تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان
با خودم قرار گذاشته بودم که هر کتابی که خوندم، اینجا معرفیش کنم و نظر کارشناسی(؟!) خودمو هم در موردش بدم که دوستانی که واسه خوندن، مث من له له میزنن، گزینه هایی داشته باشن خب. این شد که چندتا پست هم در موردش کار کردم حتی. اما چندتا کتاب رو این اواخر خوندم که نمیدونم چی شد در موردشون ننوشتم. البته میدونما...بیشترش واسه تنبلیه. بگذریم. سریع بریم سر اصل مطلب. قبلش یه توضیح بدم که چون الان هیچکدوم از این کتابارو بهشون دسترسی ندارم، از آوردن تیکه ای از اونا معذورم. ببخشین دیگه.


 5mdet12ev68xb0grcetr.jpg    6nqrdrbjg43et2ki51gv.jpg    i0pajzj399275mn1zn5x.jpg    hmxjoq0o3lhvrevb4tj0.jpg 

اینا چهار تا کتابیه که من خوندمو اینجا چیزی در موردشون ننوشتم. "همشهری داستان" که یه ماهنامه س. اسمش روشه. اما فقط داستان نیست. روایت، عکس، خاطرات و چیزای جالب دیگه توش کم نیست. اگه حال و حوصله خوندن طولانی رو ندارین، اینو توصیه میکنم. این عکسی که کار کردم، شماره شهریوره. شماره مهرو دارم میخونم. تموم شد خبرتون میدم!

از بین سه تای باقیمونده، "ازبه"، رُمانه. رضا امیرخانی هم اونو نوشته. کار جالب و در عین حال خلاقانه ای بود. داستان به شیوه‌ی نامه هایی که شخصیتهای داستان واسه هم میفرستن، روایت شده بود. از فلانی به بهمانی که خلاصه ش میشه ازبه! کتاب قشنگی بود.

دوتا دیگه مونده. این دوتا خاطرات جنگه. "شُنام" رو من خیلی بیشتر بهتون توصیه میکنم. من خودم بیشتر خوشم اومد. چون یه روایت عاشقانه هم توش داره که آخرش بدجور آدمو دپرس میکنه. از این لحاظ هم بیشتر توصیه ش میکنم که هرچه زودتر برین بگیرینش که ممکنه تو تجدید چاپهاش این تیکه هاش حذف بشه! کلا وزارت ارشاد با حالی داریما! این طور نیست؟

و اما "یکی از این روزها به بلوغ رسیدم" که من اصلن نمیشناختمش و به توصیه فروشنده‌ی انتشارات سوره مهر خریدمش. ازش تعریف میکرد. منم خوندمش و دیدم که انصافا خوب کاری کردم که عمل نمودم به توصیه‌ی اون بنده خدا. یه نوجوان شونزده هفده ساله رو فرض کنین که با پارتی بازی و بدون هیچ آموزش رزمی میره جبهه و اونجا جوون میشه. به بلوغ میرسه. اینقدر که تبدیل میشه به یکی از بزرگان جنگ و جبهه. در مورد خیلی از عملیاتهای مهم از جمله فتح المبین و بیت المقدس و والفجر هشت هم توش نوشته که در نوع خودش جالبه. نویسنده این کتاب رفاقت خاصی با حاج حسین داشته. منظورم شهید حاج حسین خرازی فرمانده لشکر 14 امام حسینه. من اون لحظه هایی که در مورد حاج حسین نوشته و مخصوصا اونجایی که همدیگه رو تو آغوش میگیرن رو وقتی داشتم میخوندم، واسه خودم تصور میکردم و اشک میریختم. کلا جالب بود.

بخونید عزیزان من. به جای اینکه همش بشینید چرت و پرت بگید و وقت بگذرونید، یه کم مث من اهل مطالعه و از این جور چیزها باشید. خجالت هم در ضمن بکشید! (پخ... نخوری زمین!)





طبقه بندی: كتاب،
[ یکشنبه 10 مهر 1390 ] [ 04:41 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب