تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان
دیروز بعداز ظهر حول و حوش ساعت 6 بود که داشتم آماده میشدم برم بیرون. حموم رفته بودمٰ، صورتمو اصلاح کرده بودم و خلاصه به خودم رسیده بودم! 
همین که میخواستم برم یکی گفت به به! چه خبر شده؟! با کی قرار داری؟ خدا شانس بده!
منم میخندیدم. یکی دیگه میگفت ای بابا خوش تیپ کردی؟ چه خبره؟ یه نفر دیگه همینجوری داشت با لبخند شیطنت آمیزی! بهم نگا میکرد. دوباره یکی دیگه میگفت بابا خیلی قیافت نورانی شده! چه خبره؟ بیا بهت دست بکشم اگه یهو شهید شدی لااقل پشیمون نشم! 
یکیشون خیلی باحال بود. میگفت آفرین! خیلی خوبه که آخرش باهاش قرار گذاشتی..این خیلی خوبه!! منم همینجوری کف کرده بودم و داشتم بهش نگاه میکردم! یکی دیگه همینجوری وقتی دیدم چشاشو میمالید و میگفت اوه اوه! چی شده؟؟ از یکی دیگه خیلی تعجب کردم. داشت تلفن حرف میزد اما باز ول نکرد. همینجوری که داشت صحبت میکرد دست و سرشو تکون میداد و میخندید!
یکی دیگه میگفت به به! بوی خوبی هم که میدی! خلاصه هرکی تو خوابگاه یه چیزی میگفت. منم داشتم میترسیدم که سریع اومدم بیرون تو خیابون. حالا اینا اینقدر گفته بودن که خودمم باورم شده بود! همینجوری گیج بودم..یه لحظه خودمم مونده بودم که حالا با کی قرار دارم!! بعد چند لحظه اصل مطلب دستم اومد و با خنده راه افتادم سمت اتوبوس شرکت واحد و به این فکر میکردم که حالا واقعا هرکی خوش تیپ میکنه با کسی قرار داره؟ یا یه نفر دیگه باش قرار داره؟ یا آخرش چی؟ ... اصلا به کل قاطی کرده بودم..!! 



طبقه بندی: یادداشت، یك اتفاق،جرقه ای برای نوشتن،
[ سه شنبه 24 خرداد 1390 ] [ 06:24 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب