تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان

1.«...نكته‌ی بامزه این بود كه اول كسانی كه به داخل خیابان پریده بودند و دنبال ماشین می‌دویدند، همان بچه‌های نیروی انتظامی و سپاه استان بودند! از صبح ساعت شش آن‌جا ایستاده بودند و به هیچ‌كسی اجازه‌ی رد شدن از مسیر را نمی‌دادند، كه مشكل امنیتی ایجاد نشود، حتا به آن جان‌باز ویلچری. همه‌ی این سخت‌گیری‌ها برای همان لحظه‌ای بود كه قرار بود اتومبیل ره‌بر رد شود. آن‌وقت درست در همان لحظه‌ كه از صبح برایش تمرین كرده بودند، خودشان قبل از همه زنجیر انسانی را رها كرده بودند و دنبال ماشین ره‌بر می‌دویدند! مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد!»

2.«...سرتیم حفاظت از آن بالا فریاد كشید، عزیز من بس است، بروید كنار دیگر...فریادش با آن عزیز من جور در‌نمی‌آمد. اما به هر صورت رفتیم كنار. با آن دو جوان زاهدانی نفس‌نفس‌زنان برگشتیم سمت جمعیت. بلندقدتره شلوار لی پایش بود و یقه‌اش را هم تا ناف باز گذاشته بود. یك گردن‌بند طلای خفن هم انداخته بود. همان‌جور كه چشم‌هایش را پاك می‌كرد، به آن یكی گفت:

   - جونِ تو خودش بودها. خودِ خودش بود. خوب شد دیدیمش. باید می‌دیدمش، امشب پوزِ بچه‌ها می‌خوره...

آن یكی هم سر و وضعش تفاوت چندانی نداشت، سری تكان داد. جلوتر رفتم. چپ‌چپ نگاهم كردند. چیزی نپرسیدم، اما خودشان جواب دادند:

   - اگر همین‌جوری، خودِ خودش بایستد جلو، آدم پشتش می‌ایستد...حالا نوبت من بود كه چشم‌هایم را پاك كنم...»

 

3.«آقا نگاهی به مقبره می‌كند. ناگهان شروع می‌كند به بالا آمدن. بالا آمدن تعبیر درستی نیست. شروع می‌كند به سمت قله گام برداشتن، چیزی نزدیك به دویدن. سردار پله‌ها را نشان می‌دهد. اما آقا از مسیرِ مستقیم به سمتِ مقبره می‌آید...مسؤولان یكی‌یكی جا می‌مانند. حتا یكی از محافظ‌ها نیز. از جمله همان كه عصای آقا دستش است...یكی از محافظ‌ها سعی می‌كند دور و بر آقا باشد كه اگر پایش بلغزد او را بگیرد. اما آقا از او سریع‌تر صعود می‌كند. محافظ یك حجم خالی را بغل زده است و دنبال آقا می‌دود. كم‌كم مسؤولان فربه و هم‌راهان تنبل از بقیه عقب می‌افتند. جا می‌مانند و می‌ایستند تا نفس تازه كنند و آقا هم‌چنان به سرعت بالا می‌آید...مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد.»

 

خب! این سه متن رو انتخاب كردم از كتابی كه همین پریروز تمومش كردم. "داستان سیستان" نوشته‌ی رضا امیرخانی. نویسنده‌ای كه بین جوانان اهل مطالعه خیلی پُرطرفداره. این كتاب یادداشت‌های شخصیِ امیرخانی تو ده روز سفریه كه سال 81 به همراه ره‌بر به سیستان و بلوچستان رفته. كتابی كه من دارم چاپ هفتمه و 1600 تومان هم قیمتشه. البته چند روز پیش چاپ جدیدترشو دیدم. به گمانم چاپ شانزدهم بود به قیمت 2200 تومان. انتشارات قدیانی. كلا نثر عالی كتاب به همراه موضوعش كه در نوع خودش موضوع بِكریه و همچنین اسم "امیرخانی" باعث شده از این كتاب خیلی استقبال بشه.

f21z14s3k04kh79xp87.jpg

حاشیه‌ای كه این كتاب به همراه خودش داره اینه كه بعد از منتشر شدنش، بعضیا امیرخانی رو یه نویسنده‌ی حكومتی خواندند و بهانه‌ی نوشتن این كتابشو نوعی خود شیرینی دانستند. من كه خیلی نوشته‌هاشو منطقی دیدم. حالا به شما هم توصیه می‌كنم كه اگه تا حالا نخوندینش، حتما برین سراغش. ضرر نمی‌كنین!

 

پی نوشت: بالاخره وبلاگ منم یه ساله شد! مباركه! تو این یه سالی كه دارم اینجا مینویسم خیلی تجربه‌های جالب و اتفاقات با‌حالی افتاد برام. چه كسایی كه حضورا نقد میكردن و چه آدمایی كه تو نظراشون. بعضیا هم فحش میدادن كه البته تاییدشون نكردم! به هرحال یه سال با همه خاطراتش واسه "رسن" گذشت. اگه نظر خاصی دارین در مورد اینجا، یا انتقادی یا هرچیز دیگه‌ای كه فكر میكنین باید بگین خوشحال میشم. البته در دادن فحش هم آزادین كه صد البته تاییدشون نمیكنم! یاعلی  

 

 

 




طبقه بندی: كتاب،
[ دوشنبه 24 مرداد 1390 ] [ 04:08 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب