تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان
 تو نمازخونه دانشكده، دارم نمازمو میخونم. چند نفری كه تو نمازخونه نشستن، دارن باهم حرف میزنن. حرفاشون جالبه! یكیشون داره خاطره تعریف میكنه.
 میگه: ... آقا ما تو یكی از صحن های امام رضا داشتیم نماز جماعت میخوندیم. رفته بودیم سجده و داشتیم پا میشدیم كه سرمون محكم خورد پشت نفر جلویی. ما هم سریع گفتیم ببخشید! اونم كم نیاورد و گفت خواهش میكنم!!...
اینو كه میگه خنده م میگیره و همونجا به فكر این پست میفتم و میرم ركوع...

بعد از اینكه سلام نمازو میگم، یه حس بدی دارم. اینكه چقدر نماز پیش ملت غریبه و كلا بی خیالشن. اینكه بعدشم میان تو نمازخونه، فضاحت نماز خودشونو تعریف میكنن و میزنن زیر خنده. افتضاح تر از اون یكی مث من كه به اون چرت و پرتا، تو نمازش گوش میده و خنده ش میگیره.
.
.
.
باید پاشم، الله اكبر...  





طبقه بندی: دل نوشته، تلنگر، یك اتفاق،جرقه ای برای نوشتن،
[ جمعه 6 خرداد 1390 ] [ 06:21 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب