تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان

وقتی شستن زیرپیراهنی‌های کثیفتان را هی به عقب بیندازید و هی به عقب بیندازید و هی...، آخر میرسید به جایی که زیرپیراهنی‌های تمیزتان تمام شده و شما از روی اجبار باید کثیفها را بشورید. این مرثیه وقتی غم انگیزتر میشود که شما به هر دلیلی دوست ندارید از ماشین لباسشویی خوابگاه استفاده کنید و محبورید هِلِک هِلِک راهی حمام شوید؛ در حالیکه تشتی پر از زیرپیراهنی و احیانا تعدادی جوراب برای تنوع، زیر بغل زده‌اید. صحنه‌ی ترحم برانگیزی است انصافا.

آب داغ را روی آنها باز میکنید و چشم میدوزید به دانه‌های کوچک پودر که چگونه به کف تبدیل میشوند و درعین حال به این فکر میکنید که چه اختراع جالبی است این پودر رختشویی. آنزیم دارش که دیگر محشر است. از همانهایی که وسط آن همه سفیدی، دانه‌های آبی رنگی هم خودنمایی میکند. البته شما لازم نیست به این چیزها فکر کنید. شما بهتر است به فکر تشت باشید که پُر نشود و گند بزند به پروژه‌تان.

شروع میشود. حالا باید بسابید و بسابید و بسابید. هرچه بیشتر، بهتر. لامصبها تمام هم نمیشوند. جورابها هم شده‌اند قوز بالای قوز. اصلا تنوع دیگر چه صیغه‌ای بود؟ گور بابای هرچه تنوع است. همین تنوع است که زندگی ها را خراب کرده دیگر. مرد خانه تنوع میخواهد و زن خانه میزند توی سر شوهرش به خاطر آن تنوع طلبی کوفتی‌اش.

صدای فحش میشنوید. دقت که میکنید، سلولهای ماهیچه‌ای دستانتان‌اند که همه باهم با آن صدای جالب و زیرشان، به شما فحش میدهند. نگاه میکنید و میبینید که فقط نصف زیرپیراهنی‌ها تمام شده است. ناگهان فحشها بیشتر میشود. ظاهرا سلولها هم متوجه باقیمانده زیرپیراهنی‌ها شده‌اند و دارند همزمان با فحش دادن به شما، به بختِ بد خود هم لعنت میفرستند که صاحب بی ملاحظه‌ای همچون شما دارند. عجب اوضاعی است.

بالاخره سابیدنتان تمام میشود. زیرپیراهنی‌ها را آب میکشید و باز هِلِک هِلِک راه می‌افتید طرف اتاقتان. با تشتی زیر بغل که این بار وزنی چند برابر قبل دارد. عرق پیشانی‌تان را پاک میکنید و مشغول پهن کردن زیرپیراهنی‌ها میشوید. سلولها دیگر فحش نمیدهند. احتمالا یا خواب رفته‌اند یا بیهوش شده‌اند. دلتان برایشان میسوزد. بازوهایتان را آرام آرام ناز میکنید تا سلولها بهتر بخوابند و همزمان هم فاتحه‌ای میفرستید به روح آن شاعری که گفت:‌ «کار امروز به فردا نفکن!»

معلوم نیست زیرپیراهنی‌ها کی خُشک شوند. سلولها خوابیده‌اند. هوای سردی است.

 

 

 




طبقه بندی: یادداشت،
[ پنجشنبه 27 بهمن 1390 ] [ 05:26 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب