رسن

می‌شود رویاهایم واقعی شوند؟

مسئول واگن، به تعدادمان ملافه میدهد و میگوید که اگر نسکافه، چای یا شام خواستیم بگوییم...

پاهایم را دراز کرده ام و همشهری داستان میخوانم. تکانهای قطار به من حس یک نوزاد 3 ماهه را می دهد که توی گهواره اش خوابیده‌است و یکی مشغول تاب دادنش هست. 10 دقیقه ای میشود که از حرکت قطار گذشته و توی کوپه بالایی جا خوش کرده‌ام. لامصب این کوپه‌های بالایی با هر تکان عین گهواره حرکت میکنند و هوا هم این بالا خیلی گرمتر است. تنها مزیتی که دارند این است که میتوانی روی آنها پاهایت را راحت دراز کنی و فارغ از دغدغه‌ی نگاههای روی اعصابِ هم‌کوپه‌ای‌ها کتاب بخوانی. 
اینجا یک چیزی خوب است. هم کوپه‌ای هایم همه پیرمرد اند. کلا دوست دارم در قطار با پیرمردها همسفر شوم. با جوانترها که هرروز دَم خورم. اینجا مخصوص بزرگترهاست... با تجربه‌ها.
سه نفر هستند. هر سه بین 65 تا 70 سالشان هست. همه هم باحال. باصفا. باهم بحث میکنند. من هم این بالا یک نگاهم روی داستانهاست و یک نگاهم به حرفهای آنها.
شروع میکنند به بحث کم‌کم. یکیشان از تاخیری میگوید که روز قبلش در فرودگاه داشته و همین باعث شده که با قطار سفر کند. آن دیگری بحث را میکشاند به تاخیرهای پی‌در‌پی و بعدش نمیدانم چه میشود که آن خلبانِ چند وقته پیش را تحسین میکنند که آن هواپیما را با مهارت نشاند و بعد میگویند که هرچه به او بدهند کم است انصافا. بعد که کمی در مورد خاطرات خودشان از هواپیماهای خوبِ قبل انقلاب میگویند و چند "یادش بخیر" هم بهش اضافه میکنند، بحث میکشد به دولت احمدی نژاد. آن یکی که بحث را شروع کرده شدید انتقاد میکند و همان پیرمردی که از همه‌شان بیشتر ازش خوشم آمده، از آن دفاع میکند. آن یکی مصداق می‌آورد برای ضعفها و این یکی هم برای قوت‌ها. 
بعد حرف زدن در مورد پسرهایشان شروع میشود که پیرمردِ منتقد، از ندادن حقوق چندماهه‌ی پسر مهندسش می‌گوید و آن یکی تایید می‌کند و یکی دیگرشان میگوید که حقوق‌هایمان نسبت به قبل بیشتر و بهتر شده و اینکه انصاف داشته باشید. بعد همه باهم صحبت میکنند و من که این بالا از صحبتهایشان دارم لذت میبرم، لبخندی میزنم و نمیدانم چطوری آن پیرمرد لبخندم را میبیند و به من لبخندی شیرین‌تر میزند. با آن چشمهای مهربانِ آبی رنگش.
دو سه ساعتی گذشته. به این فکر میکنم که کاش الان کوپه‌ی قطار خیلی بزرگ بود و من میتوانستم مجموعه ای از دوستانم را و روشنفکران را و راست‌ها را و چپ‌ها را و فعالان دانشجویی را و دلزده‌گان از سیاست را و خیلی‌های دیگر را جمع میکردم تا آنها هم حرفهایشان را بشنوند و مثل من لذتش را ببرند. حرفهایی بدون حب و بغض. بدون تعصب. بدون ادعای روشنفکری‌های مسخره و بدونِ و بدونِ و بدونِ...

به همه‌ی اینها فکر میکنم و آه میکشم. درست همان موقع که دارم ملافه‌ام را پهن میکنم...

نوشته شده در شنبه 26 آذر 1390 ساعت 11:29 ق.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

1. واقعا می‌دانی؟ بهترین دوست منی. به جرأت بگویم هیچ‌کس را مانند تو ندارم...

2. آن روز را یادت هست؟ بعید میدانم. ده سال پیش بود. صبح زود در خانه، آبجی را اذیت کردم و پدر دعوایم کرد. یادت هست؟ در راه مدرسه باهم بودیم...


3. هفت سال پیش؛ بعد از ظهری بود. فکر کنم آن را به خاطر داشته باشی. چند وقتی درس نمیخواندم و عجیب افسرده شده بودم. میخواستم سیگار بکشم و به راههای اینکه چطوری خودم را بی‌درد بُکُشم، فکر میکردم. یک روز با پدر و مادر که صحبت میکردم، یک لحظه انفجارِ خشم بود و بعد من بودم و گوشه‌ی حیاط. یادت هست؟ تو چه بامعرفتی! آنجا هم با من بودی...


4. همیشه وارد کوپه‌ی قطار یزد ـ تهران که میشوم خودت میدانی. سریع می‌روم روی تخت بالای کوپه و دراز میکشم. همان تخت سمت راستی. دلم گرفته است و تنها شده‌ام. آخر مگر درس ارزش دوری از خانواده را دارد؟ به همه اینها فکر میکنم و حالم گرفته میشود. بدجور. اما تو یکدفعه می‌آیی و آرامم می‌کنی. تو چقدر خوبی...


5. سالِ پیش بود. ایام فاطمیه. بچه‌های بسیج دانشکده مراسمی برای خانم فاطمه زهرا تدارک دیده بودند. یادت هست دیگر. از صبح کمکشان کردم و بعد که مراسم شروع شد، نشستم آن گوشه سالن. صحبتها را گوش کردم و لذت بردم و فکر کردم. فکر کردم و آخر مراسم بود که تو آمدی. یک لحظه فورانِ تو بود. لذتِ بودنِ با تو چه خوبم کرد...


6. رفیق با معرفتی هستی. این ماهها، این روزها، هر موقع ناراحت بودم، هر موقع نیاز به تو داشتم، تو بودی و معرفتت را خرجم کردی. در آغوشم گرفتی و آرامم کردی. همه اینها را نوشتم تا ذره ای از مهرت را جبران کرده باشم...


همین! تمام شد. فقط خواستم بگویم دوستت دارم. دوستت دارم ای اشک. فقط تو هم این چند روزه هوایم را بیشتر داشته باش که سخت به تو محتاجم. سخت...


پ.ن: در این روزهای ناب عزاداری مولایمان، بیشتر به یاد هم باشیم.


نوشته شده در شنبه 5 آذر 1390 ساعت 01:51 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |


Design By : Pichak