تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان

دارم میرم به سمت دانشگاه. تو فکر امتحانم که حالا چی میشه و چجوری میدم و از این حرفا. همینجوری دارم مرور میکنم دانسته هامو که یه صدایی افکارمو به هم میریزه. با تعجب سرمو میچرخونم به سمت صدا و میبینم یه مرد میانسالی داره نعره میکشه سر یه پرایدی که برو کنار اتوبوس میخواد بیاد. فک کنم راننده یکی از اتوبوسا بود و داشت فرمون میداد به همکارش. خلاصه اینکه داشت رسما داد میکشید و میگفت بُررروووو...بُررروووو کنار جارو خالی کن واسه اتوبوس. همینجوری داشتم میرفتم که دیدم راننده پراید شیشه ماشینشو کشید پایین و با عصبانیت داد زد که مرتیکه نمیتونی درست صحبت کنی؟ مث بچه آدم بگو برو کنار؟ مرتیکه ... خودت هیکل مزخرفتو ببر کنار... و گازشو گرفت و رفت. این یکی هم دهنشو باز گذاشت و هر فحشی از بچگیش یاد گرفته بودو همینجوری با صدای بلند مرور کرد واسه خودش!! بدون اینکه حالا فکر کنه چند نفرم  تو پیاده رو دارن رد میشن و میشنون افاضات آقارو. بگذریم؛ همینجوری ناراحت رفتم سوار اتوبوس شدم. تو راه داشتم فکر میکردم که چه آدمای بی نزاکتی بودن. اما از یه طرف حق میدادم بهشون. اینکه هردوشون از زحمت کش ترین قشرهای جامعه بودن. اینکه هر روز باید صبح زود از خواب پاشن و صبحشونو با فکر به قرض و قوله ها، بدهی ها، قسط و اجاره و هزار تا چیز دیگه شروع کنن و... تو همین حین مغزم یه فلش بک زد به چندتا از مواردی که واسه خودم پیش اومده بود. اینکه سر هیچی بعضی موقعا بدجور قاطی کرده م و داد زده م و حرفای بی ربط. اینکه بعدش خیلی پشیمون شده م اما فایده نداشته و هنوز که هنوزه مث الان یهو فکرم میره اونجا و شرمنده م میکنه. اونجا بود که به خودم گفتم آدم اگه تا خرخره هم زیر بار قرض باشه و مشکلات داشته باشه، باز دلیل نمیشه که همینجوری خشمشو خالی کنه و هرچی خواست بگه. پس دیگه مبارزه با نفس رو باید گذاشت واسه وقتایی که آدم هیچ مشکلی نداره که اونجوری هم دو ریال نمی ارزه.

بدون استثناء یکی از ویژگی های تمام مردان بزرگ، از چهارده معصوم گرفته، تا عرفا، تا شهیدان و تا همین شهید چمران که دیروز سالروز شهادتش بود، همین کنترل خشمشون بود. منم همین الان خیلی راحت میتونم تصمیم بگیرم که خشم خودمو کنترل کنم. همینم خیلی خوبه، اما اصلش اینه که یه جا وقتی خشم تمام وجودمو پر کرد، به جای داد کشیدن و چرت و پرت گفتن، اونجا خودمو کنترل کنم. این خیلی خیلی سخته و همینم هست که ارزشمندش میکنه. و همین سخت بودنم باعث میشه که ده ها سال طول بکشه تا یه نفر پیدا بشه مث شهید چمران که یه جوون مث من بعد از سالها بین تمام شهدا یه حس دیگه ای نسبت بهش داشته باشه...    

آپلود سنتر عکس رایگان            




طبقه بندی: اخلاق، یك اتفاق،جرقه ای برای نوشتن،
[ سه شنبه 31 خرداد 1390 ] [ 10:24 ق.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب