تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان

دلم گرفته آقاجان.

این روزها بیشتر از همیشه دلتنگ صدای زیبای مهماندار هواپیمام. "مسافران عزیز، هم اكنون وارد شهر مشهد شدیم. السلام علیك یا علی بن موسی الرضا". دلتنگ همان پیرمرد نورانی. از همانهایی كه چهره‌شان عجیب گیراست. از همانهایی كه بعد از صدای مهماندار، بلند می‌گویند: صلوات! دلتنگم آقا. دلتنگ كلیپ تكراری قطار یزد / مشهد. همانی كه وقتی وارد شهرتان میشویم میگذاردش و عجیب؛ عجیب كه هیچ وقت تكراری نیست. و دلتنگ اشكهای پدر كه در اوج غرورش، تاب و تحمل كلیپت را ندارند آقا.

     دلم گرفته آقاجان.

یادت هست آقا؟ تابستان بود. همین سال پیش. به گمانم ظهر جمعه ای بود. اگر اشتباه میگویم، خودت بعدا اصلاحش كن. پدر گوسفندی نذرتان كرده بود و داده بود به آشپزخانه‌ی حرمتان. از آن گوسفند، چهار ژتونش سهم خودمان شده بود. من بودم و خودم. آمدم آشپزخانه‌ی حرم تا غذاها را بگیرم. یادته آقا؟ خیلی شلوغ بود. همه میخواستند یك ماست هم كه شده بیشتر بگیرند. آقا با این خادمان آشپزخانه ات چه كرده ای؟ بندگان خدا خیلی سختگیرند! دریغ از یك ماست اضافه! حساب، حساب است آنجا و امام هم كه شما باشید، جای خود دارد! بیشتر بگویم آقا یا یادتان هست؟ حتما هست. اما من میگویم. برای دل خودم میگویم. چهار عدد قیمه پلوی سهم خودم را با چهار نان و چهار ماست گرفتم از خادمت. بدون چك و چانه. بدون اصرار. زدم بیرون از آشپزخانه. به دستهای دراز شده‌ی زائرانت كه هركدام قسمتی از سهمم را میخواستند، حتی نگاه هم نكردم. حساب، حساب است آقا. خادمانت كه یادت نرفته؟! داشتم از در جنوبی حرمت میرفتم بیرون كه صدایی شنیدم. "آقا پسر..." ای بابا. زائران سمجی داری‌ها آقاجان. اینجا هم دست از سرم بر نمی دارند. اینها را كه دیگر حتما میدانی آقا. اما من باز برای دل خودم میگویم. سر چرخاندم و دختركی را دیدم. میدانی آقا؟ اینها را كه دارم مینویسم مو بر تنم راست میشود. "آقا پسر...میشه یه دونه از اون غذاهای امام رضا رو به منم  بدین؟" و تو خودت خوب میدانی كه من هیچ نتوانستم بكنم آنجا. آقا جان راستش را بگو. آن دخترك كه بود؟ آن چشم‌ها چه بود؟ چه رازی داشت آن چشم‌ها كه با من چنان كرد؟ بگو دیگر. تو فرستاده بودی‌اش؟ نمیدانم. همین را میدانم كه آن چشم‌ها آتشم زد. آن نگاه. آن نگاه پر از معصومیت. "چندتا میخوای دختر خانوم؟" به گمانم ده سالی داشت. خانواده‌اش را ندیدم. شاید آن حوالی بودند و دختركشان را فرستاده بودند. نمیدانم. "یه دونه بسه آقا پسر" و من درنگ نكردم آنجا. دادمش. یك ظرف برنج و خورشت و یك دانه ماست. "خدا خیرت بده آقا پسر. خیر از جوونیت ببینی." دخترك اینها را همان وقتی گفت كه اشكی از گوشه‌ی چشمش سرازیر بود. چه بگویم آقا. خودت خوب میدانی كه آن چشمها و آن اشك و آن "آقا پسر" با من چه كرد. خودت خوب میدانی كه اشكهای چشمم در آن بیست دقیقه فاصله‌ی تا هتل با من چه كردند و باز هم تو از همه بهتر میدانی كه الآن چه میكنند...

     دلم گرفته آقا جان.

مزار شیخ نخودكی بود به گمانم. همان‌جایی كه پدر خلوت كرده بود و سوژه‌ای بود؛ سوژه‌ای بود برای ما و لنز دوربینمان. چقدر عكس گرفتیم آنجا. چقدر سر مزار شیخ دعا خواندیم. آخر خبری داده بود شیخ. گفته بود كه مكاشفه‌ای كرده. گفته بود كه دیده شما جدا نمیكنی آقا. در هم بر میداری. در هم قبول میكنی. گفته بود كه چقدر خوبی شما!

دلم گرفته آقا جان. بیشتر از همه وقت. بیشتر از همه جا. گفتم اینها را بنویسم تا كمی آرام شوم. تا آن "چشمها" آرامم كند. آن "خلوتها"؛ آن "خادمان" سختگیرت و‌ آن "ماست" قیمه پلو اَت. اما اینطوری نمیشود آقا. باید دعوتم كنی. بیایم گوشه‌ی دنجی بنشینم و با خودت حرف بزنم. اشك بریزم و بگویم آن حرفهایی كه آنجا فقط میتوان گفت. و بعد زنگ بزنم به پدر بزرگ افتاده‌ام كه چند دقیقه‌ای با خودت حرف بزند و آرام شود و شاید دعایی هم به جانم كند.

اینها را گفتم كه بگویم دلم بد جور هوایت را كرده. خودت به داد من و این دلم برس. در ضمن میخواستم بگویم كه تولدت هم مبارك. ببخش كه هدیه‌ای نیاوردم برایت. تو خودت هدیه‌ام بده. از تو كه چیزی كم نمی‌شود. می‌شود آقا جان...؟




طبقه بندی: دل نوشته،
[ یکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 01:01 ق.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب