تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان
* حول و حوش ساعت چهار صبح، از پنجره‌ی اتاق یه نگاه به گنبد میكنم و راه میفتم سمت حرم. از دو سه جا اطراف حرم داره دود سفید رنگِ غلیظی بلند میشه كه هرچی فكر میكنم نمیفهمم واسه چیه. صدای قرآنی كه از حرم میاد و پس زمینه‌ی سكوتِ مطلقِ اون ساعتِ خاص شده، حس خوبی میده به آدم. هوا هم خیلی سرده. شالمو باید بیارم بالاتر!
* این خادمای حرم خوب كارشونو انجام میدن انصافا. تو اون ساعت هم جلوی در ورودی با چهره‌ای شاداب منو میگردن كه مبادا چیز غیر مجازی همرام باشه. البته با كیفیت نمیگردن آدمو. فقط بالا رو وارسی میکنن در حالیكه آدم راحت میتونه یه بمب دستی رو تو جورابش بذاره. حالا امیدوارم یكی از خُدّام الان اینجا رو بخونه و ترتیب اثر بده!
* وارد محوطه‌ی اطراف ضریح كه میشم، خوشحالیم بیشتر میشه چون حرم به نسبت روز، خیلی خلوت‌تره. اینقدر خلوت كه تا یه متری ضریح میتونم راحت برم. البته وقتی میبینم دستم نمیرسه به ضریح، بیخودی زحمتشو نمیكشم. اصلا من مشكل دارم با خیلی از زائرای امام رضا. همدیگه رو تو اون شلوغی هُل میدن و هُل میدن و هُل میدن تا شاید بتونن دستشونو به ضریح بزنن. به گمانم برداشت اشتباهی كه این دوستان دارن، اینه كه تا دستت به ضریح نخوره، حاجت روا نمیشی. خب این واقعا درست نیست. حالا فكر كنین چقدر بقیه رو اذیت میكنن تا بتونن برسن به ضریح. امام رضا واقعا از این راضیه؟ بعضی دیگه كه شورشو در میارن. بلند داد میزنن آقاااااا حركت كن! انگار نه انگار كه تو كتاب زیارت توصیه شده كه هنگام زیارت آدم باید آروم باشه و با طمأنینه كارشو انجام بده. من مطمئنم زیارت اون پیرمردی كه بیرون از حرم، دستشو میذاره رو سینه‌ش و با عشق سلام میده به آقا، مقبول تره تا این افراد. البته هیجان دارن و این درسته؛ اما به هرحال باید بعضی چیزا رو رعایت كرد دیگه!
* میبینم كه كم كم زائرا دارن صف نماز صبح رو تشكیل میدن و اگه دیر بجنبم، باز مجبور میشم برم مسجد گوهرشاد نماز بخونم. واسه همین سریع میرم و یه جایی تو صف دوم مستقر میشم. با سرعت عجیبی داره شلوغ میشه اینجا. ظاهرا هیچ كس نمیخواد نماز جماعت صبح بغل ضریح امام رضا رو از دست بده. خب حق هم داره! اذان كه میشه، حاج آقا راشد یزدی كه همشهریمون هم هست، میاد و مستقر میشه برای اقامه نماز. قبل از شروع نماز، یك حدیثی با مضمون توكل به خدا میگه كه خیلی خوشم میاد. بعد از نماز، یه زیارتی میكنم و راهی میشم سمت هتل.
* بعد از خوردن صبحونه و خوابیدن تا نزدیكیهای ساعت ده و رفتن به حرم و خوندن نماز ظهر و عصر بغل ضریح، برمیگردم و ناهار میخورم. اما الان دیگه وقت خوابیدن نیست. یه کار مهم دارم؛ خریدن انگشتر! یعنی من همیشه وقتی اسم مشهد میاد، بعدِ ضریح، انگشتر میاد تو ذهنم! حالا نمیدونم چی شده که اینقدر از انگشتر و این چیزا خوشم میاد. حُبّ دنیاست دیگه؛ خدا مارو هدایت کنه. بعد از ناهار راه میفتم سمت بازار رضا. میرم مغازه آقای ش که قبلا بهم معرفیش کرده بودند. اول به قصد شرف الشمس وارد مغازه میشم. اما دیگه نمیدونم چی میشه که فیروزه میخرم. فیروزه ی خوب و خوش رنگیه! بعد از اون هم کمی خرت و پرت دیگه میگیرم و راه میفتم سمت هتل تا بذارمشون اونجا. دوتا از بچه ها که ترم شش پزشکی هستن، دارن واسه امتحان علوم پایه شون که هفته بعده میخونن. یا امام رضا کمکشون کن! تو این بین، هم اتاقی سابقم، ع که الان ارشدشو داره مشهد میخونه باهام تماس میگیره. باب الجواد قرار میذاریم تا امانتیش رو بدم بهش. با دیدنش خیلی خوشحال میشم و خاطرات شیرین گذشته برام زنده میشه. بعد از اون هم یه سری به فروشگاه لوازم فرهنگی رضوی میزنم. تابلوها، بشقابها و خیلی چیزای قشنگ دیگه رو داره که نمیخوام بخرمشون. چون جا ندارم!
* سه رُبعی به اذان مغرب مونده که راهی حرم میشم. وقتی وارد محوطه ضریح میشم میبینم اوه اوه! خیلی شلوغ شده و همه دیگه صفوف جماعت رو تشکیل داده ن. منم که اصلا نمیخوام برم گوهرشاد. نه که بد باشه ها؛ اصلا. اما اینجا حالش بیشتره. واسه همین یه ده دقیقه ای میگردم و میگردم تا یه نیم متر جا بین دو نفر پیدا میکنم که یکیشون کاپشنشو گذاشته اونجا. منم در نهایت پُررویی میرم جلو و میگم که اینجا میشه نشست آقا؟ که طرف با ناراحتی وسایلشو برمیداره و من با خوشحالی میشینم! نماز که تموم میشه زیارتی میکنم و بر میگردم سمت هتل.
* شام، ران مرغه به همراه پیاز و خیارشور و نان. من که خیلی خوشم میاد. بعدِ اینهمه برنج خوردن، خیلی میچسبه. وقتی تموم میشه، بر میگردم به اتاق و چای رو درست میکنم تا همه بچه ها دور همی بخوریم. کمی مطالعه میکنم و یه کم هم مینویسم. ساعت از دوازده گذشته که از پنجره نگاهی به بیرون میکنم. رفت و آمدها کمتر شده اما هنوز هست. بعضی ها دارن از حرم بر میگردن و بعضی ها هم واردش میشن. این وسط اما گنبد امام رضا چیز دیگه ایه. عظمت، شکوه و صلابت در اوج آرامش. گنبد چیز دیگه ایه. 

 



طبقه بندی: سفرنامه،
[ سه شنبه 9 اسفند 1390 ] [ 09:53 ق.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب