تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان
* از خواب که بیدار میشم میرم سمت پنجره ی اتاق که ببینم گنبد در چه وضعیه. هنوز هست یا نه! که میبینم باز داره مثل دیروز صبح از اطراف حرم دود بلند میشه. کسی میدونه اینا برای چیه؟ ساعت چهار صبحه و باید راه افتاد سمت حرم. اینبار اما تکه پارچه ای که با خودم آورده بودم مشهد رو برمیدارم. دوس دارم به ضریح تبرکش کنم. ماموریت حساسیه؛ باید زود حرکت کرد!
* به نسبت دیروز کمی دیرتر میرسم حرم. واسه همین وقتی وارد محوطه ی بغل ضریح میشم، میبینم که همه صفوف رو تشکیل داده ن. یه جایی اون وسطها پیدا میکنم و وسایلمو میذارم تا کس دیگه ای نشینه. خودم اما میرم سمت ضریح تا بتونم پارچه رو تبرک کنم که خدا رو شکر راحت اینکارو انجام میدم. نماز رو ایندفعه حاج آقا راشد نمیخونه؛ یه کم میخوره تو ذوقم حقیقتا!
* بعد نماز یه زیارت کوچیک انجام میدم و میرم حرم گردی! صحن انقلاب رو خیلی دوستش دارم. فک کنم همه اینطوری باشن و از این صحن بیشتر خوششون بیاد. دلیلش هم اینه که گنبد و مناره ها کاملا تو دیده. نگاه میکنم به قبر شیخ نخودکی و میبینم که خیلی شلوغه و نمیشه رفت سمتش. به نظرم اونجا رو هم باید دو قسمتش کنن. یه قسمت واسه آقایون بذارن که لااقل یه فاتحه ای بتونیم بریم بخونیم برای شیخ! خود شیخ اینجوری معذب نیست که مشتری هاش همه خانمن؟! میرم سمت پنحره فولاد و خوشبختانه اونقدر خلوته که میتونم پارچه مو اونجا هم متبرکش کنم. عجب پارچه ای شد این پارچه!
* راه میفتم سمت هتل. باید زود صبحونه رو بخورم؛ چون میخوام با کاروان برم پارک آبی. قبل از سفر باهامون تماس گرفته بودن و گفته بودن که اگه میخواین بیاین، لباس شنا هم بیارین با خودتون. اما من قصد رفتن نداشتم. دوست داشتم بیشتر تو حرم باشم تا اینکه بخوام برم سراغ برنامه های تفریحی و از اینجور چیزا. اما دیروز با چند نفر که صحبت کردم، بهم گفتن که به اونجا برم و تفریح کنم. گفتن فایده ای که داره اینه که بعدش میتونم با یه حال بهتر و بیشتر برم زیارت امام رضا و کیفشو ببرم. منم با وجود شک زیادی که داشتم، دیشب رفتم لباس شنا خریدم و دلو زدم به دریا!
* وارد پارک آبی که میشیم، ساعت 9 صبحه. من چون عینکم رو درآورده م و تقریبا دیگه کورم، یکی از بچه ها رو میکنم راهنمای خودم و قرار میذاریم که هرجا اون رفت منم برم. سرسره ها خیلی حال میده. دوسه طبقه رو میریم بالا، بعد میشینیم رو یه تشک خاصی و بعد با شیب زیاد میریم تو آب! البته انواع مختلفی داره. بعضی هاش که خیلی هیجانش بیشتره، سرپوشیده ست و اصلا هیچ نوری توش نیست. یعنی همینجوری که داری سر میخوری و میای پایین، اصلا جلوتو نمیبینی و یهو میبینی رفتی راست، یهو رفتی چپ! بعدش هم با سرعت پرت میشی تو آب! داستانیه واسه خودش. این وسط اما به نظرم سونا و جکوزی چیز دیگه ای بود. اونجایی که میرفتیم تو سونای خشک، ده دقیقه ای مینشستیم و حسابی عرق میکردیم، بعدش میرفتیم یه دوش آب ولرم میگرفتیم و بعدش هم سه تایی با یکی دیگه از بچه ها دستامونو دور گردن همدیگه میذاشتیم و میپریدیم تو جکوزی آب سرد! عجیب حال میداد یعنی. بعد دوباره میرفتیم تو جکوزی آب گرم و یه حالی میدادیم به رگهای منقبض شده ی بدنمون. من که احساس میکردم تک تک سلولهای بدنم دارن لذت میبرن! نکته ی جالبِ دیگه، کافی شاپ بود. اونجا که همه با لباس شنا پشت میز مینشستیم و همونطوری که داشت ازمون آب میچکید، شیرکاکائوی داغ میخوردیم! نمازخونه هم جالب بود. همه همونطوری وایساده بودن و راز و نیاز میکردن با خدا. فکر کنم خود خدا هم خنده ش گرفته بود! حتی بعضیا هم که یکی رو فرستاده بودند جلو و به جماعت میخوندن نمازشونو. من با این خیلی حال کردم که اونجا همه مثل هم بودن. هیچکس به خاطر لباسش برتر از دیگری نبود. همه مثل اولشون بودن: یکدست!
*به هتل که میرسیم، دیگه ساعت چهار بعد از ظهره. سریع حاضر میشم و میرم سمت حرم. نمازو که میخونم، باید برم بازار رضا تا تسبیح شاه مقصودمو که داده بودم درستش کنن، بگیرم. یه سال و نیم پیش از مشهد خریده بودمش و خیلی دوستش داشتم. اما چند وقت پیش تو دستگیره ی در گیر کرد و پاره شد. منم از اون موقع منتظر بودم که بیام مشهد و بدم تا درستش کنن. تسبیح رو میگیرم. خیلی خوب درستش کرده طرف. دمش گرم!
* خیلی مراسم خوبیه این دعای کمیل. رواق امام کامل پر شده و همه تو حال و هوای خودشونن و هرکسی داره با امام خودش درد و دل میکنه. وقتی به گریه های آدمایی که اطرافم نشسته ن گوش میدم یه جورایی بهشون حسودیم میشه. غبطه میخورم به اینهمه اشکهایی که دارن باصفا ریخته میشن. چه گناهانی که آمرزیده نمیشه امشب. چه حاجتهایی که برآورده نمیشه...
* وارد اتاقمون که میشم، طبق معمول شبهای قبل، چای میخوریم دور هم. کمی صحبت میکنیم. هرکسی از هر دری میگه. میوه میخوریم و بچه های پزشکی هم دیگه درسو بیخیال شده ن و حرف میزنن. ساعت که از دوازده میگذره، کم کم بچه ها آماده میشن برای خواب. من هم همینطور. اما دلم گرفته. یه نگاه
که به گنبد امام رضا میکنم آهی میکشم و سعی میکنم یه دل سیر ببینمش از پشت پنجره. امشب شب آخریه که این منظره ی باشکوه رو میتونم ببینم و دوست دارم ازش استفاده کنم. امشب گنبد معنی دیگه ای برام داره . بیشتر از قبل دوستش دارم. بیشتر از قبل نگاش میکنم. بیشتر از قبل بهش خیره میشم. حواسم به هیچکس نیست. امشب شب جمعه ست...






طبقه بندی: سفرنامه،
[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ 01:18 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب