رسن
میشود رویاهایم واقعی شوند؟
* روز آخریه که مشهدیم. باید زود از خواب بیدار شم و برم تا هرچه بیشتر از حرم و معنویتش استفاده کنم. نماز صبح رو اونجام؛ جای همیشگی، بغل ضریح. تفاوتی که امروز با روزهای قبل داره اینه که میدونی دیگه آخراشه. سعی میکنی حواستو بیشتر جمع کنی چون میترسی که دیگه نتونی بیای. میترسی از این که داری از این جای به این باصفایی دور میشی. میترسی از اینکه داری میری شهر و نمیدونی چقدر میتونی این حال خوبو همراه خودت داشته باشی.
* به خیلی چیزا دقت میکنم. به آدمایی که وقتی میان جلوی ضریح، دستشونو میذارن رو سینه شون و همینجوری که دارن اشک میریزن، خم میشن و سلام میدن به آقا. اون هم چه سلامی؛ خالصِ خالص. دقت میکنم به اون پیرمردی که گوشه ای رو به ضریح نشسته و داره با سوز مرثیه میخونه برای امام. چند نفری هم پشت سرش نشسته ن و آروم آروم اشک میریزن. به خیلی چیزا دقت میکنم. حتی به اون شور و تقلای زن و مرد برای اینکه نوک دستشونو بزنن به ضریح. حتی به اون مرد حواس پرتی که میگه: «برای سلامتی امام رضا صلوات!» و به اون چند نفری که صلوات میفرستن. همه فقط یک چیز براشون مهمه؛ اونم اینکه امام یه نگاه بهشون بندازه.
* راستش داره جلوی امام رضا حسودیم میشه! به آدمایی که مثل ما امروز حرکت نمیکنن. به اونایی که تازه اومدن. به اونایی که پس فردا برمیگردن. به اونایی که فردا برمیگردن. به اونایی که میتونن امروز رو بدون دغدغه ی راه آهن و ترمینال و رسیدنِ به موقع و...، تو حرم باشن. با امامشون حرف بزنن، درد و دل کنن و اشک بریزن. به همه اینا حسودیم میشه. حتی به اون پسری که گوشه ای چنبره زده و داره فکر میکنه. شاید هم اصلا بغض نکنه، شاید اصلا گریه ش هم نگیره؛ اما داره فکر میکنه و من واقعا به فکرهاش حسودیم میشه. این فکرها خیلی به آدم کمک میکنه حقیقتا.
* تو راه برگشت به هتل، تو خودمم و نمیدونم چی میشه که دلم خیلی میگیره. باید سریع صبحونه رو بخورم، کمی خرت و پرتهایی که نشون کرده م رو بخرم و زود برگردم حرم. بعد از خرید، میرم هتل تا وسایلمو بچینم تو ساک و حاضرشون کنم. چون میخوام برم حرم و ظهر برگردم. اون موقع هم دیگه وقت نمیشه برای بستن ساک.
* نماز ظهر و عصر رو کنار ضریح و پشت سر حاج آقا راشد یزدی میخونم. دیگه چیزی تا زمان حرکت نمونده. فقط الان باید کاری رو انجام بدم که از همون اولین روزی که اومدم مشهد الرضا، ازش خوشم نمیومد. زیارت وداع. داستان من الان شده مثل اون حرفی که همیشه مامان - فداشون بشم! - میگن: «هر اومدنی، یه رفتنی هم داره.»
* از حرم که میخوام بیام بیرون، یه نگاه به گنبد آقا میکنم و خاطره های این چند روز برام زنده میشه. از آقا میخوام که زود دوباره دعوتم کنه. ازش میخوام که تو این دنیای پر از شهوت و هوس پرستی، هوامو داشته باشه. از آقا میخوام کمکم کنه گم نشم تو این دنیا. ازش خیلی چیزا میخوام. یعنی میتونم به قولهایی که بهش داده م، عمل کنم تا اونم هوامو داشته باشه؟ یعنی میشه؟
.
.
.
*ساعت 15:30؛ راه آهن؛ قطار غزال مشهد به تهران. چه لحظه های بدیه...
پ.ن: فردا عازم کربلای ایران، جبهه های جنوبم. حلال بفرمایین!
* تو راه برگشت به هتل، تو خودمم و نمیدونم چی میشه که دلم خیلی میگیره. باید سریع صبحونه رو بخورم، کمی خرت و پرتهایی که نشون کرده م رو بخرم و زود برگردم حرم. بعد از خرید، میرم هتل تا وسایلمو بچینم تو ساک و حاضرشون کنم. چون میخوام برم حرم و ظهر برگردم. اون موقع هم دیگه وقت نمیشه برای بستن ساک.
* نماز ظهر و عصر رو کنار ضریح و پشت سر حاج آقا راشد یزدی میخونم. دیگه چیزی تا زمان حرکت نمونده. فقط الان باید کاری رو انجام بدم که از همون اولین روزی که اومدم مشهد الرضا، ازش خوشم نمیومد. زیارت وداع. داستان من الان شده مثل اون حرفی که همیشه مامان - فداشون بشم! - میگن: «هر اومدنی، یه رفتنی هم داره.»
* از حرم که میخوام بیام بیرون، یه نگاه به گنبد آقا میکنم و خاطره های این چند روز برام زنده میشه. از آقا میخوام که زود دوباره دعوتم کنه. ازش میخوام که تو این دنیای پر از شهوت و هوس پرستی، هوامو داشته باشه. از آقا میخوام کمکم کنه گم نشم تو این دنیا. ازش خیلی چیزا میخوام. یعنی میتونم به قولهایی که بهش داده م، عمل کنم تا اونم هوامو داشته باشه؟ یعنی میشه؟
.
.
.
*ساعت 15:30؛ راه آهن؛ قطار غزال مشهد به تهران. چه لحظه های بدیه...
پ.ن: فردا عازم کربلای ایران، جبهه های جنوبم. حلال بفرمایین!
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1390 ساعت
09:39 ق.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |
* از خواب که بیدار میشم میرم سمت پنجره ی اتاق که ببینم گنبد در چه وضعیه. هنوز هست یا نه! که میبینم باز داره مثل دیروز صبح از اطراف حرم دود بلند میشه. کسی میدونه اینا برای چیه؟ ساعت چهار صبحه و باید راه افتاد سمت حرم. اینبار اما تکه پارچه ای که با خودم آورده بودم مشهد رو برمیدارم. دوس دارم به ضریح تبرکش کنم. ماموریت حساسیه؛ باید زود حرکت کرد!
* به نسبت دیروز کمی دیرتر میرسم حرم. واسه همین وقتی وارد محوطه ی بغل ضریح میشم، میبینم که همه صفوف رو تشکیل داده ن. یه جایی اون وسطها پیدا میکنم و وسایلمو میذارم تا کس دیگه ای نشینه. خودم اما میرم سمت ضریح تا بتونم پارچه رو تبرک کنم که خدا رو شکر راحت اینکارو انجام میدم. نماز رو ایندفعه حاج آقا راشد نمیخونه؛ یه کم میخوره تو ذوقم حقیقتا!
* بعد نماز یه زیارت کوچیک انجام میدم و میرم حرم گردی! صحن انقلاب رو خیلی دوستش دارم. فک کنم همه اینطوری باشن و از این صحن بیشتر خوششون بیاد. دلیلش هم اینه که گنبد و مناره ها کاملا تو دیده. نگاه میکنم به قبر شیخ نخودکی و میبینم که خیلی شلوغه و نمیشه رفت سمتش. به نظرم اونجا رو هم باید دو قسمتش کنن. یه قسمت واسه آقایون بذارن که لااقل یه فاتحه ای بتونیم بریم بخونیم برای شیخ! خود شیخ اینجوری معذب نیست که مشتری هاش همه خانمن؟! میرم سمت پنحره فولاد و خوشبختانه اونقدر خلوته که میتونم پارچه مو اونجا هم متبرکش کنم. عجب پارچه ای شد این پارچه!
* راه میفتم سمت هتل. باید زود صبحونه رو بخورم؛ چون میخوام با کاروان برم پارک آبی. قبل از سفر باهامون تماس گرفته بودن و گفته بودن که اگه میخواین بیاین، لباس شنا هم بیارین با خودتون. اما من قصد رفتن نداشتم. دوست داشتم بیشتر تو حرم باشم تا اینکه بخوام برم سراغ برنامه های تفریحی و از اینجور چیزا. اما دیروز با چند نفر که صحبت کردم، بهم گفتن که به اونجا برم و تفریح کنم. گفتن فایده ای که داره اینه که بعدش میتونم با یه حال بهتر و بیشتر برم زیارت امام رضا و کیفشو ببرم. منم با وجود شک زیادی که داشتم، دیشب رفتم لباس شنا خریدم و دلو زدم به دریا!
* وارد پارک آبی که میشیم، ساعت 9 صبحه. من چون عینکم رو درآورده م و تقریبا دیگه کورم، یکی از بچه ها رو میکنم راهنمای خودم و قرار میذاریم که هرجا اون رفت منم برم. سرسره ها خیلی حال میده. دوسه طبقه رو میریم بالا، بعد میشینیم رو یه تشک خاصی و بعد با شیب زیاد میریم تو آب! البته انواع مختلفی داره. بعضی هاش که خیلی هیجانش بیشتره، سرپوشیده ست و اصلا هیچ نوری توش نیست. یعنی همینجوری که داری سر میخوری و میای پایین، اصلا جلوتو نمیبینی و یهو میبینی رفتی راست، یهو رفتی چپ! بعدش هم با سرعت پرت میشی تو آب! داستانیه واسه خودش. این وسط اما به نظرم سونا و جکوزی چیز دیگه ای بود. اونجایی که میرفتیم تو سونای خشک، ده دقیقه ای مینشستیم و حسابی عرق میکردیم، بعدش میرفتیم یه دوش آب ولرم میگرفتیم و بعدش هم سه تایی با یکی دیگه از بچه ها دستامونو دور گردن همدیگه میذاشتیم و میپریدیم تو جکوزی آب سرد! عجیب حال میداد یعنی. بعد دوباره میرفتیم تو جکوزی آب گرم و یه حالی میدادیم به رگهای منقبض شده ی بدنمون. من که احساس میکردم تک تک سلولهای بدنم دارن لذت میبرن! نکته ی جالبِ دیگه، کافی شاپ بود. اونجا که همه با لباس شنا پشت میز مینشستیم و همونطوری که داشت ازمون آب میچکید، شیرکاکائوی داغ میخوردیم! نمازخونه هم جالب بود. همه همونطوری وایساده بودن و راز و نیاز میکردن با خدا. فکر کنم خود خدا هم خنده ش گرفته بود! حتی بعضیا هم که یکی رو فرستاده بودند جلو و به جماعت میخوندن نمازشونو. من با این خیلی حال کردم که اونجا همه مثل هم بودن. هیچکس به خاطر لباسش برتر از دیگری نبود. همه مثل اولشون بودن: یکدست!
*به هتل که میرسیم، دیگه ساعت چهار بعد از ظهره. سریع حاضر میشم و میرم سمت حرم. نمازو که میخونم، باید برم بازار رضا تا تسبیح شاه مقصودمو که داده بودم درستش کنن، بگیرم. یه سال و نیم پیش از مشهد خریده بودمش و خیلی دوستش داشتم. اما چند وقت پیش تو دستگیره ی در گیر کرد و پاره شد. منم از اون موقع منتظر بودم که بیام مشهد و بدم تا درستش کنن. تسبیح رو میگیرم. خیلی خوب درستش کرده طرف. دمش گرم!
* خیلی مراسم خوبیه این دعای کمیل. رواق امام کامل پر شده و همه تو حال و هوای خودشونن و هرکسی داره با امام خودش درد و دل میکنه. وقتی به گریه های آدمایی که اطرافم نشسته ن گوش میدم یه جورایی بهشون حسودیم میشه. غبطه میخورم به اینهمه اشکهایی که دارن باصفا ریخته میشن. چه گناهانی که آمرزیده نمیشه امشب. چه حاجتهایی که برآورده نمیشه...
* وارد اتاقمون که میشم، طبق معمول شبهای قبل، چای میخوریم دور هم. کمی صحبت میکنیم. هرکسی از هر دری میگه. میوه میخوریم و بچه های پزشکی هم دیگه درسو بیخیال شده ن و حرف میزنن. ساعت که از دوازده میگذره، کم کم بچه ها آماده میشن برای خواب. من هم همینطور. اما دلم گرفته. یه نگاه که به گنبد امام رضا میکنم آهی میکشم و سعی میکنم یه دل سیر ببینمش از پشت پنجره. امشب شب آخریه که این منظره ی باشکوه رو میتونم ببینم و دوست دارم ازش استفاده کنم. امشب گنبد معنی دیگه ای برام داره . بیشتر از قبل دوستش دارم. بیشتر از قبل نگاش میکنم. بیشتر از قبل بهش خیره میشم. حواسم به هیچکس نیست. امشب شب جمعه ست...
* به نسبت دیروز کمی دیرتر میرسم حرم. واسه همین وقتی وارد محوطه ی بغل ضریح میشم، میبینم که همه صفوف رو تشکیل داده ن. یه جایی اون وسطها پیدا میکنم و وسایلمو میذارم تا کس دیگه ای نشینه. خودم اما میرم سمت ضریح تا بتونم پارچه رو تبرک کنم که خدا رو شکر راحت اینکارو انجام میدم. نماز رو ایندفعه حاج آقا راشد نمیخونه؛ یه کم میخوره تو ذوقم حقیقتا!
* بعد نماز یه زیارت کوچیک انجام میدم و میرم حرم گردی! صحن انقلاب رو خیلی دوستش دارم. فک کنم همه اینطوری باشن و از این صحن بیشتر خوششون بیاد. دلیلش هم اینه که گنبد و مناره ها کاملا تو دیده. نگاه میکنم به قبر شیخ نخودکی و میبینم که خیلی شلوغه و نمیشه رفت سمتش. به نظرم اونجا رو هم باید دو قسمتش کنن. یه قسمت واسه آقایون بذارن که لااقل یه فاتحه ای بتونیم بریم بخونیم برای شیخ! خود شیخ اینجوری معذب نیست که مشتری هاش همه خانمن؟! میرم سمت پنحره فولاد و خوشبختانه اونقدر خلوته که میتونم پارچه مو اونجا هم متبرکش کنم. عجب پارچه ای شد این پارچه!
* راه میفتم سمت هتل. باید زود صبحونه رو بخورم؛ چون میخوام با کاروان برم پارک آبی. قبل از سفر باهامون تماس گرفته بودن و گفته بودن که اگه میخواین بیاین، لباس شنا هم بیارین با خودتون. اما من قصد رفتن نداشتم. دوست داشتم بیشتر تو حرم باشم تا اینکه بخوام برم سراغ برنامه های تفریحی و از اینجور چیزا. اما دیروز با چند نفر که صحبت کردم، بهم گفتن که به اونجا برم و تفریح کنم. گفتن فایده ای که داره اینه که بعدش میتونم با یه حال بهتر و بیشتر برم زیارت امام رضا و کیفشو ببرم. منم با وجود شک زیادی که داشتم، دیشب رفتم لباس شنا خریدم و دلو زدم به دریا!
* وارد پارک آبی که میشیم، ساعت 9 صبحه. من چون عینکم رو درآورده م و تقریبا دیگه کورم، یکی از بچه ها رو میکنم راهنمای خودم و قرار میذاریم که هرجا اون رفت منم برم. سرسره ها خیلی حال میده. دوسه طبقه رو میریم بالا، بعد میشینیم رو یه تشک خاصی و بعد با شیب زیاد میریم تو آب! البته انواع مختلفی داره. بعضی هاش که خیلی هیجانش بیشتره، سرپوشیده ست و اصلا هیچ نوری توش نیست. یعنی همینجوری که داری سر میخوری و میای پایین، اصلا جلوتو نمیبینی و یهو میبینی رفتی راست، یهو رفتی چپ! بعدش هم با سرعت پرت میشی تو آب! داستانیه واسه خودش. این وسط اما به نظرم سونا و جکوزی چیز دیگه ای بود. اونجایی که میرفتیم تو سونای خشک، ده دقیقه ای مینشستیم و حسابی عرق میکردیم، بعدش میرفتیم یه دوش آب ولرم میگرفتیم و بعدش هم سه تایی با یکی دیگه از بچه ها دستامونو دور گردن همدیگه میذاشتیم و میپریدیم تو جکوزی آب سرد! عجیب حال میداد یعنی. بعد دوباره میرفتیم تو جکوزی آب گرم و یه حالی میدادیم به رگهای منقبض شده ی بدنمون. من که احساس میکردم تک تک سلولهای بدنم دارن لذت میبرن! نکته ی جالبِ دیگه، کافی شاپ بود. اونجا که همه با لباس شنا پشت میز مینشستیم و همونطوری که داشت ازمون آب میچکید، شیرکاکائوی داغ میخوردیم! نمازخونه هم جالب بود. همه همونطوری وایساده بودن و راز و نیاز میکردن با خدا. فکر کنم خود خدا هم خنده ش گرفته بود! حتی بعضیا هم که یکی رو فرستاده بودند جلو و به جماعت میخوندن نمازشونو. من با این خیلی حال کردم که اونجا همه مثل هم بودن. هیچکس به خاطر لباسش برتر از دیگری نبود. همه مثل اولشون بودن: یکدست!
*به هتل که میرسیم، دیگه ساعت چهار بعد از ظهره. سریع حاضر میشم و میرم سمت حرم. نمازو که میخونم، باید برم بازار رضا تا تسبیح شاه مقصودمو که داده بودم درستش کنن، بگیرم. یه سال و نیم پیش از مشهد خریده بودمش و خیلی دوستش داشتم. اما چند وقت پیش تو دستگیره ی در گیر کرد و پاره شد. منم از اون موقع منتظر بودم که بیام مشهد و بدم تا درستش کنن. تسبیح رو میگیرم. خیلی خوب درستش کرده طرف. دمش گرم!
* خیلی مراسم خوبیه این دعای کمیل. رواق امام کامل پر شده و همه تو حال و هوای خودشونن و هرکسی داره با امام خودش درد و دل میکنه. وقتی به گریه های آدمایی که اطرافم نشسته ن گوش میدم یه جورایی بهشون حسودیم میشه. غبطه میخورم به اینهمه اشکهایی که دارن باصفا ریخته میشن. چه گناهانی که آمرزیده نمیشه امشب. چه حاجتهایی که برآورده نمیشه...
* وارد اتاقمون که میشم، طبق معمول شبهای قبل، چای میخوریم دور هم. کمی صحبت میکنیم. هرکسی از هر دری میگه. میوه میخوریم و بچه های پزشکی هم دیگه درسو بیخیال شده ن و حرف میزنن. ساعت که از دوازده میگذره، کم کم بچه ها آماده میشن برای خواب. من هم همینطور. اما دلم گرفته. یه نگاه که به گنبد امام رضا میکنم آهی میکشم و سعی میکنم یه دل سیر ببینمش از پشت پنجره. امشب شب آخریه که این منظره ی باشکوه رو میتونم ببینم و دوست دارم ازش استفاده کنم. امشب گنبد معنی دیگه ای برام داره . بیشتر از قبل دوستش دارم. بیشتر از قبل نگاش میکنم. بیشتر از قبل بهش خیره میشم. حواسم به هیچکس نیست. امشب شب جمعه ست...
نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1390 ساعت
01:18 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |
* حول و حوش ساعت چهار صبح، از پنجرهی اتاق یه نگاه به گنبد میكنم و راه میفتم سمت حرم. از دو سه جا اطراف حرم داره دود سفید رنگِ غلیظی بلند میشه كه هرچی فكر میكنم نمیفهمم واسه چیه. صدای قرآنی كه از حرم میاد و پس زمینهی سكوتِ مطلقِ اون ساعتِ خاص شده، حس خوبی میده به آدم. هوا هم خیلی سرده. شالمو باید بیارم بالاتر!
* این خادمای حرم خوب كارشونو انجام میدن انصافا. تو اون ساعت هم جلوی در ورودی با چهرهای شاداب منو میگردن كه مبادا چیز غیر مجازی همرام باشه. البته با كیفیت نمیگردن آدمو. فقط بالا رو وارسی میکنن در حالیكه آدم راحت میتونه یه بمب دستی رو تو جورابش بذاره. حالا امیدوارم یكی از خُدّام الان اینجا رو بخونه و ترتیب اثر بده!
* وارد محوطهی اطراف ضریح كه میشم، خوشحالیم بیشتر میشه چون حرم به نسبت روز، خیلی خلوتتره. اینقدر خلوت كه تا یه متری ضریح میتونم راحت برم. البته وقتی میبینم دستم نمیرسه به ضریح، بیخودی زحمتشو نمیكشم. اصلا من مشكل دارم با خیلی از زائرای امام رضا. همدیگه رو تو اون شلوغی هُل میدن و هُل میدن و هُل میدن تا شاید بتونن دستشونو به ضریح بزنن. به گمانم برداشت اشتباهی كه این دوستان دارن، اینه كه تا دستت به ضریح نخوره، حاجت روا نمیشی. خب این واقعا درست نیست. حالا فكر كنین چقدر بقیه رو اذیت میكنن تا بتونن برسن به ضریح. امام رضا واقعا از این راضیه؟ بعضی دیگه كه شورشو در میارن. بلند داد میزنن آقاااااا حركت كن! انگار نه انگار كه تو كتاب زیارت توصیه شده كه هنگام زیارت آدم باید آروم باشه و با طمأنینه كارشو انجام بده. من مطمئنم زیارت اون پیرمردی كه بیرون از حرم، دستشو میذاره رو سینهش و با عشق سلام میده به آقا، مقبول تره تا این افراد. البته هیجان دارن و این درسته؛ اما به هرحال باید بعضی چیزا رو رعایت كرد دیگه!
* میبینم كه كم كم زائرا دارن صف نماز صبح رو تشكیل میدن و اگه دیر بجنبم، باز مجبور میشم برم مسجد گوهرشاد نماز بخونم. واسه همین سریع میرم و یه جایی تو صف دوم مستقر میشم. با سرعت عجیبی داره شلوغ میشه اینجا. ظاهرا هیچ كس نمیخواد نماز جماعت صبح بغل ضریح امام رضا رو از دست بده. خب حق هم داره! اذان كه میشه، حاج آقا راشد یزدی كه همشهریمون هم هست، میاد و مستقر میشه برای اقامه نماز. قبل از شروع نماز، یك حدیثی با مضمون توكل به خدا میگه كه خیلی خوشم میاد. بعد از نماز، یه زیارتی میكنم و راهی میشم سمت هتل.
* بعد از خوردن صبحونه و خوابیدن تا نزدیكیهای ساعت ده و رفتن به حرم و خوندن نماز ظهر و عصر بغل ضریح، برمیگردم و ناهار میخورم. اما الان دیگه وقت خوابیدن نیست. یه کار مهم دارم؛ خریدن انگشتر! یعنی من همیشه وقتی اسم مشهد میاد، بعدِ ضریح، انگشتر میاد تو ذهنم! حالا نمیدونم چی شده که اینقدر از انگشتر و این چیزا خوشم میاد. حُبّ دنیاست دیگه؛ خدا مارو هدایت کنه. بعد از ناهار راه میفتم سمت بازار رضا. میرم مغازه آقای ش که قبلا بهم معرفیش کرده بودند. اول به قصد شرف الشمس وارد مغازه میشم. اما دیگه نمیدونم چی میشه که فیروزه میخرم. فیروزه ی خوب و خوش رنگیه! بعد از اون هم کمی خرت و پرت دیگه میگیرم و راه میفتم سمت هتل تا بذارمشون اونجا. دوتا از بچه ها که ترم شش پزشکی هستن، دارن واسه امتحان علوم پایه شون که هفته بعده میخونن. یا امام رضا کمکشون کن! تو این بین، هم اتاقی سابقم، ع که الان ارشدشو داره مشهد میخونه باهام تماس میگیره. باب الجواد قرار میذاریم تا امانتیش رو بدم بهش. با دیدنش خیلی خوشحال میشم و خاطرات شیرین گذشته برام زنده میشه. بعد از اون هم یه سری به فروشگاه لوازم فرهنگی رضوی میزنم. تابلوها، بشقابها و خیلی چیزای قشنگ دیگه رو داره که نمیخوام بخرمشون. چون جا ندارم!
* سه رُبعی به اذان مغرب مونده که راهی حرم میشم. وقتی وارد محوطه ضریح میشم میبینم اوه اوه! خیلی شلوغ شده و همه دیگه صفوف جماعت رو تشکیل داده ن. منم که اصلا نمیخوام برم گوهرشاد. نه که بد باشه ها؛ اصلا. اما اینجا حالش بیشتره. واسه همین یه ده دقیقه ای میگردم و میگردم تا یه نیم متر جا بین دو نفر پیدا میکنم که یکیشون کاپشنشو گذاشته اونجا. منم در نهایت پُررویی میرم جلو و میگم که اینجا میشه نشست آقا؟ که طرف با ناراحتی وسایلشو برمیداره و من با خوشحالی میشینم! نماز که تموم میشه زیارتی میکنم و بر میگردم سمت هتل.
* شام، ران مرغه به همراه پیاز و خیارشور و نان. من که خیلی خوشم میاد. بعدِ اینهمه برنج خوردن، خیلی میچسبه. وقتی تموم میشه، بر میگردم به اتاق و چای رو درست میکنم تا همه بچه ها دور همی بخوریم. کمی مطالعه میکنم و یه کم هم مینویسم. ساعت از دوازده گذشته که از پنجره نگاهی به بیرون میکنم. رفت و آمدها کمتر شده اما هنوز هست. بعضی ها دارن از حرم بر میگردن و بعضی ها هم واردش میشن. این وسط اما گنبد امام رضا چیز دیگه ایه. عظمت، شکوه و صلابت در اوج آرامش. گنبد چیز دیگه ایه.
* این خادمای حرم خوب كارشونو انجام میدن انصافا. تو اون ساعت هم جلوی در ورودی با چهرهای شاداب منو میگردن كه مبادا چیز غیر مجازی همرام باشه. البته با كیفیت نمیگردن آدمو. فقط بالا رو وارسی میکنن در حالیكه آدم راحت میتونه یه بمب دستی رو تو جورابش بذاره. حالا امیدوارم یكی از خُدّام الان اینجا رو بخونه و ترتیب اثر بده!
* وارد محوطهی اطراف ضریح كه میشم، خوشحالیم بیشتر میشه چون حرم به نسبت روز، خیلی خلوتتره. اینقدر خلوت كه تا یه متری ضریح میتونم راحت برم. البته وقتی میبینم دستم نمیرسه به ضریح، بیخودی زحمتشو نمیكشم. اصلا من مشكل دارم با خیلی از زائرای امام رضا. همدیگه رو تو اون شلوغی هُل میدن و هُل میدن و هُل میدن تا شاید بتونن دستشونو به ضریح بزنن. به گمانم برداشت اشتباهی كه این دوستان دارن، اینه كه تا دستت به ضریح نخوره، حاجت روا نمیشی. خب این واقعا درست نیست. حالا فكر كنین چقدر بقیه رو اذیت میكنن تا بتونن برسن به ضریح. امام رضا واقعا از این راضیه؟ بعضی دیگه كه شورشو در میارن. بلند داد میزنن آقاااااا حركت كن! انگار نه انگار كه تو كتاب زیارت توصیه شده كه هنگام زیارت آدم باید آروم باشه و با طمأنینه كارشو انجام بده. من مطمئنم زیارت اون پیرمردی كه بیرون از حرم، دستشو میذاره رو سینهش و با عشق سلام میده به آقا، مقبول تره تا این افراد. البته هیجان دارن و این درسته؛ اما به هرحال باید بعضی چیزا رو رعایت كرد دیگه!
* میبینم كه كم كم زائرا دارن صف نماز صبح رو تشكیل میدن و اگه دیر بجنبم، باز مجبور میشم برم مسجد گوهرشاد نماز بخونم. واسه همین سریع میرم و یه جایی تو صف دوم مستقر میشم. با سرعت عجیبی داره شلوغ میشه اینجا. ظاهرا هیچ كس نمیخواد نماز جماعت صبح بغل ضریح امام رضا رو از دست بده. خب حق هم داره! اذان كه میشه، حاج آقا راشد یزدی كه همشهریمون هم هست، میاد و مستقر میشه برای اقامه نماز. قبل از شروع نماز، یك حدیثی با مضمون توكل به خدا میگه كه خیلی خوشم میاد. بعد از نماز، یه زیارتی میكنم و راهی میشم سمت هتل.
* بعد از خوردن صبحونه و خوابیدن تا نزدیكیهای ساعت ده و رفتن به حرم و خوندن نماز ظهر و عصر بغل ضریح، برمیگردم و ناهار میخورم. اما الان دیگه وقت خوابیدن نیست. یه کار مهم دارم؛ خریدن انگشتر! یعنی من همیشه وقتی اسم مشهد میاد، بعدِ ضریح، انگشتر میاد تو ذهنم! حالا نمیدونم چی شده که اینقدر از انگشتر و این چیزا خوشم میاد. حُبّ دنیاست دیگه؛ خدا مارو هدایت کنه. بعد از ناهار راه میفتم سمت بازار رضا. میرم مغازه آقای ش که قبلا بهم معرفیش کرده بودند. اول به قصد شرف الشمس وارد مغازه میشم. اما دیگه نمیدونم چی میشه که فیروزه میخرم. فیروزه ی خوب و خوش رنگیه! بعد از اون هم کمی خرت و پرت دیگه میگیرم و راه میفتم سمت هتل تا بذارمشون اونجا. دوتا از بچه ها که ترم شش پزشکی هستن، دارن واسه امتحان علوم پایه شون که هفته بعده میخونن. یا امام رضا کمکشون کن! تو این بین، هم اتاقی سابقم، ع که الان ارشدشو داره مشهد میخونه باهام تماس میگیره. باب الجواد قرار میذاریم تا امانتیش رو بدم بهش. با دیدنش خیلی خوشحال میشم و خاطرات شیرین گذشته برام زنده میشه. بعد از اون هم یه سری به فروشگاه لوازم فرهنگی رضوی میزنم. تابلوها، بشقابها و خیلی چیزای قشنگ دیگه رو داره که نمیخوام بخرمشون. چون جا ندارم!
* سه رُبعی به اذان مغرب مونده که راهی حرم میشم. وقتی وارد محوطه ضریح میشم میبینم اوه اوه! خیلی شلوغ شده و همه دیگه صفوف جماعت رو تشکیل داده ن. منم که اصلا نمیخوام برم گوهرشاد. نه که بد باشه ها؛ اصلا. اما اینجا حالش بیشتره. واسه همین یه ده دقیقه ای میگردم و میگردم تا یه نیم متر جا بین دو نفر پیدا میکنم که یکیشون کاپشنشو گذاشته اونجا. منم در نهایت پُررویی میرم جلو و میگم که اینجا میشه نشست آقا؟ که طرف با ناراحتی وسایلشو برمیداره و من با خوشحالی میشینم! نماز که تموم میشه زیارتی میکنم و بر میگردم سمت هتل.
* شام، ران مرغه به همراه پیاز و خیارشور و نان. من که خیلی خوشم میاد. بعدِ اینهمه برنج خوردن، خیلی میچسبه. وقتی تموم میشه، بر میگردم به اتاق و چای رو درست میکنم تا همه بچه ها دور همی بخوریم. کمی مطالعه میکنم و یه کم هم مینویسم. ساعت از دوازده گذشته که از پنجره نگاهی به بیرون میکنم. رفت و آمدها کمتر شده اما هنوز هست. بعضی ها دارن از حرم بر میگردن و بعضی ها هم واردش میشن. این وسط اما گنبد امام رضا چیز دیگه ایه. عظمت، شکوه و صلابت در اوج آرامش. گنبد چیز دیگه ایه.
نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند 1390 ساعت
08:53 ق.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |
* اطلاعیهی یكی از نهادهای دانشگاه در مورد اردوی مشهد رو كه دیدم ته دلم، یه كم لرزید. یه سال و نیمی از اون سفر خاطره انگیز خانوادگی به مشهد میگذشت و من دلم خیلی هوای امام رضا رو كرده بود. بالاخره تصمیم گرفتم ثبت نام كنم. همهی این مراحل وسط امتحانات ترم اتفاق افتاد و باعث شد تو تعطیلات میان ترم، همیشه اردوی دوم تا پنجمِ اسفندِ مشهد مقدس، گوشهی ذهنم باشه.
* هفت هشت روزی كه از شروع ترم جدید میگذره، میرسیم به دوم اسفند و زمان حركت. بهمون میگن ساعت شش صبحِ سهشنبه راهآهن باشیم. به اونجا كه میرسم، یه ساعتی منتظر میمونیم و ساعت هفت حركت میكنیم. قطار، سریعالسیر و از نوع اتوبوسیه. جدای از همهی مزیتهایی كه این نوع قطارها داره، یه بدیای كه واسه من هست، اینه كه یا اصلا نمیتونم بخوابم یا خیلی بد میخوابم. این وسط اما بالشت بادیای كه هم اتاقیم بهم داده ، خیلی كمكم میكنه. خدا خیرش بده!
* یه كاروان از دختران دبیرستانی هم تو قطارن كه ماشالا چقدر حرف میزنن. كلافهمون كردن از بس حرف زدن و قاهقاه خندیدن! اما همین شاد بودنها به نظرم نكتهی مثبتیه. بذارین خوش باشن دیگه! صبحونه، نهار، چای، مطالعه و اندكی خواب، كارهاییه كه تو قطار انجام میدم تا ساعت 15 كه میرسیم مشهد. سلام امام رضا، ای آقای مهربانیها!
* هتل محل اسكانمون حرف نداره واقعا. تقریبا پیاده، فقط دو دقیقه فاصله داریم تا ورودی غربی صحن جامع رضوی. این امتیاز بزرگیه واسه خودش. پنج نفریم تو یه سوییت. جای خوبیه. دوتا اتاق داره؛ تو یه دونهش یه تخت دونفره هست و اون یكی هم، سه تا یه نفره. نكتهی مثبت این اتاق اما این چیزا نیست؛ بلكه دید خوبیه كه از پنجرهش به گنبد طلایی امام رضا داره. واقعا جای باصفاییه اینجا و احساس خیلی خوبی به آدم میده!
* سریع مستقر میشم و راه میفتم سمت حرم. ماشالا حرم خیلی بزرگه و من هم كه زیاد نیومدهم، خیلی آشنا نیستم باهاش. البته خادمهای حرم، همیشه راهنماهای خوبی بودهن و هستن. به هرحال راه میفتم سمت مسجد گوهرشاد و با شروع اذان، یه جایی مستقر میشم و نماز رو همراه با بقیه میخونم. نماز جماعتهای حرم هم حال و هوای خاصی داره واسه خودش. بعدش دیگه موقع زیارته. تو اون شلوغی راه میفتم سمت ضریح امام. یكی از خوبیهای حرم امام رضا، تداركاتشه. یعنی همیشه كیسه برای كفش هست، همیشه كتاب دعا هست، مُهر هست، قرآن هست. مثل نماز جمعه تهران نیست كه بعد از دو ساعت دیگه كیسهها تموم میشه و باید كفشهاتو دستت بگیری! یكی از كتابهای دعا رو برمیدارم و بعد از اذن دخول، وارد محوطهی اطراف ضریح میشم. البته درستش اینه كه اذن رو آدم موقع ورود به حرم بخونه، اما چون چیزی جلوی ورودی ننوشته بود و من هم حفظ نبودم، دیگه مجبور میشم الآن بخونمش. زیارت مخصوص امام رضا رو میخونم و آداب خاصش رو انجام میدم. به معانیش كه توجه میكنم، واقعا احساسات تو اون موج میزنه. یه حس خوبی به آدم میده. بعد هم چون روی فرشهای اطراف جا نیست، دو ركعت نماز زیارتمو رو سنگها میخونم. سردی سنگها لذت بخشه و سختیشون باعث میشه پای چپم یه كم درد بگیره اما...اما فدای سر امام رضا. اینا كه جیزی نیست!
* بهمون ژتونِ شام داده بودند و گفته بودند تا ساعت 21 بیشتر برای خوردنش وقت ندارین. واسه همین بعد از یه زیارت دلچسب برمیگردم هتل تا شب گشنه نخوابم! بعد از شام كه میرم اتاق، خیلی خسته و كوفتهم. واسه خاطر قطاره حتما. چای دلچسبیای كه یكی از بچهها دم كرده رو میخورم و بعد از اینكه از پشت پنجره یه نگاه به گنبد طلایی امام رئوف میكنم و غرق در ابهت اون در شب میشم، میخوابم. درحالیكه لبخندی روی لبم نشسته است...
* هفت هشت روزی كه از شروع ترم جدید میگذره، میرسیم به دوم اسفند و زمان حركت. بهمون میگن ساعت شش صبحِ سهشنبه راهآهن باشیم. به اونجا كه میرسم، یه ساعتی منتظر میمونیم و ساعت هفت حركت میكنیم. قطار، سریعالسیر و از نوع اتوبوسیه. جدای از همهی مزیتهایی كه این نوع قطارها داره، یه بدیای كه واسه من هست، اینه كه یا اصلا نمیتونم بخوابم یا خیلی بد میخوابم. این وسط اما بالشت بادیای كه هم اتاقیم بهم داده ، خیلی كمكم میكنه. خدا خیرش بده!
* یه كاروان از دختران دبیرستانی هم تو قطارن كه ماشالا چقدر حرف میزنن. كلافهمون كردن از بس حرف زدن و قاهقاه خندیدن! اما همین شاد بودنها به نظرم نكتهی مثبتیه. بذارین خوش باشن دیگه! صبحونه، نهار، چای، مطالعه و اندكی خواب، كارهاییه كه تو قطار انجام میدم تا ساعت 15 كه میرسیم مشهد. سلام امام رضا، ای آقای مهربانیها!
* هتل محل اسكانمون حرف نداره واقعا. تقریبا پیاده، فقط دو دقیقه فاصله داریم تا ورودی غربی صحن جامع رضوی. این امتیاز بزرگیه واسه خودش. پنج نفریم تو یه سوییت. جای خوبیه. دوتا اتاق داره؛ تو یه دونهش یه تخت دونفره هست و اون یكی هم، سه تا یه نفره. نكتهی مثبت این اتاق اما این چیزا نیست؛ بلكه دید خوبیه كه از پنجرهش به گنبد طلایی امام رضا داره. واقعا جای باصفاییه اینجا و احساس خیلی خوبی به آدم میده!
* سریع مستقر میشم و راه میفتم سمت حرم. ماشالا حرم خیلی بزرگه و من هم كه زیاد نیومدهم، خیلی آشنا نیستم باهاش. البته خادمهای حرم، همیشه راهنماهای خوبی بودهن و هستن. به هرحال راه میفتم سمت مسجد گوهرشاد و با شروع اذان، یه جایی مستقر میشم و نماز رو همراه با بقیه میخونم. نماز جماعتهای حرم هم حال و هوای خاصی داره واسه خودش. بعدش دیگه موقع زیارته. تو اون شلوغی راه میفتم سمت ضریح امام. یكی از خوبیهای حرم امام رضا، تداركاتشه. یعنی همیشه كیسه برای كفش هست، همیشه كتاب دعا هست، مُهر هست، قرآن هست. مثل نماز جمعه تهران نیست كه بعد از دو ساعت دیگه كیسهها تموم میشه و باید كفشهاتو دستت بگیری! یكی از كتابهای دعا رو برمیدارم و بعد از اذن دخول، وارد محوطهی اطراف ضریح میشم. البته درستش اینه كه اذن رو آدم موقع ورود به حرم بخونه، اما چون چیزی جلوی ورودی ننوشته بود و من هم حفظ نبودم، دیگه مجبور میشم الآن بخونمش. زیارت مخصوص امام رضا رو میخونم و آداب خاصش رو انجام میدم. به معانیش كه توجه میكنم، واقعا احساسات تو اون موج میزنه. یه حس خوبی به آدم میده. بعد هم چون روی فرشهای اطراف جا نیست، دو ركعت نماز زیارتمو رو سنگها میخونم. سردی سنگها لذت بخشه و سختیشون باعث میشه پای چپم یه كم درد بگیره اما...اما فدای سر امام رضا. اینا كه جیزی نیست!
* بهمون ژتونِ شام داده بودند و گفته بودند تا ساعت 21 بیشتر برای خوردنش وقت ندارین. واسه همین بعد از یه زیارت دلچسب برمیگردم هتل تا شب گشنه نخوابم! بعد از شام كه میرم اتاق، خیلی خسته و كوفتهم. واسه خاطر قطاره حتما. چای دلچسبیای كه یكی از بچهها دم كرده رو میخورم و بعد از اینكه از پشت پنجره یه نگاه به گنبد طلایی امام رئوف میكنم و غرق در ابهت اون در شب میشم، میخوابم. درحالیكه لبخندی روی لبم نشسته است...
نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند 1390 ساعت
08:42 ق.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |
قبلا "پای" های شیرینی فروشی "ک" را خورده بودم و خوشم آمده بود. این "پای" چیزی نیست که همه مغازه ها بتوانند خوب و با کیفیت درستش کنند. بعضی هایشان سیبش کهنه است، بعضی دیگر سیبش کم است، بعضی دیگر کیکش بدمزه است و ... . حالا می خواهم شیرینی بگیرم و می روم سراغ شیرینی فروشی "ک" که نزدیک خوابگاهمان است. وارد مغازه که می شوم، دو نفر را گوشه ای می بینم که ایستاده اند و مشغول خوردن دوتا از این شیرینی هایی هستند که دور تا دورش شکلات هست و وسطش را دیگر نمی دانم! با همان نگاه اول می شناسمشان. از بچه های دانشگاه هستند. یکی شان اما برای من آدم خاصی است. خاص از این جهت که مرا می برد به سالها پیش. سالهایی خاطره انگیز.
شیرینی ها را که دارم از پشت ویترین وارسی می کنم، نیم نگاهی هم به آن دو نفر دارم و توجهم به این است که آیا محمدعلی مرا دیده یا نه. نه! انگار گرم شیرینی خوردن و صحبت با دوستش است و اصلا متوجه حضورم نشده است. بی خیال؛ عجب شیرینی های رنگارنگی دارد این شیرینی فروشی "ک".
شیرینی ها را که دارم از پشت ویترین وارسی می کنم، نیم نگاهی هم به آن دو نفر دارم و توجهم به این است که آیا محمدعلی مرا دیده یا نه. نه! انگار گرم شیرینی خوردن و صحبت با دوستش است و اصلا متوجه حضورم نشده است. بی خیال؛ عجب شیرینی های رنگارنگی دارد این شیرینی فروشی "ک".
یک کیلو "پای سیب" سفارش می دهم و منتظرم که آن آقا برایم آماده اش کند. سریع حاضرش می کند و فیش را می گذارد روی میز تا بروم و پرداختش کنم. برش می دارم و همان طور که نیم نگاهی به آن دو نفر دارم، به طرف صندوق می روم. صندوقدار رمز کارت اعتباری ام را می پرسد که می گویم و به این فکر می کنم که ای کاش می گذاشت خودم رمزم را بزنم. فیش مهر شده را برمی دارم و می روم آن طرف فروشگاه و جعبه شیرینی ام را می گیرم.
به محمدعلی که نگاه می کنم، هنوز گرم صحبت با دوستش است. همان طور که به سمت در خروجی می روم شک دارم که آیا خودم بروم جلو و سلام کنم یا نه. می روم جلو. در اولین نگاه من را می شناسد: «به به! آقا ایمان! خوب وقتی اومدی!» و شروع به باز کردن جعبه شیرینی بغل دستش می کند. «حاجی نمی خوام. دستت درد نکنه. میل ندارم. ممنون!» تعارف های من را که می شنود، همانطور که دارد جعبه را باز می کند، می گوید: «ایمان اومدی نسازیا!» و من می خندم. «شیرینی عقدمه ایمان جون! بخور!» و من که قبلا هم چیزهایی شنیده بودم، لُپش را می گیرم و تبریک می گویم. و بعد خداحافظی ای می کنم و می زنم بیرون.
در فاصله ی بیست دقیقه پیاده روی ای که دارم، به خاطره ای که با محمدعلی -هم کلاسی دوران دبیرستان داداشم- داشتم فکر می کنم. همان سفر مشهد هفت هشت سال پیش. همان وقتی که محمدعلی مثل الآن دانشجوی پزشکی نبود و فقط یک دانش آموز راهنمایی با استعداد بود. به خاطرات محل اسکانمان در مشهد و به عکسی که باهم انداختیم فکر می کنم. و بعد به این فکر می کنم که گذر عمر چقدر سریع است و خریدن یک جعبه "پای سیب" می تواند فقط بهانه ای باشد برای زنده شدن این همه خاطرات شیرین.
به محمدعلی که نگاه می کنم، هنوز گرم صحبت با دوستش است. همان طور که به سمت در خروجی می روم شک دارم که آیا خودم بروم جلو و سلام کنم یا نه. می روم جلو. در اولین نگاه من را می شناسد: «به به! آقا ایمان! خوب وقتی اومدی!» و شروع به باز کردن جعبه شیرینی بغل دستش می کند. «حاجی نمی خوام. دستت درد نکنه. میل ندارم. ممنون!» تعارف های من را که می شنود، همانطور که دارد جعبه را باز می کند، می گوید: «ایمان اومدی نسازیا!» و من می خندم. «شیرینی عقدمه ایمان جون! بخور!» و من که قبلا هم چیزهایی شنیده بودم، لُپش را می گیرم و تبریک می گویم. و بعد خداحافظی ای می کنم و می زنم بیرون.
در فاصله ی بیست دقیقه پیاده روی ای که دارم، به خاطره ای که با محمدعلی -هم کلاسی دوران دبیرستان داداشم- داشتم فکر می کنم. همان سفر مشهد هفت هشت سال پیش. همان وقتی که محمدعلی مثل الآن دانشجوی پزشکی نبود و فقط یک دانش آموز راهنمایی با استعداد بود. به خاطرات محل اسکانمان در مشهد و به عکسی که باهم انداختیم فکر می کنم. و بعد به این فکر می کنم که گذر عمر چقدر سریع است و خریدن یک جعبه "پای سیب" می تواند فقط بهانه ای باشد برای زنده شدن این همه خاطرات شیرین.
آهی می کشم و لبخندی می زنم. درست بالای پل عابر خیابان جلال. عجیب شلوغ شده است امشب...
پ.ن: اگه خدا بخواد، فردا صبح عازم مشهدم. قصد دارم وقتی برگشتم، سفرنامه شو کار کنم. از همه کسایی که اینجا رو میخونن و منو میشناسن یا نمیشناسن، حلالیت میطلبم. ببخشین دیگه! یاحق...
نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند 1390 ساعت
11:55 ق.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |
| Design By : Pichak |

