بود و خجالت هم نمی‌کشید و شاید اصلا اعتقادی هم به اشتباه بودن رفتار و ظاهرش نداشت. پیش خودم گفتم باید درسی به او بدهم که حواسش را جمع کند! همین‌طور که راه می‌رفتم، زُل زدم به چشمانش، بعد مچ دست چپم را آوردم جلوی دهانم و شروع کردم به پچ‌پچ کردن داخل یک میکروفون خیالی که به بچه‌های بالا وصل است!! مثلا داشتم به برادران گزارش موقعیت را می‌دادم تا سریع نیروها را اعزام کنند و به حسابش برسند!! کمی که راه می‌رفتم، برمی‌گشتم و نگاهش می‌کردم و باز با بچه‌های بالا صحبت می‌کردم! تاثیری که گذاشت جالب بود! طرف همین‌طور که نگاهش به من بود، انگار متوجه‌ی پسِ معرکه بودن کلاهش شد و با قدم‌های سریع خودش را گم و گور کرد!! آخرین بار که داشتم گزارش(!) می‌دادم و نگاهش کردم، پشت یک درخت بود و داشت به من با نگرانی نگاه می‌کرد! الآن که فکر می‌کنم می‌بینم آن موقع اگر می‌دویدم طرفش و دو انگشتم را هم می‌گرفتم سمتش و می‌گفتم ایست! بنده‌خدا از شدت ترس واقعا فکر‌میکرد الآن است که شلیک کنم و خودش را تسلیم می‌کرد. مثل همان بچه سربازی که در دوران جنگ با لوله‌ی آفتابه یک سرهنگ عراقی را اسیر گرفت!! اتفاق خاصی نیفتاد، اما به هرحال نیاز بود کمی بترسد و ادب بشود که شد!

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

حرفم این است که باید با این قبیل ناهنجاری‌های اجتماعی برخورد شدید شود چون تاثیر بدی روی جامعه می‌گذارند. از نیروی انتظامی هم خواهش می‌کنم با قدرت بیشتری عمل کند کمااینکه اخیرا خوب هم در این زمینه‌ها کار می‌کند انصافا. اما باید بیشتر شود. باید گسترده‌تر شود. درست است که نیروی زیادی می‌گیرد، وقت زیادی باید گذاشت، هزینه‌ی زیادی برمی‌دارد و الخ. اما مطمئنا می‌ارزد. به خوب تربیت شدنِ آن پسرک دوساله می‌ارزد...


[ شنبه 3 تیر 1391 ] [ 09:08 ق.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب