تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان
قبلا هم پسر کوچوله رو دیده بودم تو مسجد که با باباش میومد. شیطون بود به مقتضای سنش. حتی یه بار که بین دو نماز بود و کنار باباش نشسته بودم، یکی از پیرمردای مسجد اومد و گفت  آقا این بچه ی شماست اینقده بدی میکنه؟ جلوشو بگیرین دیگه! که باباهه هم گفت نه! نوه مادر خانممه!! بعدش هم پسرشو آروم نشوند بغل خودش و براش توضیح داد که نباید از اینکارا بکنه و یه شکلات هم گذاشت تو دستش. خیلی خوشم اومد. پیش خودم گفتم اوه اوه! اگه این بچه ی من بود که قاطی میکردم و با اُردنگی مینداختمش بیرون و دیگه هم نمیاوردمش مسجد!
...
نماز ظهر تموم شده. یه ربعی فرصت هست برای تعقیبات و از این حرفا. دوباره پسرکو میبینم. خیلی داشته باشه 6 سال. باز داره شیطونی میکنه! هی میدوه این طرف، میدوه اونطرف. کلا کارایی میکنه که کسی اگه اعصاب نداشته باشه قاطی میکنه! تو صف چهارم نشسته م و حواسم به کارای خودمه که یهو از جلو صدایی میشنوم. نگاه که میکنم میبینم پسرک رفته نزدیک امام جماعت، بعد یکی از پیرمردایی که همیشه اون جلو پشت امام وامیسه (و احتمالا حقی هم به گردن مسجد داره!) دستای پسرکو گرفته و داره با عصبانیت هولش میده اونطرف. شوکه میشم؛ اصلا باورم نمیشه. هی با عصبانیت هولش میده و بهش یه چیزایی هم میگه. پسر بیچاره هم بغض میکنه و با ترس از پشت اون پیرمرد میدوه میاد عقب. از بغلم که رد میشه کاملا میتونم ترسو تو صورتش ببینم. سر میچرخونم و میبینم که مستقیم میدوه از مسجد میره بیرون. باباش هم که میبینه هرچی صداش میزنه جوابشو نمیده دنبالش میره.
...
به هم میریزم و اصلا نمیفهمم چجوری نماز عصر تموم میشه. یه حسی بهم میگه باید برم به پیرمرد اعتراض کنم. اما نمیدونم باید چجوری بهش بگم و در یه کلام ... میترسم! کم کم دارم از مسجد میام بیرون اما مطمئنم که اگه همینجوری سرمو بندازم پایینو هیچی نگم، تا چند روز وجدانم اساسی حالمو میگیره. برمیگیردم و میرم سمت پیرمرد که هنوز صف اول نشسته. بغلش دو زانویی میشینم و :"سلام حاج آقا. قبول باشه." "علیک سلام. ممنون" "حاج آقا شما میخواین بچه کوچیکو به مسجد جذب کنین یا دفعش کنین با این کارتون؟" که میبینم پیرمرد عصبانی میشه؛ همونی که ازش میترسیدم. همینجوری که حرف میزنه صداش رو هم میاره بالاتر: "برو بهش بگو بیاد. بــــرو! برو بگو بیاد بره بالای منبر! برو دیگه!" میگم حاج آقا من اصلا با این پسره نسبتی ندارم. اصلا هم جسارتی نمیخوام بکنم بهتون. "بره بالای منبر؟ بالای منبـــــر پیغمبر؟؟ ببین جوون! نوه ی من اندازه ی توهه. میفهمی؟! نوه ی من!" "حاج آقا من قصد جسارت نداشتم. میگم نوع برخورد که نباید اینطوری باشه. باید یه جوری بهش بگین که..." "آره تو که سرت میشه برو بهش بگو. شما اصلا خیلی زیاد میفهمی!" میگم حاج آقا ادعایی ندارم که... "چرا! شما بیشتر میفهمی..." "آخه حاج آقا..." که پیرمرد اهمیت نمیده و بلند میشه تا سلامشو بده.
صدام داره میلرزه. تپش قلبم رو هم حس میکنم حتی. به بغل دستیش که اونم یه پیرمرده میگم آخه درست نیست این برخورد. که میگه حق با شماست اما پسره هم خیلی شره. میگم آره! شره اما اینجوری باید گفت؟ اگه این بچه تا عمری که داره به خاطر همین حرکت دیگه پاشو تو مسجد نذاره و از هرچی مسجد و مسجدیه حالش به هم بخوره چی؟ اون دنیا ما باید جواب بدیم دیگه. باهام موافقه. خادم مسجد هم میاد و دیگه بلند میشم. "شما حرص نخور جوون. تموم بدنت داره میلرزه! حاج آقا اعصابش ناراحته." میگم خب باید اینطوری برخورد کنن؟؟ باهام موافقه.
از مسجد که میام بیرون یه کم آروم تر شده م. دارم به این فکر میکنم که چرا هیچکس چیزی نگفت به اون پیرمرد؟ چرا بعدِ اینکه اون بچه رو ترسوند امام جماعت برنگشت بگه فلانی نکن اینکارو؟؟ چرا...



پ.ن: بعد اینکه آرومتر میشم و میتونم فکر کنم، با خودم میگم کاش به پیرمرده گفته بودم بچه ها از سر و کول خود پیغمبرم بالا میرفتن موقع نماز؛ اینکه دیگه منبرشه...



طبقه بندی: یك اتفاق،جرقه ای برای نوشتن،
[ یکشنبه 27 فروردین 1391 ] [ 10:24 ق.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب