تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان

امتحانا هم آخرش تموم شد. ترم 4 دوره کارشناسی؛ به همین راحتی گذشت و رفت تا دو و نیم ماه دیگه تا استارت ترم بعد رو بزنیم. دیروز خیلی بد بود برام. بد شروع شد؛ بد ادامه پیدا کرد؛ بد هم تموم شد. پریشب با بچه ها نشستیم تا ساعت 3 نصفه شب فیلم دیدیم. من دفعه دوم بود که اونو میدیدم و بچه ها هم دفعه اول."The Shawshank Redemption". دو ساعت و نیم اونو در کنار بچه ها دیدم و لذت بردم. بعدش هم مجبور بودم تا ساعت 4 بیدار بمونم. چون اگه میخوابیدم قضا کردن نماز رو شاخش بود. یه ساعتی به پشت کامپیوتر نشستن و وب گردی گذشت. نمازو خوندم و خوابیدم. کوک کرده بودم واسه ساعت 8 که دیگه هشت و نیم دانشکده باشم.آخرین امتحانمون یه بخش شفاهی بود که ساعت 9 شروع میشد و چند تا از دوستان که تو بیمارستان باهم بودیم باید میرفتیم تو یه اتاق مخصوص که حالا اونا یه سری سوال بپرسن و ما هم جواب بدیم.

ساعتم داره زنگ میزنه؛ خسته م؛ رد میدم. میخوام بخوابم. ده ثانیه طول نمیکشه که دوباره زنگ میزنه. یهو تو همون حالت خواب و بیداری یادم میافته که امتحان دارم. سریع از رو تخت میپرم و گوشیو جواب میدم. میگه کجایی الان امتحان شروع میشه؟ یه نگاه به ساعت میکنم میبینم ده دقیقه دیگه من باید تو اون اتاق مخصوص باشم اما الان خوابگام. سریع میرم دست و صورتمو میشورم و با عجله لباسامو میپوشم. تا دم خیابون میدوم و زود سوار تاکسی میشم. 9:10 میرسم دانشکده و پله ها رو دو تا دو تا میرم بالا. جلسه شروع میشه.

سر یه مسئله ای با رئیس دانشکده که داره ازمون مثلا امتحان میگیره بحثمون میشه. بد داره صحبت میکنه. میگه این کار شما درست نیست که وقتی یه چیزی رو بلد نیستین بندازین تقصیر این و اون. با اینکه میدونم حقمون داره شدید ضایع میشه اما چیزی نمیگم. بعضی وقتا نباید چیزی گفت. امتحان تموم شد. یه کم به هم ریخته م.

یک ساعت بعد با بچه های کلاس یه عکس دست جمعی میگیریم و همه از هم خداحافظی میکنیم. یکی از دوستان میخواد بره گوشی بگیره. اون چهار پنج نفری که همیشه باهمیم میریم علاءالدین."htc incredible" انتخاب نهاییشه. بعد یه ساعتی که تو بازاریم میزنیم بیرون و دربست مستقیم تا خوابگاه. خیلی خسته م؛ سریع میخوابم...

.

.

.

بی خیال؛ بقیه شو حال ندارم بنویسم. که مثلا چی بشه؛ یه سری مزخرفات روزانه که بیام اینجا بگم بعد چهار نفر نظر بدن و همین...خب که چی؟ تا همینجاش بسه... بهتره مث این فیلمای جدید آخرش باز تموم بشه؛ بهتره...

 

حاشیه نوشت: یه جایی میخوندم که نوشته بود "حرفهایی هست برای نگفتن" مث حال الان منه. ظاهرا باید دفن کنم تو خودم این حرفارو. خیلی چیزا رو آدم نگه بهتره. اینکه تو سال یه سری اتفاقاتی برات میافته که فکر میکنی واست خوبه؛ اما تو چند لحظه آخر سال خراب میشه و تو رو میبره تو فکر. حکمت خدا رو نمیفهمی. سریع سالی که گذشت رو یه مرور میکنی. لبخند تلخی میزنی. داری عذاب میکشی و ناراحتی... به خودم میگم شاید همه اینا یه تنبیه واسه کارایی که کرده م. شاید باید اینجوری تقاصشو پس بدم. نمیدونم؛ اما هرچی که هست خیلی سخته. امیدوارم شونه هام خم نشه فقط...


پی نوشت: مطلب افتضاحیه؛ اما تاییدش میکنم...

 

 

   




طبقه بندی: یادداشت،
[ چهارشنبه 15 تیر 1390 ] [ 10:18 ق.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب