تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان
قبلا "پای" های شیرینی فروشی "ک" را خورده بودم و خوشم آمده بود. این "پای" چیزی نیست که همه مغازه ها بتوانند خوب و با کیفیت درستش کنند. بعضی هایشان سیبش کهنه است، بعضی دیگر سیبش کم است، بعضی دیگر کیکش بدمزه است و ... . حالا می خواهم شیرینی بگیرم و می روم سراغ شیرینی فروشی "ک" که نزدیک خوابگاهمان است. وارد مغازه که می شوم، دو نفر را گوشه ای می بینم که ایستاده اند و مشغول خوردن دوتا از این شیرینی هایی هستند که دور تا دورش شکلات هست و وسطش را دیگر نمی دانم! با همان نگاه اول می شناسمشان. از بچه های دانشگاه هستند. یکی شان اما برای من آدم خاصی است. خاص از این جهت که مرا می برد به سالها پیش. سالهایی خاطره انگیز.

شیرینی ها را که دارم از پشت ویترین وارسی می کنم، نیم نگاهی هم به آن دو نفر دارم و توجهم به این است که آیا محمدعلی مرا دیده یا نه. نه! انگار گرم شیرینی خوردن و صحبت با دوستش است و اصلا متوجه حضورم نشده است. بی خیال؛ عجب شیرینی های رنگارنگی دارد این شیرینی فروشی "ک".

یک کیلو "پای سیب" سفارش می دهم و منتظرم که آن آقا برایم آماده اش کند. سریع حاضرش می کند و فیش را می گذارد روی میز تا بروم و پرداختش کنم. برش می دارم و همان طور که نیم نگاهی به آن دو نفر دارم، به طرف صندوق می روم. صندوقدار رمز کارت اعتباری ام را می پرسد که می گویم و به این فکر می کنم که ای کاش می گذاشت خودم رمزم را بزنم. فیش مهر شده را برمی دارم و می روم آن طرف فروشگاه و جعبه شیرینی ام را می گیرم.

به محمدعلی که نگاه می کنم، هنوز گرم صحبت با دوستش است. همان طور که به سمت در خروجی می روم شک دارم که آیا خودم بروم جلو و سلام کنم یا نه. می روم جلو. در اولین نگاه من را می شناسد: «به به! آقا ایمان! خوب وقتی اومدی!» و شروع به باز کردن جعبه شیرینی بغل دستش می کند. «حاجی نمی خوام. دستت درد نکنه. میل ندارم. ممنون!» تعارف های من را که می شنود، همانطور که دارد جعبه را باز می کند، می گوید: «ایمان اومدی نسازیا!» و من می خندم. «شیرینی عقدمه ایمان جون! بخور!» و من که قبلا هم چیزهایی شنیده بودم، لُپش را می گیرم و تبریک می گویم. و بعد خداحافظی ای می کنم و می زنم بیرون.


در فاصله ی بیست دقیقه پیاده روی ای که دارم، به خاطره ای که با محمدعلی -هم کلاسی دوران دبیرستان داداشم- داشتم فکر می کنم. همان سفر مشهد هفت هشت سال پیش. همان وقتی که محمدعلی مثل الآن دانشجوی پزشکی نبود و فقط یک دانش آموز راهنمایی با استعداد بود. به خاطرات محل اسکانمان در مشهد و به عکسی که باهم انداختیم فکر می کنم. و بعد به این فکر می کنم که گذر عمر چقدر سریع است و خریدن یک جعبه "پای سیب" می تواند فقط بهانه ای باشد برای زنده شدن این همه خاطرات شیرین.

آهی می کشم و لبخندی می زنم. درست بالای پل عابر خیابان جلال. عجیب شلوغ شده است امشب...


پ.ن: اگه خدا بخواد، فردا صبح عازم مشهدم. قصد دارم وقتی برگشتم، سفرنامه شو کار کنم. از همه کسایی که اینجا رو میخونن و منو میشناسن یا نمیشناسن، حلالیت میطلبم. ببخشین دیگه! یاحق...


 




طبقه بندی: یك اتفاق،جرقه ای برای نوشتن،
[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 12:55 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب