تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان
وقتی نیم ساعت بعد از بیدار شدن از خواب، مشغول سشوار کشیدن موهایم هستم، به این فکر میکنم که دیشب چه شب بدی بود و چقدر افتضاح خوابیدم. یادم نمی آید بیشتر از یک ساعت مداوم خوابیده باشم و مطمئنم که در طول شب حتما پنج شش باری از خواب پریده ام. یادم می آید می گفتند قبل خواب آدم گلاب را بو کند یا یک سیب بخورد یا یک لیوان شیر سر کشد، خواب خوبی دارد. من هیچکدامشان را نداشتم. اگر هم داشتم نمی خوردم. مگر بعضی شبها که خوب خوابیده ام به خاطر یک دانه سیب یا چند سی سی شیر بوده است؟ آن هم شیری که معلوم نیست چقدرش آب است.
اَه...اینجای موهایم همیشه یک تاب خاصی دارد. هرچه سشوار بگیرم و خودم را هم بُکُشم صاف نمیشود. صبح پارک رفتگر، "م" را یادم می آید که دوست داشت تاب سوار شود اما حیف که برایش کوچک بود و می گفت اگر بزرگتر بود حتما سوارش میشدم. طفلک خیلی هوس کرده بود. مورمورم میشود وقتی میبینم بچه ها همینطور پاهایشان را بالا میدهند و تاب بازی میکنند و دلشان غنج میرود و ککشان هم نمیگزد که مثلا تو نگاهشان کنی. اصلا نگاهشان کن؛ گور پدرت! و بعد میروند سراغ سرسره و آنجا هم دیگر بساطی است برای خودش. مورمورم میشود که اینها را میبینم و نمیتوانم انجامشان بدهم. میدانم آخر همه ی اینها عقده میشود. همه ی بزرگترها عقده دارند. عقده ی کودکیشان را. هوس میکنند بچه باشند و نمیتوانند. "م" راست میگوید؛ هوس کرده ام تاب بازی کنم و دلم غنج برود.
دارم فکر میکنم شاید دیشب خوابِ تاب هم دیده ام. یک تاب بازی معرکه؛ یک نفر هم که خیلی دوستش دارم هلم میدهد و من خنده های بچه گانه میزنم. نه مثل خنده های الآن؛ از ته دل. اصلا من نمیفهمم چرا آدم نباید خوابهایی را که دیده، یادش بماند؟ مگر نمیگویند خدا هرچه را آفریده از روی حکمت است و فایده دارد؟ خب این خواب فایده اش چیست؟ ببینیم و فراموشمان شود؟ یا من را پنج شش بار از خواب بیدار کند؟ من که نمیفهمم. کلا در این 21 سال و 17 روزی که نفس کشیده ام، فقط دو سه تا از خوابهایم یادم مانده. یکی همان پیرزن زشتی که دماغ گنده ای داشت و یک خال هم رویش. گوشه ی خیابان بساط کرده بود و منِ خنگ نمیدانم جلوی بساط آن عجوزه چه کردم که عصبانی شد و من را طلسم کرد. یا آن یکی که خیلی تلخ بود و دعا میکنم هیچوقت دیگر همچین خوابی نبینم. یک نفر عجیب من را دنبال میکرد و هی نزدیکم میشد و پایم را میگرفت و هردو می افتادیم. بعد شاید طرف میخواست بیاید و کله ام را بخورد، نمیگذاشتم و با پا میزدم توی صورتش و دوباره بلند میشدم و فرار میکردم و باز میرسید. بعد انگار خودم هم فهمیده بودم که خوابم و داد میکشیدم تا بیدار شوم اما نمیشد. آخرین بار که داشت صورتم را میخورد دیگر با تمام قدرت داد زدم و بعد در رخت خواب بودم با زیر پیراهنی خیس و سرد.
اصلا با خواب دیدن موافق نیستم. اعتقادی هم به آن ندارم. دوست دارم آن شش هفت ساعتی که خزیده ام در لانه ی تنهایی خودم، فقط سیاهی باشد و سیاهی. نه مثل آن شبی که با بزرگترین بالُن دنیا در آسمان بودم و نمیدانم لامذهب چه نقص فنی ای پیدا کرد که یکهو سقوط کرد، زیرم خالی شد و بعد صدای لرزش شدید تخت خوابم بود و نفس نفس زدن هایم در دل شب. در این تخت خواب لعنتی یک غلت هم که بخواهم بزنم، از صد جایش صدا بلند میشود؛ چه برسد به اینکه بخواهم از بالن هم سقوط کنم.
سشوارم تمام میشود و دستی میکشم روی موهایم. به افتضاح بودن تختم فکر میکنم. باید بگویم عوضش کنند.





طبقه بندی: یادداشت،
[ چهارشنبه 30 فروردین 1391 ] [ 08:43 ق.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب