تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان

تو سایت دانشکده نشسته م. حال ندارم برم سر کلاس. کلا چند روزیه بی حس و حالم و ناراحت. دلایلش مختلفه، مهم نیس. البته ممکنه تو ظاهرم زیاد معلوم نشه اما خودم که میفهمم یه چیزیم میشه!

سرکلاس زبان هفته پیش بود که ساکت بودم استاد گفت: ایمان امروز ناراحتیا! کم حرف میزنی... که بغل دستیم همینطوری ییهو گفت: استاد عاشقه..! منم همینطوری نگاش کردم و خندیدم! طوری گفت عاشقم که بقیه انگار باورشون شد. یکی اومد گفت: بابا راستشو بگو طرف کیه؟ یکی دیگه خیلی جالب بود اونجاش که میگفت: ببین دخترا دفعه اول که بهشون پیشنهاد بدی بهت جواب رد میدن. اما باور نکنیا! دارن ناز میکنن، باید سمج باشی!

جالب بود که آخرای کلاس زبان زدم بیرون حال نداشتم. این دیگه شده بود سند عاشقیت! ما. حالا بیا و درستش کن! هی ما میگفتیم بابا بی خیال شین. اینا میگفتن یه چیزیت میشه یا عاشقی یا یه مرضی داری. حالا بیا و بگو عزیز من لاتجسسوا مگه میفهمن؟!!

حالا الانم کلاس زبان دارم و دوستان تذکر میدن که بریم دیگه کلاس شروع شد! من کلا با نوشتن حال میکنم و باعث میشه ناراحتیا کمتر بشه و این خیلی خوبه.

...والبته که من تکذیب نمیکنم عاشق بودنم را!!

 

 




طبقه بندی: دل نوشته،
[ دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 ] [ 09:53 ق.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب