تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان

امروز امتحان اقتصاد دارم. دیشب ساعت یک رفتم تو رخت خواب. تا ساعت 3 و نیم همینجوری داشتم غلت میزدم واسه خودم! همه فکرای عالم ریخته بود تو سرم که یکیشون امتحان بود. اعصابم خرد شده بود. هرکاری میکردم خوابم نمیبرد. آخرش با یه تغییر مکان 180 درجه ای! کم کم خواب رفتم. ساعت هفت و نیمه؛ با صدای دایی هادی که داره میره از خواب میپرم. پامیشم و میرم یه آبی به سر و صورتم میزنم و با یه حرکت انقلابی دوباره میگیرم میخوابم! یه ساعتی دوباره خوابم که ایندفعه امین بیدارم میکنه. دیگه نمیشه خوابید. بلند میشم و دوباره میرم صورتمو میشورم. وسایلمو جمع میکنم؛ لباسامو هم میپوشم و یاعلی! بریم ببینیم امروز چی میشه. وارد فضای اکباتان که میشم یه باد خنکی میخوره تو صورتمو و حال اساسی ای بهم میده! ساعت هشت و نیمه و مردم دیگه راه افتادن دنبال کار و بار خودشون. خیلی عجیبه برام. چرا اینقدر بی ملاحظه شدن ملت؟! بابا من امروز امتحان دارم؛ اونم از نوع سه واحدیش! یه کاری بکنین دیگه. بیاین بهم روحیه بدین؛ بیاین باهام حرف بزنین؛ بیاین مرهمی باشین واسه زخمام! یهو آسمون قرمز میشه و استادو اون بالا میبینم که دو تا شاخ داره و صورتشم قرمزه. با صدای بلند بهم میگه چرا درستو نخوندی توووووووووو؟؟ میخوام بندازمت! هو هاهاهاها... منم دارم آب میشم که یهو با صدای اتوبوس شرکت واحد از توهم میام بیرون! با امین سوار میشیم و اتوبوس راه میافته سمت ولیعصر. یه پیرمرد که فک کنم کم کمش 70 سالی سن داره اومده راست وایساده بالا سرم. منم که تو این لحظات اون یه درصد اخلاق و عرفانی هم که داشتم، جاشو داده به استرس. واسه همین همینجوری بی خیال لم میدم رو صندلیو از مناظر بیرون اتوبوس لذت میبرم! واسه خالی نبودن عریضه هم جزوه مو میذارم جلوم و مرور میکنم چیزایی که خوندم. بچه درس خونا اینجوری نمیگن اما بین خودمون باشه، تقریبا حفظم جزوه رو!

میدون توحید امین از اتوبوس پیاده میشه که بره سمت دانشکده ش. اونم امروز امتحان داره و دیشب تا ساعت چهار داشته درس میخونده. تو دلم میگم ایشالا خوب میشی داداشی مهربون و فوت میکنم سمتش! یه ربع طول میکشه تا اتوبوس برسه به اون ایستگاهی که من میخوام پیاده شم. میپرم پایین و میرم سمت بوفه دانشکده پزشکی تا یه کم گلوگز برسونم به بدنم قبل امتحان. مشغول خوردنم که میبینم دوتا از دوستان همکلاسی هم اومدن سمت بوفه واسه ساختن خودشون. هرسه تامون مثلا داریم صبحونه میخوریم که یهو یکی از بچه ها میگه "از ترم بالایی ها پرسیدم من اقتصاد خرد شدم 18؛ کلان چند میشم؟ گفت 12..." اینو میگه و هردوتاشون میزنن زیر خنده. منم نمیدونم چرا لقمه گیر کرده تو گلوم و پایین نمیره!! خلاصه با هر بدبختی ای هست خودمو میرسونم دانشکده. یه ربع دیگه امتحان شروع میشه. میرم سر کلاس میبینم ماشالا همه بچه ها خندون نشستن رو صندلیا و با روحیه دارن با هم حرف میزنن! استاد بیرون کلاس نشسته و هی بهم گیر میده که ببین همه بچه ها اومدن یا نه؟ حالا بیا و درستش کن. من بین اینهمه آدم چجوری بفهمم کیا نیومدن آخه؟!! میرم و از بچه ها میپرسم که کیا نیومدن؟ اونا هم به اتفاق همشون باهم سرکارم میذارن و مزه میپرونن! میخوام گریه کنم! میرم پیش استاد و همینجوری میگم همه اومدن. استادم شنگول میاد تو کلاس تا یه توضیحاتی بده که همون موقع دو نفر دیگه میان تو کلاس! اونم همینجوری عاقل اندر سفیه بهم نگاه میکنه!! شروع میکنه توضیحاتشو استاد. اصلا همین یه عامل استرسه واسه خودش. هی میگه اگه ریز بنویسین اینقدر کم میکنم؛ درشت بنویسین اونقدر کم میکنم؛ نستعلیق بنویسین؛ باهم حرف نزنین؛ عطسه نکنین؛ دستشویی نرین؛ نفس نکشین؛ دست تو دماغتون نکنین و... دیگه دارم قاطی میکنم. میخوام پاشم و از همونجا تا اکباتان بدوم! امتحانو هم بی خیال شم. اما چاره ای نیست باید بشینم.

برگه ها پخش میشه. بسم الله میگم و شروع میکنم. سوال اولو که میبینم چند ثانیه ای میرم تو هنگ! از شدت راحتیش شک کردم که شاید این یه نکته ای پشتش باش. اما کم کم به خودم میام و یکی یکی حل میکنم سوالارو. یه ساعتی گذشته از امتحان. دارم واسه خودم مینویسم که یهو نفر پشتیم میزنه به دستم. منم سریع حساب کار دستم میاد و باهاش نهایت همکاریو میکنم! یه کمم میکشم عقب تر برگمو که راحت باشه رفیقمون! یهو یاد یه فایل صوتی از شهید چمران میافتم که خودش میگفت تو آمریکا من تو کلاس همیشه نفر اول بودم و تو امتحانا جوابارو میرسوندم به بقیه. با این حساب باز نمره م بهتر از همشون میشد. یه لحظه احساس خود چمران بینی بهم دست میده و خنده م میگیره. مراقبو که نگاه میکنم بی خیال خنده میشم و دوباره میرم تو برگه. چند لحظه یه بارم نفر پشتیم سوال مورد نظرشو میگه و من اونو براش ردیف میکنم!

کم کم دیگه همه دارن بلند میشن. منم تموم کرده م و دارم کنترل میکنم جوابامو. یکی از سوالارو که شک دارم از استاد میپرسم که اونم میگه بابا این همونیه که خودت سر کلاس یادم دادی دیگه! که منم سریع میگیرم و عوض میکنم جوابو. یه سوال دیگه هم خیلی شک دارم و بعد اینکه خیلی با خودم کلنجار میرم جوابو عوضش میکنم که خوشبختانه بعدا میفهمم درست زدم. دیگه باید بلند بشم و برم از این جلسه امتحان خسته کننده. برگه رو به استاد میدم و میزنم بیرون. اولین کاری که میکنم یه نفس عمیق میکشم و خدارو شکر میکنم. راضی ام از امتحان.

تو حیاط دانشکده با یکی از بچه ها داریم امتحانو تحلیل! میکنیم که یهو یه نفر میپره تو بغلم و دو سه تا ماچ آبدار میخوره ازم! یه بیس ثانیه ای تو هنگم تا کم کم به خودم میام. تازه حساب کار دستم میاد و میفهمم همون رفیقمونه که پشت سرم نشسته بود! خیالم راحت میشه! بهم میگه "ایول ایمان! دمت گرم! من کلا از چهارده تا سوال، پنج شش تاشو بلد بودم. بقیه شو از رو دست تو زدم. خلاصه اینکه خیلی آقایی..." منم لبخندی میزنم، مهربانانه دستی رو سرش میکشم و مورد عنایات خاصه خودم قرارش میدم!!

همه بچه ها کم کم دارن از هم خداحافظی میکنن و میرن. سریع میرم سوار اتوبوس میشم و تازه توجهم به لباسم جلب میشه که خیس عرقه! باید نگهش دارم تا همیشه یاد امروز باشم! کمی بعد میرسم خوابگاه؛ نمازمو میخونم؛ نهارو میخورم و شیرجه میزنم تو تخت خوابم! میخوام بدون دغدغه تولید ناخالص ملی و داخلی و هزارتا چیز دیگه، دو ساعت راحت بگیرم بخوابم و حالشو ببرم...




طبقه بندی: یادداشت،
[ یکشنبه 5 تیر 1390 ] [ 10:22 ق.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب