تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان

1. همیشه یكی از بهترین تصویرایی كه از كوچیكی تو ذهنم دارم اونجاس كه من رو پله دم در خونه مینشستم و منتظر داداشم بودم كه از مدرسه بیاد و باهم بریم تو. البته بعضی موقعا «آقا اسبی» میومد و من از ترس خودش! و اسبش سریع میپریدم تو و درو میبستم. همیشه دوس داشتم «امین» زودتر از آقا اسبی بیاد تا باهم بریم تو خونه...

2. یه تصویر از دوران دبستان خیلی واضحه تو ذهنم. قبل از تشكیل صبحگاه بود. من تو صف بچه های آمادگی بودم و امین هم تو صف كلاس چهارم. قشنگ جلوی چشمه كه بلند شدم واسه داداش دست تكون دادم و اونم همینطور! انگار سالها بود همدیگه رو ندیده بودیم بس كه شوق داشتیم...

3. زمان راهنمایی یه سری بود میرفتم كانون زبان «سینا». یه دوچرخه قرمز اون زمونا مركب! من بود. همه جا باش میرفتم. یادم نمیره یه شب كه رفتم كانون اونو گذاشتم اونور خیابون خلاف جای همیشگی. وقتی برگشتم دیدم نیست! به همین سادگی و به همین خوشمزگی! پنج دقیقه ای طول كشید كه فهمیدم چه بلایی سرم اومده! با یكی از همكلاسیا كه موتور داشت اومدم خونه. من و پیاده كرد و رفت. مونده بودم چیكار كنم؛ دلو زدم به دریا و رفتم در حیاطو زدم. مثل همیشه امین درو باز كرد. دید بدون چرخم فهمید چی شده. اون شب اولین نفر داداش بود كه فهمید چرخمو دزد برده. خودشم تا آخر شب كم كم درستش كرد و كار منو راحت...

4. بدترین دوران زندگی من دبیرستان بود. درس نخوندنها، بد اخلاقی ها، بی شعورگری ها، و كلا همه صفات مزخرف عالم جمع شده بود تو وجود من. كلا آدم بیخودی شده بودم. همه از دستم كلافه شده بودن حتی خودم. اون زمونا امین مونس من بود. با هم گرم میگرفتیم و حال میكردیم. هرچند خیلی اذیتش میكردم و بعضی موقعا از كوره در میرفت ( حقم داشت! الان كه فك میكنم میبینم واقعا چه آدم رو اعصابی بودم! ) اما بهترین یاور من بود. من اول دبیرستان بودم كه امین دانشگاه شریف قبول شد و رفت تهران. بدترین خبری كه من شنیدم همین بود. دیگه تنها میشدم. یادم نمیره كه همیشه وقتی امینو میرسوندیم راه آهن، برگشتنا تو ماشین شیشه رو میكشیدم پایین، سرمو میكردم بیرون و همینجوری آروم گریه میكردم...

5. یكی از مهمترین انگیزه های من برای قبولی تو تهران رفتن پیش اخوی بود! زد و یكی از رشته های دانشگاه تهران قبول شدم و  منم خوشحال! دوران جدیدی از زندگیمو شروع كردم؛ دوران دانشجویی. تو این یه سال و نیمی كه تهرانم، بهترین دوست و یاورم امین بوده و هست. مطمئنم كه اگه نبود، این دوران برام خیلی سخت تر میگذشت.

6. امشب جشن عروسیه داداش امینه! هم خوشحالم و هم ناراحت؛ خوشحال از این بابت كه یكی از بهترین شبای زندگی داداشه و به هرحال دیگه ما هم داریم برادر شوهر میشیم بابا! ناراحتم هستم. تو این چند روزه بعضی وقتا یاد اون دوران كوچیكی میفتم و حسرت یه دقیقشو میخورم. انصافا حس و حال خاص خودشو داشت. ناراحتیم از این بابته كه چقد داریم زود بزرگ میشیم و... به هرحال خودتون میدونید دیگه! 

7.  همین دیروز بود كه یه نفر بهم گفت دیگه تو هم رفتی تو نوبتا! من خندیدم اما الان كه دارم مینویسم میبینم تا بخوام مث داداش شم هنوز باید بدوم! آدم باید خودش به یه درجه ای برسه كه لیاقت همراهی یه نفر دیگه رو هم داشته باشه! همینطوری الكی كه نیس...

8. من كه از صمیم قلب واسه امین دعا میكنم. ایشالا تو زندگیش موفق باشه، بچه های خوب داشته باشه و همه آروزهای خوب واسه یه مرد متاهل! شما هم دعا كنید. اول واسه همه جوونا، دوم واسه تنها داداش من كه زندگی خوبی داشته باشه؛ سوم هم واسه من كه برادر شوهر خوبی باشم...! یاعلی




طبقه بندی: دل نوشته،
[ چهارشنبه 25 اسفند 1389 ] [ 09:00 ق.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب