تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان

کلافه بود. چند روزی میشد که درگیر پروژه حساسی شده بود. تقریبا هیچ نتیجه ای نگرفته بود و اخطاری هم که دیروز ساعت 7:40 صبح روی میزش دید، ذهنش را به هم ریخته بود. وقتی پاکت "خیلی محرمانه" را باز کرد، امضای یکی از مقامات ارشد را پای آن دید که از روند اُمور به شدت ابراز نگرانی کرده بود و تلویحا گفته بود که اگر تا دو روز دیگر به نتیجه ای نرسد، مأمور دیگری جایگزینش میشود. از همان موقع فهمیده بود که مسأله از چیزی که فکر میکرده خیلی مهمتر بوده است و دقیقا از همان موقع بود که پاک به هم ریخته بود.

طرف آدم تیزهوشی بود. این را در همین پنج روزی که مأمور بازجویی اش شده بود، به خوبی فهمیده بود. همیشه خونسرد بود و همین، اعصابش را خرد میکرد. تمام راهها و شگردهای بازجویی را امتحان کرده بود اما گویا طرف همه اینها را از بَر بود. به هیچ روشی حرف نمیزد. مأمور همانطور که به طرف اتاق بازجویی میرفت، با خودش گفت: امروز دیگه کارو یکسره میکنم. نشونش میدم کی حرفه ای تره. من یا اون...

در اتاق بازجویی را به آرامی باز كرد و داخل شد. یك میز گرد كوچك به همراه دو صندلی فلزی كهنه وسط اتاق بود. یك لامپ صد وات خاك گرفته هم بالای آن آویزان بود. طرف با خونسردی روی یكی از صندلیها نشسته بود و با لبخند به او نگاه میكرد. مأمور سعی كرد خودش را مسلط نشان دهد: "امروز دیگه باید جواب سوالامو مو به مو بدی. وگرنه برات بد تموم میشه." سعی كرده بود با خشونت زیاد این جمله را بگوید. طرف همانطور با لبخند او را نگاه میكرد و ساكت بود. "یه بار دیگه میپرسم ازت. بگو ببینم اون روز دقیقا چه اتفاقی افتاد؟" "من قبلا همه چیو گفتم." پرونده اش را محكم روی میز كوبید و با عصبانیت گفت: "اون مزخرفات به درد من نمیخوره." لیوان قهوه ای روی میز را برداشت و یک جرعه از نسكافه ی داخلش را نوشید.

"ببین! من کلا عادت ندارم از خشونت استفاده کنم. اصلا خوشم هم نمیاد. اما اگه مجبورم کنی..." صدایی در گوشی اش که میدانست از آن طرف آینه ی سمت راست اتاق است، حرفش را قطع کرد. چند قدمی برداشت و جلوی آینه ایستاد. طوری به آینه نگاه کرد که گویی میخواست بگوید چاره ای ندارد. بعد از چند ثانیه همان صدای داخل گوشی، کارش را تایید کرد. لبخندی زد و به طرف میز برگشت. آخرین جرعه از نسکافه اش که حالا سرد شده بود را نوشید و همان طوری که آستین دست راستش را بالا میزد با عصبانیت از طرف پرسید: "هنوزم حرفی نداری؟" وقتی صدایی نشنید، کاغذهای پرونده را پرت کرد توی صورتش، یقه اش را گرفت و کوبیدش به دیوار. "حرف نمیزنی. ها؟ مادرتو به عزات میشونم پدر سگ!" همانطوری که زیر مشت و لگدش گرفته بود، یکریز فحش میداد و به صداهای داخل گوشی توجهی نمیکرد. "توله سگ! بگو اون شب چی شد؟" وقتی مشت پنجم را به صورتش زد، طرف به حرف آمد و گفت: "آخ نزن! میگم میگم!" مأمور همانطور که نفس نفس میزد، مشتش را بالا نگه داشت و گفت: "بگو توله!" "من انداختمش" "چیو انداختی؟ کیو انداختی؟" "خیلی پشیمونم." "پشیمونی تو به درد من نمیخوره پدر سگ! بگو دقیقا کیو انداختی؟" "اصلا نتونستم جلوی خودمو بگیرم. یهو شد." مأمور مشتی به سر طرف زد و گفت: "دیگه داری حوصلمو سر میبری. بگو کره خر!" "آخ! باشه! موی دماغمو انداختم!" "چی؟ چی میگی؟" "موی دماغمو انداختم تو لیوان نسکافه ت. همین دو دقیقه پیش خوردیش!" و بلند خندید.

همین که مأمور خواست مشت دیگری بزند، فریادی در گوشی اش شنید و با عجله از اتاق بازجویی خارج شد. طرف هنوز داشت میخندید...  




طبقه بندی: داستان،
[ شنبه 21 آبان 1390 ] [ 05:57 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب