تبلیغات
رسن

رسن
سفیدی کاغذ...شیرینی نگاه...تلخی قهوه 
نویسندگان
BMW کروکِ مشکیِ پارک شده‌ی بغلِ درِ دانشکده‌مان را که میبینم با خودم میگویم به‌به! عجب ماشینیه! یعنی میشه منم روزی سوار این ماشین سیصد میلیونی بشم؟!
...
کلا ماشین‌بازم. نه به این معنا که پولم از پارو بالا میره و هی ماشین عوض میکنم. اصلا. یه ماشین هم از برای خودم ندارم چه برسه به این کارا! ماشین‌باز به این معنا که ماشین سواری رو دوس دارم. حتی اگه با پراید بابا باشه!
یادم نمیره اون روزای بچه‌گی که بابا یه پیکان داشت (و هنوزم نگه‌ش داشته!). سوارش که میشدیم، اون عقب ماشین وسط صندلی مینشستم و چشمامو میدوختم به دنده که بابا چجوری عوضش میکنه. هیچی نمیفهمیدم جز اینکه باید با دنده ور برن و هی این طرف اونطرفش کنن! من نمیفهمیدم یعنی چی این کارا اما خوشم میومد به هرحال. به پاهای بابا هم نگاه میکردم موقع رانندگی که هی بالا و پایین میرفت. جالب بود برام کلا.
روز امتحان رانندگی هم بعد اینکه همه کارای افسرو انجام دادم، گفت وایسا. بهم گفت چرا کمربندتو نبستی؟؟ یه نگاه به خودم کردم و دیدم بعله! اولین کارو یادم رفته! گفت پیاده شو. با استرس پیاده شدم و منتظر بودم که بگه دوباره کی بیام برای امتحان که دیدم با وجود کسر امتیاز کمربند، امتیاز بقیه کارهارو گرفته‌م و قبول شده‌م. برگه رو گرفتم و با خوشحالی رفتم آموزشکده تا بدم برای فرستادنش به تهران و انجام کارهای گواهینامه. ازم پرسید خب تاریخ بعدو برات بنویسم؟ که گفتم قبول شدم.  طرف سرشو آورد بالا و تبریک گفت. از اون روز تا یه هفته بعد تمام خوشحالیم این بود که جزو معدود آدمایی هستم که دفعه اولشون رو تو امتحان رانندگی قبول شده‌ن! احساس خوبی بود!!
حالا سه سال از اون زمان گذشته و من هنوز با علاقه میشینم پشت فرمون. هنوز با علاقه گاز میدم، با علاقه ترمز میگیرم، و بیشتر از همه با علاقه تو ماشین موسیقی گوش میدم. گوش دادن به یه آهنگ آروم تو یه خیابون خلوت و البته بدون دست‌انداز(!)، یکی از لذت بخش ترین کارهاست برام.
...
BMW کروکِ مشکیِ پارک شده‌ی بغلِ درِ دانشکده‌مان را که میبینم با خودم میگویم به‌به! عجب ماشینیه! یعنی میشه منم روزی سوار این ماشین سیصد میلیونی بشم؟!
 کلاسهایم تمام میشود و این بار اما BMW کروک نیست. دارم خودم را تصور میکنم داخل آن ماشین و گوش دادن به secret garden. چه میشود! در فکر آن موجود مشکی رنگ متالیک هستم که میرسم به نزدیکیهای خوابگاه. آن پسرک را میبینم که طول پل عابر را دنبالم میدود تا یکی از همان دستمالهای پانصد تومنی اش را بخرم. یکهو آن دخترکوچولوی خوشگلِ اطراف چهارراه ولیعصر را یادم می‌آید که نمیدانم چه را بساط کرده بود. اینش مهم نیست. مهم اینست که داشت برای خودش تکالیف مدرسه اش را انجام میداد و دلم را عجیب سوزاند. آن موتورسوارِ میان‌سال را یادم می‌آید که پنج نفری را از کوچک و بزرگ پشت خودش سوار کرده بود و با بدبختی میراند. فکر کنم اعضای یک خانواده بودند همه‌شان.
همه‌ی اینها یادم می‌آید و یک پانصدتومنی میدهم به پسرک. از همان دستمالهای صورتی رنگش را میخرم بدهم به خواهرم. دوستشان دارد.
مرده‌شور هرچه BMW کروک هست را ببرد...





طبقه بندی: یك اتفاق،جرقه ای برای نوشتن،
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 05:18 ب.ظ ] [ ایمان تجملیان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


رسن شیء باارزشی است. میتوان آن را گرفت و از چاه بیرون آمد...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب