تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان

«صبح که با صدای محمد از خواب بلند می‌شومٰ یاد نرگس می‌افتم که قرار بود زن من بشود و نشد. شد زن محمد. من سرباز بودم آن وقت‌هاٰ، محمد زودتر رفت خواستگاری‌اش. بلند می‌شوم و با محمد و مامان و بابا صبحانه می‌خوریم. محمد ماه دیگر عروسی‌اش است. صبحانه که تمام می‌شودٰ از خانه می‌زنم بیرون. لازم نیست عجله کنم. در این شهر کوچک که به روستا بیشتر شبیه است، ساعت اداری دیرتر شروع می‌شود. تا تنها خیابان بزرگ شهر باید پیاده بروم. از جلوی نانوایی که رد می‌شوم و حسام را می‌بینمٰ یاد محبوبه می‌افتم. مامان برایم نشانش کرده بود ولی دادندش به همین حسام که پسرعمویش بود. برایش دست تکان می‌دهم. به سر خیابان که می‌رسمٰ می‌ایستم تا سرویس اداره بیاید. پنج دقیقه می‌گذرد و می‌رسد؛ یک مینی‌بوس کهنه. سوار که می‌شوم، با رضا، راننده مینی‌بوس سلام‌علیک می‌کنم و می‌روم ته مینی‌بوس می‌نشینم. رضا همانطور که حواسش به جلوست بلندبلند حالم را می‌پرسد. یاد خواهرش می‌افتم، راضیه. سر مهر و شیربها به توافق نرسیدیم. تا برسیم به اداره، سر راه سعید رجبی و بهمن آقایی را هم سوار می‌کنیم. یاد آن دو خواهر دوقلو می‌افتم که هرکدام یکی‌شان را گرفتند و باجناق شدند. به خاطر مدرکم خانواده‌شان قبولم نکرد. به اداره که می‌رسیم مثل همیشه من آخر از همه پیاده می‌شوم. دم در با نگهبان سلام‌ و علیکی می‌کنم و برخلاف بقیه به‌جای آسانسور، به سمت پله‌ها می‌روم. سمیه دخترعمویم بود که زن شهاب، نگهبان شد. زن‌عمو قبولم نداشت هیچ وقت. وارد هال اداره می‌شوم و به طرف آبدارخانه می‌روم. در را باز می‌کنم و کلید چراغ را می‌زنم. دارم اجاق را روشن می‌کنم که علیرضا، پسر معاون می‌آید دم در و می‌گوید چایی‌های دیروز خوب دم نکشیده‌ بودند. مثل بیشتر روزها. امشب قرار است برویم خواستگاری. الهام خواهرزاده معاون اداره. علیرضا که می‌رود یادم می‌افتد او هم هنوز مجرد است و به این فکر می‌کنم که احتمالا تا چند وقت دیگر با دیدن علیرضا یاد الهام خواهم افتاد. سینی‌ای برمی‌دارم و به طرف استکان‌ها می‌روم و به تعداد آدم‌های اداره استکان می‌چینم داخل سینی.» 

آرش سالاری

zelkwquylom6wgzwf9y8.jpg

شماره آبان ماه همشهری داستان، با چند روز تأخیر روانه دکه‌ها شد. البته من اونو از نمایشگاه مطبوعات گرفتم. کلا دوتا نسخه ازش تو نمایشگاه بود که اون خانومه‌ی(!) غرفه‌ی همشهری، مرام به خرج داد و یکیشو بهم مجانی داد. اصلا از اون موقع تا حالا در پوست خودم نمیگنجم! چون تنها کسی که این شماره‌ رو مجانی گرفته من بودم. حالا نفیسه مرشدزاده ـ سردبیر داستان ـ هم شاید گرفته باشه. از کجا معلوم؟!

تو این شماره، یاشار کمال (با یه روایت فوق‌العاده از دوران بچه‌گیش)، بریژیت ژیژو (با داستان "روز و شب" که خیلی خوشم اومد ازش)، چندین سفرنامه جالب در مورد حج و قسمتهای قشنگ دیگری مثل توصیه‌های عالی آلیس میلر به نویسندگان جوان، وجود داره. البته شاید مجموع داستان و روایت‌های هر شماره بیشتر از سی تا باشه اما هم به دلیل ضیق وقت و هم ضیق جا و صد البته ضیق حوصله‌ی شما خوانندگان عزیز، فقط چندتا شو آوردم. پاینده، سربلند، موفق و پیروز باشید...!




طبقه بندی: كتاب،
[ یکشنبه 29 آبان 1390 ] [ 02:54 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب