رسن
میشود رویاهایم واقعی شوند؟
پردهی اول: مراسم شب 23اُم بوده و من اومدهم خونه. سحری رو میخورم، نمازمو میخونم و دراز میكشم. صبح كار خاصی ندارم. بنابراین فكر میكنم تا حول و حوش ساعت دوازده تا یك ظهر خواب باشم. خیلی خستهم. چشمامو میبندم. میخوابم.
میانپرده: این جور مواقع یعنی دقیقا وقتایی كه خیلی خستهم، خیلی خوابم میآد، همینكه سرمو میذارم رو بالشت، دوست دارم زودتر خوابم ببره تا یه هفت هشت ساعتی بدون هیچ دغدغه و فكری، راحت چشمامو رو هم بذارمو هیچیو به یادم نیارمو..! پیش زمینهای كه از اخلاقم تو ذهنم دارم اینه كه اینجور مواقع اگه یه نفر تو اون تایم اسلیپینگ، بیدارم كنه، بیدلیل، بادلیل، قاطی میكنم. بدجور. به قولی: سگ میشم.
پردهی دوم: ساعت نه صبحه كه تلفن زنگ میزنه. بغل گوشمه و بیدارم میكنه. خیلی آروم چرخی میزنم و میخوابم. چند ثانیهای نمیگذره كه میفهمم عمو پشت خط بوده و لُپ كلامش اینه كه آماده بشم و برم. برم تا پدربزرگ رو ببریم دكتر. دكترِ چشم. باز خیلی آروم و منطقی پا میشم. آبی به صورتم میزنم و آماده میشم. دارم از خونه میزنم بیرون كه دوباره تلفن زنگ میزنه. عمو میگه نیازی نیست برم. یه نفر دیگه میآد. من اگه خودم كاری دارم اول به اون برسم. خُب من، كاری كه ندارم. اما...اما نیاز به خواب چرا! لباسهارو میكنم و میخوابم. چشمام داره گرم میشه كه دوباره تلفن زنگ میزنه. رینگتون تلفن میگه: call from amu naser"". چشمام سرد میشه. ندا میآد كه عمو میگه الان میآد دنبالت. پا میشم. خیلی آروم. حاضر میشم. دارم فكر میكنم عمو الان چند ساعت كسر خواب داره؟ عمو میآد. میریم دكتر. مطب شلوغه. خیلی.
میان پرده: پیش زمینهای كه از خودم دارم باعث میشه "پردهی دوم" برام عجیب باشه.
پردهی سوم: حوالی ساعت دو بعدازظهر میرسم خونه. خستهم. خیلی. سریع میرم سمت رختخواب. نماز ظهر و عصرو بیدار شدم میخونم. خدا كه خودش میدونه رمق ندارم. اصلا.
پردهی چهارم: ساعت شش و نیم عصره. كمكم دارم بیدار میشم. نماز باید بخونم. نون باید بگیرم. حوصله هم ندارم. اعصابم خرده. خیلی خرد. بلند میشم. وضو میگیرم. منتظرم یه نفر چیزی بهم بگه كه خراب شم رو سرش. اینجور مواقع دنبال بهونه میگردم واسه خراب شدن. خراب كردن. اما كسی چیزی نمیگه. هركی قیافمو ببینه الان، حساب كار دستش میآد. نمازمو میخونم. باتوجه. بیتوجه. بیخیال. تو مسجد، تو نماز مغرب و عشا هم اعصابم خرده. نمیدونم. تا آخر شب قاطیام. رو اعصابم. بی حوصلهم. نمیدونم.
پایان: الان كه دو روز گذشته، به خودم میگم خیل كثیر مردم اینجورین. تاثیرِ چیزای خوب، لحظات خوب، قولهایی كه دادن، فقط چهار پنج ساعت دووم میآره. خوبهای بینشون نهایت چند روز. عالیا این وسط كمن. خیلی كم. اگه بیشتر بودن، وضعمون خیلی بهتر بود. وضع همه. وضع ما بدا. وضع خوبا. وضع عالیا. خیلی بهتر بود. خیلی.
پینوشت: قولهایی كه دادیم، فراموشمون نشه...
یه نفر بهم گفت ریاکار...
رفتم تو فکر؛ حقیقتش به خودم شک کردم...
پی نوشت: آدم باید به خودش شک کنه...؟
تقابل دارن باهم؛ همین دوتا خروس جنگی. این یه چیزی میگه و اون هم یه چیز دیگه و ... تقابله كه ادامه داره.
الآن سحری خوردم. دلم میگه بشین یه كم قرآن بخون ثواب داره ها! از اون طرف عقله میگه: ببین! شما دیشب ساعت 2 خوابیدی. متخصصان میگن بین 6 تا 8 ساعت خواب در هر شبانه روز لازمه. البته اونا معتقدن 8 ساعت خیلی بهتره. شما هم الآن باید بری بخوابی چون برات لازمه ... لحاف رو میكشم رو سرم.
دارم تو پیاده رو راه میرم كه یه گدایی دستش رو به طرفم دراز میكنه. دلم میگه یه چیزی بهش بده؛ هرچند خیلی كم باشه. به هرحال دست خالی رهاش نكن. دستم میره به سمت جیبم كه عقل یهو صداشو بالا میاره كه: چیكار میكنی؟ شما الآن دو هزار تومن پول تو جیبته. مگه میلیونری كه میخوای اینكارو بكنی؟ پس منطق چی میشه؟ حساب دو دوتا چهار تاست. شما الآن فقط دو هزار تومن پول داری. ممكنه یه كاری برات پیش بیاد و مجبور بشی تاكسی بگیری. اینكه خیلی واضحه. ببین... بی خیال میشم و از كنار گدا با سرعت رد.
تو اتاقم نشستم. بی حوصله و بیكار. دلم میگه مفاتیح رو بازش كنم . بشینم دعای ابوحمزه رو بخونم. میگه: هم از بیكاری در میای و هم یه كار خوبی كردی. عقلم بهم میگه: نكنی اینكارو! میخوای ضایعش كنی دعای به این بزرگی رو؟ تازه روانشناسا میگن هركاری میخوای بكنی با یه برنامه ریزی قبلی و انگیزه ای زیاد برو سراغش. بذار واسه وقتی كه با حال بخونیش ... میبندمش مفاتیحو.
نزدیك اذان مغربه. دلم میگه: پاشو برو مسجد اول نمازتو بخون، یه دعایی بكن و بعد برگرد واسه افطار. ثوابش هم چند برابر میشه. مگه نمیدونی امام خمینی همیشه... كه عقل می پره وسط و میگه: این دل تو هم پرته ها! مگه نمیدونه متخصصان تغذیه چی میگن؟ بابا نباید سطح قند خونت از یه مقداری بیاد پایین تر. میفهمی اینو؟ خطرناكه برات. الآن تو 16 ساعته چیزی نخوردی؛ مراعات حال خودتو بكن دیگه... اذان كه میگن یه خرما میندازم بالا و قند خونمو تنظیم میكنم.
ساعت 12 شبه. یه روز دیگه هم از رمضان گذشت ... با خودم میگم یه وقتایی هم آدم دیوونه باشه بد نیست...
| Design By : Pichak |

