تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان
خونه ی ما دوتا دستشویی داره. من از همون بچگی تا جایی که یادم میاد با اون دستشویی دومیه خیلی حال میکردم. اصلا از این یکی خوشم نمیومد. اما عاشق دومیه بودم. همینجوری میرفتی تو حیاط و هم از مناظر طبیعت لذت میبردی و هم کارتو انجام میدادی خب. الانم که شدم یه جوون 20 ساله (یَلَل و تَلَل؟) مث اون قدیما حالم از این دستشویی اولیه به هم میخوره. اصلا هیچ موقع نزدیکشم نمیرم.
خب الان نزدیک دو ماه و نیمه که تو تعطیلاتم و دیگه هم آخراشه. تو این دو ماه و نیم یه خیری که این دستشویی واسم داشته این بوده که منو با چندتا موجود باحال تو خونمون آشنا کرده. چهارتا هستن. چی؟ خب سوسک. از اون بالداراش. که راحت وقتی دمپایی میزنن روش له میشن و زیاد اذیت نمیکنن. البته یه نکته بهتون بگم که خیلی کم پیش میاد با دمپایی اول بمیرن. باید با دمپایی دوم خلاصشون کنین. اینو واسه شما نامردا(!) نمیگم واسه اون بدبخت میگم که زیاد اذیت نشه. این تیکه رو گفتم که بدونین این چهارتا از اونایی نیستن که راحت پچ نشن. از همونایی که وقتی میزنین روشون: تِرِق!
رنگ هر چهارتاشون قهوه ایه. البته فرق میکنن. حالا میگم بهتون. یکیشون متالیکه. یعنی چراغو که روشن کنی عجیب نورو منعکس میکنه. فکر کنم در عنفوان جوانی به سر میبره. مثلا دو یا سه ماهشه. یکی دیگشون یه کم متالیکیته(؟) ش کمتره. شما فرض کنین یه ماه پیرتره. یکی دیگه شون تیره تره. خیلی تیره. میشه گفت قهوه ای سوخته. اصلا من عجیب حال میکنم با این. خیلی خونگرمه. همیشه میشنیدم سیاها خیلی مرام دارن و معرفت خرج میکنن تو دوستیشون اما برام عینا ثابت نشده بود. اما الان چند وقتیه که دارم هضمش میکنم این قضیه رو. دلیل؟ خب من وقتی میرم تو دستشویی اینا همین که منو میبینن خب میترسن دیگه. (اولا بیشتر میترسیدن. اما الان بیشتر رفیق شدیم.) اما بعد چند روز سیاه پوسته میموند. تو چشام زل میزد و منم همینطور. خب میفهمید کاری باهاش ندارم. وقتی اینجوری میدید شاخک چپشو تکون میداد و چشمکی میزد و میدوید تو خونشون. کلا همدیگه رو بیشتر درک میکنیم!
یکی دیگه شونم هست که یه کم به قرمزی میزنه. اصلا هم باهاش ارتباط برقرار نمیکنم. نمیدونم چرا. دوتا شاخک کوچولو پشتش داره. این شاخکای جلوییش هم یه جورین. "دو دو" میزنن. یکیشون میره اینطرف. اون یکی اونطرف. هماهنگ نیستن باهم. البته همشون همینطورین. اما این یه جوریه. فک کنم مونثه. به خاطر همینم هست که اصلن نمیتونم درکش کنم. من با مونثا زیاد جور نیستم. دلیلش فک کنم همین باشه.
 کلا ماجراهای زیادی با این چهارتا دارم. یه بار وقتی رفتم تو و چراغو روشن کردم دیدم یه موجود عجیبی اون وسطه. هفت هشت ده تا پا داشت. بالهاش همینجوری عمودی بالا بود و آدمو میترسوند. خیلی ترسناک. سیاهپوستم اون گوشه وایساده بود و داشت بهش نگاه میکرد. نمیدونم چرا نمیترسید. خب نگرانش شدم. چون باهاش رفاقت خاصی دارم. همینکه خواستم برم نجاتش بدم، دیدم یهو اون موجود عجیب و ترسناک دوتا شد. یکیشون همون متالیکه بود. یکیشونم همون قرمزیه. هردوشون یه جور خاصی بهم نگاه کردن که ظاهرا داشتن میگفتن آخه اینم وقت دستشویی اومدنه؟! بعدشم دویدن تو. سیاهپوست هنوز وایساده بود. گیج بود به کل. شاخکاش تلوتلو میخورد. بعدشم معصومانه نگام کرد و سربه زیر راه افتاد طرف خونه ش. اون قدر باحال بهم نگاه کرد که اگه یه سوسک مونث بودم حتما زنش میشدم! اما کاری از دستم بر نمیومد. خب من از اخلاقش خیلی خوشم اومد. نجابت داشت میبارید از سر و روش.
حالام این شده داستان ما. که چند روزه دارم تو باغچه دنبال یه سوسکی میگردم که به قرمزی بزنه و چند روز زیر نظرش بگیرم ببینم به درد سیاه پوست میخوره یا نه. بعدشم برم بندازمش تو دستشویی تا رفیقم تنها نباشه. به هرحال مجرده. بغل یه زوج بی ملاحظه و یه پیرزن افتاده و کاری نمیتونه بکنه. اینجور مواقع هم که میدونین، نفر پنجم شیطانه.
فعلا که آخر تعطیلاته و هنوز کِیسی پیدا نکردم. تنها تفاوتی که کرده اینه که هر موقع میخوام برم دستشویی، باید قبلش یه تق تقی بکنم و یه چندتا یاالله بگم که بی ملاحظه ها حواسشونو جمع کنن. بعدشم زود تند سریع بیام بیرون. بعدشم شبا خواب چشای معصوم سیاه پوستو ببینم. ای بابا...




طبقه بندی: یادداشت،
[ دوشنبه 28 شهریور 1390 ] [ 01:58 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب