تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان
دارم سریع لباسامو میپوشم که برم دانشگاه. فارماکولوژی داریم که نخوندم و از اون طرف از استادشم خوشم نمیاد. اعصابم ریخته به هم که یکی از بچه ها زنگ میزنه و میگه کلاس تشکیل نمیشه! انگار دنیا رو بهم دادن.
چه خوبه این استاد!
ولی من به عنوان یه دانشجوی نمونه به جای اینکه مثل رفیقم بگیرم بخوابم، میپوشم و میرم سمت دانشگاه. واقعا چه روز خوبیه امروز. چقدر هوا هم خوبه. ظاهرا همه چی دست به دست هم دادن تا روز خوبی رو واسم رقم بزنن.
چه خوبه این دوران دانشجویی!
به به! با یکی از دانشجوهای دیگه دم در خوابگاه هم مسیر میشیم و دیگه هیچی! تنها هم نیستم! واقعا امروز همه چی بر وفق مراده. سوار BRT میشیم و راه میافتیم. عجب! دقت نکرده بودم به این همه مناظر طبیعی و لذت بخش که تو راه بوده و هرروز از بغلشون رد میشدم. یه نفس عمیق میکشم.
 چه خوبه این زندگی!

پیاده میشیم و میریم رو پل عابر تا ماشینی زیرمون نگیره تو این صبح دل انگیز!  بالای پل عجب صحنه ایه. چمنهای اطراف و این آب پاشهایی که با فاصله روی اونا قرار گرفتن و دارن میچرخن و آب میدن. چندتا پرنده هم اون اطرافن.
چه قشنگه این زندگی!
از پل عابر، پیاده که میشیم دارم به اینهمه زیبایی فکر میکنم. چقدر مسیر دانشگامون باحاله ها! من چجوری....بدووووووووووووووو!!
"بدووووووووووووووو" آخرین کلمه ایه که از اون لحظه به یادم میاد! همینکه چند قدمی رفتیم رفیقم گفت بدوووووووووووووو! منم یهو پریدم و دیدم الان میگهای عراقی دارن بمبارونمون میکنن. یه چندتا فحش آبدار به صدام و اطرافیانش دادم و دویدم. تا جایی که میتونستم خم شده بودم که ترکش اون لامصبا بهم نخوره. از اون طرف یه مشت تانک هم داشتن تو همت میومدن طرفمون. رفیقمم یه ترکش خورد بغل سرش و افتاد. حالا فقط من مونده بودم و اینهمه عراقی. همه داشتن میومدن طرفم. آخرین دونه آرپی جی رو هم برداشتم تا یکی از اون سگ مصبا رو بزنم که یهو فیششششششش!
فیششششششش! کل بدنم خیس شد. از سر تا پام. به خودم که اومدم دیدم رفیقم چند متر جلوتر وایساده و داره بهم میخنده. این آب پاش چمنها هم رو منه!
تازه میفهمم چه سوتی ای دادم و تو عجیب توهمی رفتم!
چه...تو روح این زندگی!


خارج از پست: از سه شنبه سوم آبان به مدت یک هفته در نمایشگاه مطبوعات، غرفه «نسیم بیداری» در خدمت شما هستیم. بیاین، خوشحال میشیم!



طبقه بندی: یك اتفاق،جرقه ای برای نوشتن،
[ دوشنبه 2 آبان 1390 ] [ 10:04 ق.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب