تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان

پرده اول، چهارم تیر، ساعت 3 بامداد، میدان آزادی: تو راه برگشت از فرودگاه امامیم. رفته بودیم بدرقه دایی حسین که عازم مسکو بود. دو نفر از راننده هایی که عموما بیشتر تا کرج و قزوین و از اینجور جاها میبرن، دارن همدیگه رو رسما میزنن. یاد یکی از صحنه هایی افتادم که دو تا از این خروسهای جنگی رو به جون هم میندازن و همدیگه رو مث سگ!! میزنن. اینا داشتن اون وسط همدیگه رو میزدن و اون طرف هم چندتا راننده داشتن جداشون میکردن و بقیه هم وایساده بودن و داشتن نگاه میکردن و اگه هم حال داشتن میخندیدن. دایی مهدی بهم میگه "ببین واسه چندرغاز پول چجوری همدیگه رو میزنن. بد زمونه ای شده، بد." ساکتم...

 پرده دوم، ششم تیر، ساعت 22 شب، پل گیشا: عجله دارم، سریع از پل عابر میگذرم. باید سریع تاکسی بگیرم. یه پراید بهم چراغ میده. "میدون توحید". نگه میداره. زود سوار میشم و همون موقع یه پنج تومنی میگیرم دستمو میگم "شرمنده آقا، اصلا پول خرد ندارم" که اونم میگه "منم ندارم داداش. خودت هیچی نداری؟" "فقط یه دویست تومنی! همین" "حالا بذار برسیم توحید ببینیم چی میشه داداش".

تو راه دارم به امروز فکر میکنم. به شدت ناراحت بودم. با مامان که صحبت میکردم مث همیشه سریع فهمید. گفت "چیزی شده؟ ناراحتی امروز" میگم‌ "هیچی مامان جون، مهم نیست"

 بگذریم، زیاد مهم نیست! تو همین فکرا بودم که رسیدیم توحید. پنج تومنی رو دوباره گرفتم دستم و دراز کردم طرفش. گفت "نمیخواد داداش، همون دویست تمونی رو بده" منم بعد عذر خواهی زیاد و شرمندگی همونو بهش دادم. یادم اومد هفتاد و پنج تومن هم تو جیب شلوارم دارم که اونم دادم بهش. داشتم پیاده میشدم که گفت "من ستارخان میرم، تا شادمان. اگه مسیرت هست بیا باهم بریم داداش" منم از خدا خواسته میشینم و دو سه دقیقه بعد اونجایی که میخوام پیاده میشم. "بهم میگه یاعلی، شبت بخیر داداش، دشمنتم شرمنده"

از ماشین پیاده میشم. دارم به این فکر میکنم که واقعا چه فرقیه بین آدما که یه عده شون مث آدمای پریشبی میشن و یه عده شونم مث داداشمون!

 عقل ناقص من همونجا که داشتم از عرض خیابون رد میشدم حکم قطعی کرد که خیلی چیزا هست که تاثیر داره تو این زمینه ها. خیلی چیزا...

 

 

 




طبقه بندی: یك اتفاق،جرقه ای برای نوشتن،
[ سه شنبه 7 تیر 1390 ] [ 02:29 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب