تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان
خوابگاه ما پنج بلوک دارد. اتاق های یک و دو نفره برای بلوکهای 1 و 2 هستند و بلوکهای 3 و 5 هم اتاق های چهار نفره دارند. بلوک 4 هم که مخصوص دانشجویان خارجی است. چند وقتی می شود بند و بساط خودم را از سالن مطالعه مرکزی خوابگاه جمع کرده ام و در سالن مطالعه ی بلوک 2 مشغول خواندن برای ارشدم. سالنی جمع و جور که تعداد میزهایش نسبت به مساحتش خیلی کمتر است. از ویژگی هایش هم این است که به دلیل کوچکی، تقریبا همه با یکدیگر یا رفیق شده اند، یا حداقل سلام علیکی دارند. در این سالن یک رابطه می تواند با جمله ای ساده شروع شود: «میخوای چی بخونی؟»، «داداش بفرما چای!»، «این کتابه رو میزت بود واسه توئه؟»...

خلاصه جای جالبیست. هرکسی هم دارد برای یک امتحان می خواند. یکی ارشد، دیگری اینترنی، آن یکی دستیاری و قس علی هذا. دو نفر اما هستند که امتحانشان کمی با بقیه فرق دارد. همان امتحان لعنتی ای را که چهار سال پیش دادیم، می خواهند یک بار دیگر بدهند. البته برای دانشگاه آزاد. هردو نفر هم می خوانند برای قبولی در دندان پزشکی اگر خدا بخواهد. 

بعضی وقتها کتاب هایشان را می بینم که روی میزهایشان پخش شده و هر کدام خاطره ایست برای خودش و شاید حسرتی که ای کاش بیشتر خوانده بودمش. این طور وقتها آدم باورش نمی شود که جلد یک کتاب آدم را به این همه سال های دور و نزدیک ببرد و این همه خاطرات برایش زنده کند. دنیا هم انگار با همه ی بزرگی اش به کوچکی این سالن مطالعه است.

با "الف" (یکی از همین دو نفر) پریروز صحبت می کردم. می گفت دارم تلاش می کنم اما اخیرا مشکلی برایم پیش آمده. گفتم: «ایشالا خیره.» و به این فکر کردم که شاید با دوست دخترش به هم زده. در دانشکده دیده امش. دختر زیباییست اما حیف که حجابش تعریفی ندارد. غصه دار می شوم وقتی پسرها پشت سر او و امثال او می گویند: «عجب دافیه!» و با خودم می گویم کاش می فهمیدند که پسرها با چه دیدی نگاهشان می کنند و اینطوری بیرون نمی آمدند. کاش می فهمیدند. پشت میزم که نشستم فهمیدم اشتباه کردم و اصلا نباید همین طور در مورد کسی فکر کرد. شاید مشکل "الف" چیز دیگری باشد. به آن دیگری هم که درست پشت سرم می نشیند، زیر چشمی نگاهی می کنم. رابطه مان در حد خسته نباشیدی کوتاه است. به نظرم باید برای قبولی در دندان پزشکی بیشتر بخواند. 

هردویشان را تحسین می کنم. تصمیم سختی ست که بعد از چهار سال خواندن دوره ی کارشناسی، دوباره کتابهای دبیرستان را باز کنی و این دفعه بخوانی برای چیزی که به آن علاقه داری. حرفهای دانشجویان دیگر، خانواده، فکرهای خود آدم در مورد تلف شدن این چهارسال و... قضیه را سخت می کند و به خاطر همین هم تحسینشان می کنم. انسان یا می تواند خودش را به شرایطی که در آن گیر کرده عادت دهد، یا تلاش کند برای تغییر آن شرایط و تبدیلش به چیزی که دوستش دارد. این دو نفر هم راه دوم را انتخاب کرده اند و امیدوارم به هدفشان برسند. هدفی که هرچند سخت به دست می آید، اما رسیدن به آن شیرینی وصف ناپذیری دارد. شیرینی عوض کردن مسیر زندگی ات به سمت آن چیزی که "خودت" می خواهی و "خودت" آن را دوست داری.
---------------------
پ.ن.1: سه چهار ماه پیش که تو سالن مطالعه مرکزی میخوندم برا ارشد وزارت علوم، یه نفر نزدیکم مینشست و میخوند برا PHD. باهم رفیق شده بودیم. همین چند روز پیش تو همین بلوک 2 دیدمش و حالی ازش پرسیدم. فهمیدم قبول شده. اونم با رتبه ی یک! بهم گفت اون زمان به دلت افتاده بود قبول میشم. حالا به دلت چیزی نیفتاده؟! کمی فکر کردم و گفتم چرا. به دلم افتاده به زودی یه زن خوب میگیری! از همون لبخندای مخصوص خودش زد که خیلی دوسشون دارم و همینطور تا یه ساعت سرخوش بودم از خبر قبولیش! انگاری خودم رتبه ی یک شده باشم:)

پ.ن.2: سالن مطالعه مذکور. اون میز روبرویی ته سالن برا منه!



طبقه بندی: یادداشت،
[ جمعه 18 اسفند 1391 ] [ 08:09 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب