تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان

چهارشنبه 28 مهر ساعت 9:20 صبح

 

 طبق برنامه این ترم، مركز بهداشت شهید احمدی بودیم واسه كارآموزی. من و یكی از دوستان تو بخش كودكان بودیم. جایی كه بچه های چند روزه تا چند ماهه و چند ساله رو اونجا میارن واسه تست های مختلف مثل قد و وزن، تعیین نمودار رشد و دادن دستورات غذایی جهت رشد طبیعی و از این قبیل امور. كلا سر و كله زدن با بچه ها رو دوست دارم. واسه همین بخش كودكان برام خیلی جالبه!

 

از قضا اون روز مركز خیلی شلوغ شده بود و به تبع اون جایی كه ما بودیم هم سرشار از صدای ونگ ونگ! كاری كه ما اونجا میكردیم این بود كه قد و وزن بچه ها رو اندازه میگرفتیم و به كارشناسان مسئول گزارش میدادیم واسه تكمیل كارت های كودكان. قد و وزن كردن نوزادان به دلیل جثه كوچیكی كه دارن روی ترازو و متر خوابیده انجام میشه. یه چیزی تو مایه  ترازوهای میوه فروشی!

 

مشغول بودیم كه خانمی با بچه كوچیكش كه دو ماهه به نظر میرسید اومد تو واحد. یه تیپ خاصی بود. نمیدونم چجوری اما به نظر خیلی بی تفاوت میومد. خیلی كم حرف بود و كم واكنش. مسئول واحد پرونده بچه رو كه نگاه كرد با تعجب گفت: «این شش ماهشه؟!» اینو كه گفت، یه لحظه همینجوری موندم. آخه این بچه كوچیك كه نهایت دو ماهه میتونه باشه، شش ماهشه؟ باورم نمیشه!! سوء تغذیه شدید بچه باعث شده بود رشدش خیلی كم باشه. مخصوصا اینكه زودتر هم به دنیا اومده بود و خلاصه افتضاحی بود واسه خودش.

 

وقتی میخواستم وزنش كنم اون كوچولو رو به مامانش گفتم: « خانوم لطفا بچه رو آروم بذارین رو ترازو...» حرفم تموم نشده بود كه تلپ! دیدم بچه رو ول كرد رو ترازو! مونده بودم چی بگم كه مسئول واحد صداش در اومد كه: « آروم! چه گناهی كرده این بچه كه اینقدر خشن برخورد میكنی باهاش؟» همینجوری بی واكنش وایساده بود؛ انگار هیچی نشنیده.

 

وقتی مسئول واحد داشت دستورات غذایی رو برای رشد هرچه بیشتر و بهتر اون بدبخت به مامانش میداد، همینجوری ساكت داشت نگاهش میكرد. مثل كسایی كه اوتیسم دارن. همینجوری هاج و واج. منم گیج بودم به كل!

 

یه كم كه سرمون خلوت تر میشه، مسئول واحد میگه: « پنجمین بچشه. همشون همینطورین؛ با اختلاف سنی خیلی كم. آخه یكی نیست به این بگه وقتی چهارتا بچه داری و نمیتونی بهشون برسی، مجبوری دوباره بچه دار شی؟ «

 

ساعت 12 همون روز: دارم روپوشم رو درمیارم. چرا اینقدر كم حرفم...؟




طبقه بندی: یك اتفاق،جرقه ای برای نوشتن،
[ جمعه 7 آبان 1389 ] [ 01:01 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب