تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان

ای بابا! چند روزه هیچی ننوشتم. انگار وقتی ما دانشجوها ترم تموم میشه و میریم تعطیلات دیگه وبلاگمونم بی خیال میشیم. چند تا دیگه وبلاگ هم دیدم كه تازگیا آپ نمیكنن. چند روزی هم هست كه میخوام بشینم یه چیزی بنویسم اما روز میاد و شب میره اما میبینم هیچكاری نكرده م! گفتم الان دیگه باید بشینم بنویسم فارغ از كیفیت و كمیت! چون ننوشتن واسه كسایی كه یه زمانی مینوشتن اصلا خوب نیست مگه اینكه بخواد دیگه ننویسه. مثل بعضی وبلاگ نویسا كه به هر دلیلی شده حتی كلاس گذاشتن! تصمیم به بایكوت وبلاگشون میكنن. بگذریم؛ طولانی شد.

چند هفته پیش یه جایی بودم. یه نفر كه قبلا ندیده بودم بهم گفت "معلومه مذهبی هستیا!" گفتم "جان؟!! چجوری به این نتیجه ارزشمند رسیدی شما؟" "خب معلومه دیگه؛ قیافت داد میزنه" "خب چجوریه كه داد میزنه؟" "ته ریش كه داری، لباستم كه ساده س، انگشترم كه دستته. خب معلوم میشه مذهبی هستی دیگه" حدسم درست بود. میدونستم دلیل این نتیجه گیریش همینایی باشه كه بهم گفت. تقصیری هم نداره، تو جامعه ما همه به كسایی كه یه كم ریش دارن و انگشترم دستشون باشه به دید یه آدم مذهبی نگاه میكنن. اگه پیرهنشم انداخته باشه رو كه دیگه این بشر یه آدم حزب اللهی و بسیجیه و بدبختی اینجاس كه هر غلطی این بنده خدا بكنه به پای حزب الله و بسیج تموم میشه. بعد میرسه به جایی كه تو دانشگاه شعار میدن بسیجی لشگر یزید و از این حرفا. بگذریم. چرا منو ول میكنن بحثم میره سمت سیاست؟!! البته سیاست هم نیست. گفتم كه به هرحال آدما باید قدرت اینو داشته باشن كه بین حزب اللهی واقعی و اونی كه به واسطه ریش پر پشتش اسمشو اون گذاشته تمایز قائل بشن. اما متاسفانه...بیخیال؛ بازم بگذریم!!

به اون دوستمون گفتم "خب ببین من اصولا ریشمو میزنم، یعنی جان تو سه تیغم میكنم، اینقد از ته میزنم كه همیشه زخم میكنم صورتمو. الانم كه میبینی جا گذاشتم چون رفیقم همین دیروز مرد! این انگشترم همینجوری از رنگش خوشم میومد زدم. همیشه هم پیرهنای تنگ و اندامی و شلوار لی میپوشم. الانم كه میبینی اینا رو پوشیدم چون لباسام كثیف بود نتونستم بپوشمشون. حالا چی؟ بازم میگی مذهبی ام؟؟!" میخنده و میگه "آهان! حالا دیگه نه! مث بقیه ای!!" خوشبختانه كلكم گرفته بود و فهمیده بود یه جای كارش میلنگه. گفتم "خب چرا اینقدر سریع نظرت عوض شد؟ با چشمت دیدی گفتی مذهبیم؛ بعد من دو دقیقه حرف زدم گفتی نه؟ قبول داری همینجوری الكی یه چیزی گفتی؟" "خب آره ولی همه اینجورین. نمیدونم میفهمی چی میگم..؟ "آره خب همه اشتباه میكنن. ببین! تو كه نمیتونی همینطوری از رو ظاهر افراد اونی كه ریش داره بگی مذهبیه اونی هم كه ریش نداره بگی كافره كه. چه بسا اونی كه ریش داره واسه ریا كردن یا گرفتن وام! یا هرچیز دیگه ای گذاشته. تو از كجا میدونی؟ اینقدر زود قضاوت نكن..."

میبینم طرف رفته تو فكر هیچی نمیگه بهش میگم "راستی مشهد نمیری؟" تعجب میكنه میگه "واسه چی؟" "خواستم بگم اگه رفتی یه انگشتر خوب برام بگیر! آخه میدونی، من خیلی انگشتر دوس دارم. فقط سرت كلاه نذارنا..!" میخندم و میرم، اونم همینجوری داره كلشو میخارونه...!  




طبقه بندی: یادداشت، یك اتفاق،جرقه ای برای نوشتن،
[ سه شنبه 4 مرداد 1390 ] [ 06:57 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب